به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 49
  1. #31
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط alireza35 نمایش پست ها
    سلام ,
    خانم pooh ، آقای ammin ، من هم خوشحالم که شما دوباره اینجا هستید ، چند تا از نظرات شما رو خوندم ، با احساس و یکمی دینی و مذهبی.
    خانم pooh ، شما بحث " عشق " رو مطرح کردید ، این یک بحث پر چالش ، اما میشه عشق رو " مادی " هم بررسی کرد ، همانطور که یک فرد دین دار میتونه عاشق بشه ، مثلا حتی عاشق خدا ، یک فرد بی دین هم میتونه عاشق بشه ، حتی برای عشق ش ( مثلا یک زن یا یک مرد) جونش رو هم بده .( دقت کنید یک فرد "بی دین" یعنی حتی براش قرب الهی هم وجود نداره که بخواهد بخاطرش ایثار کنه . مثلا حتی میتونه عاشق وطنش بشه و ایثار کنه . نیاز نیست عشق رو خیلی آسمانی ببینیم .
    در روانشناسی یک نظر این هست که : ریشه عشق و بت پرستی ، یکی هست ( حالا شاید نظر خانم پوه زیاد ریشه یابی این حس نباشه) .
    اما در کل چیز خوشایندی هست چه آسمانی باشه چه زمینی.
    ازلطف شماممنونم آقای alireza35،عشق ارزشمندو مقدسه حتی اگه دو نفرغیر دیندار عاشق هم بشن،اگه باعث رشدوبلوغ اونابشه.شایدکسی عشق به پدیده هاداشته باشه فراترازاراده خودش مث عشق به بخشی ازطبیعت،زیاد دیده شده چنین افرادی به بهبود دنیادراون موردی که عشق داشتند کمک کردن،یاکسی عاشق مکانیکی بوده وجزو بهترین مکانیکهاشده.به نظرم عشق بایدباعث بشه مابیداربشیم چشمون بازترشه نه اینکه کروکورمون کنه..خانمpooh.تازمانی که نمیتونی کسی رو دوس داشته باشی به نظرم به صلاحت نیست ازدواج کنی.سه احتمال وجودداره۱_یاتا آخراین احساس بی احساسی روباخودت حمل میکنی،که بعیدمیدونم همیشه اینجورباشی۲_یا باتفکروتمرکزوخواستن،افکار وتمایل قلبیت رو تغییرمیدی وآمادگی دوس داشتن کسی روپیدامیکنی۳_یاپس ازاومدن ودیدن یه شخص یاخواستگار احساست تغییرمیکنه وفکرمیکنی میتونی دوسش داشته باشی.اما من فکرمیکنم اگه بخوای وباور داشته باشی ازاین بی احساسی رهامیشی.میل به دوس داشتن تعطیل نمیشه اگه حتی بادوس داشتن یه پرنده یاگربه خودش رواشباع کنه.
    ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.

  2. کاربر روبرو از پست مفید ammin تشکرکرده است .

    Pooh (پنجشنبه 14 آذر 92)

  3. #32
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط ammin نمایش پست ها
    خانمpooh.تازمانی که نمیتونی کسی رو دوس داشته باشی به نظرم به صلاحت نیست ازدواج کنی.سه احتمال وجودداره۱_یاتا آخراین احساس بی احساسی روباخودت حمل میکنی،که بعیدمیدونم همیشه اینجورباشی۲_یا باتفکروتمرکزوخواستن،افکار وتمایل قلبیت رو تغییرمیدی وآمادگی دوس داشتن کسی روپیدامیکنی۳_یاپس ازاومدن ودیدن یه شخص یاخواستگار احساست تغییرمیکنه وفکرمیکنی میتونی دوسش داشته باشی.اما من فکرمیکنم اگه بخوای وباور داشته باشی ازاین بی احساسی رهامیشی.میل به دوس داشتن تعطیل نمیشه اگه حتی بادوس داشتن یه پرنده یاگربه خودش رواشباع کنه.
    در مورد مورد اول:
    وقتی با گذر 5 سال این اتفاق نیفتاده پس از این هم گمان نمیکنم بیفته.
    در مورد مورد دوم:
    منظورتون از این تفکر و تمرکز و خواستن چیه؟ باید چی کار کنم یعنی؟ خب من خیلی زور زده ام که بتونم کسی رو دوست داشته باشم اما نتونستم. واقعا نمیدونم عملا باید چی کار کنم؟
    در مورد مورد سوم:
    فکر میکنید احتمال افتادن این اتفاق چقدره؟ به خصوص با توجه به سن 27 سال من؟

    در مورد ادامه ی حرفهاتون:
    من بی احساس مطلق نیستم. نسبت به خیلی چیزها حس رحم و دلسوزی دارم. حس انسان دوستی دارم. حس وجدان دارم. اما گمان میکنم هیچ حس متفاوت و خاصی به کسی ندارم.

  4. #33
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    منظور منم این نبود که به همه چی بی احساسید.منظورم همون هست که خودتون قبلاگفتید که نمیتونید کسی روخاص به عنوان همسر دوس داشته باشید.به نظرم اگه ازگذشته تجربه مثبت بگیرید وبخواهیدکه دوباره میل به دوس داشتن واستعدادش زنده بشه.دوباره میتونید.قطعا درگذشته اشتباهاتی داشتید جاهای افراط،جاهای نبایدکوتاه میومدید.این تجربه مثبت بدون مقصروسرزنش کردن خودتون،یامادرتون یاکسی دیگه بدست میاد.قرص ومحکم راه روبرافکارمنفی ببندید.کارهای تنش زا انجام ندید باهرسیاستی که بلدهستید جلوتمرکز آزاردهنده دیگران روبگیرد تافرصت خودیابی دراون زمینه روپیداکنید.هرفیلم یا آهنگی که میبینید یامیشنویداجازه ندید تداعی گر یادپسرخالت بشه اجازه بدید نوید بخش افکارواحساس آینده تون باشه.اگه احساس ناامنی دارید اجازه بدید احساس امنیت وآسایش بهتون دست بده.به نظرم روی حس دوس داشتنت خاکستروغبارنشسته فقط بایدکنارش بزنید
    ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.

  5. 2 کاربر از پست مفید ammin تشکرکرده اند .

    Pooh (پنجشنبه 14 آذر 92), خانوم مجرد (جمعه 15 آذر 92)

  6. #34
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    سلام مجدد به همه دوستان.
    و البته باز هم عذر خواهی از اینکه پستهام طولانیه. و تشکر از همگی که برام نظراتشون رو میگن.

    خب...
    حالا اگه من بخوام به خودم اجازه عاشق شدن بدم باید با این چیزهایی که الان میگم چی کار کنم؟

    1-ارتباطم با آقایون به شدت ضعیف شده. یعنی در حد ارتباطی مجازی است و در حد خیلی هم محترمانه.مثل همین همدردی. مثلا ممکنه به یکی از همکلاسی هام که توی فیس بوک هستند یا مثلا اعضای همدردی بگم حالتون چطوره و یا اوضاع و احوالشون رو بپرسم و یا اونا اوضاع و احوال منو بپرسن. یا مثلا تشویقم کنن به درس خوندن. یا حتی برام مثلا برنامه ریزی های موسسه کنکور پارسه رو بفرستن که درس بخونم بر طبق اون برنامه و از این قبیل ارتباط ها.
    اما الان شاید حدودا 5 سالی باشه که در ازتباط واقعی با هیچ آقایی نبوده ام.فقط مثلا در حد ضرورت جامعه. مثلا صحبت معمولی که یک مراجع با یک کارمند بانک توی بانک میزنه. یا حرف نرمالی که یه مسافر به راننده تاکسی میزنه. یا همون سلام احوالپرسی های معمولی که یک دختر دایی با پسر عمه اش میزنه. یا سلام و احوالپرسی با مثلا آقای همسایه. یعنی چیزهایی در همین حد فقط. در این حد اتفاقا میتونم خیلی با روی باز برخورد کنم و مشکلی ندارم.
    اما عملا 5 ساله که مثلا نشده با مثلا پسرعمو سر موضوع سیاست مثلا بشینیم بحث و صحبتی کنیم. یا مثلا نشده بشینم با مثلا شوهرخالم فوتبال ببینیم و در مورد استقلال و پیروزی حرف بزنیم. منظورم اینه که وارد فاز صمیمیت با کسی نشده ام. فقط در حد سلام و احوالپرسی و تعارفات بوده حرفام و ارتباطاتم.
    خب من نمیدونم این شرایط رو چطوری تغییر بدم. و اصلا چطور در ارتباط حضوری و کلامی با کسی قرار بگیرم که اصلا بتونم بفهمم ازش خوشم میاد یا نه.
    از طرفی همه ی خواستگارها بدون اینکه من حتی بدونم خواستگاری ای صورت گرفته رد میشن. یعنی کلا من توی عمرم با سه تا خواستگار تونستم حضوری یا تلفنی صحبتی کنم. یکی ترم دوم با همکلاسیم. که خیلی زود جواب منفی رو دادم چون فکر کردم برای هر دومون اصلا فکر به ازدواج زوده. یکی دیگه علی. و یکی دیگه یکی دیگه از همکلاسیهای دانشگاهم که دو سال و نیم پیش خواستگاری کرد و سه ماه هم باهاش حرف زدم ولی با تمام احترامی که براش قائل بودم و با تمام بی عیب و نقص بودنش اصلا نتونستم هیچ حسی و عاطفه ای نسبت بهش پیدا کنم و جواب منفی دادم.
    بقیه خواستگارها اصلا نشده باهاشون حتی حرف بزنم. قبل از اینکه من فرصتی برای فکر کردن بهشون داشته باشم خانواده ام سرخود و بدون نظر من رد کرده اند.
    یعنی من عملا نمیدونم چطور باید در ازتباط با کسی قرار بگیرم که فرصت به دل نشستن طرف مقابل هم برام فراهم بشه؟

    2-یک حس بدی که اتفاقات گذشته درونم ایجاد کرده اینه که من قبلا دریچه قلبم باز بود گرچه اجازه نمیدادم هر کسی واردش بشه. اما الان دریچه قلبمو بسته ام. شاید چون یک ناباوری نسبت به محبت های دیگران دارم.
    ببینید...مثلا علی خب خواستگاری کرد رسما و من مطمئن شدم که قصدش برای ازدواج جدیه. بعد خب من 11 ماه کنار کشیدم و او هنوز اس ام اس میزد و من بیشتر مطمئن شدم که منو میخواد. به خاطر همین مثلا اگه یه اس ام اس میفرستاد و توش یه شعر با مضامین عاشقانه بود من گمان میکردم با این اس ام اس حسی رو که بهم داره میخواد بیان کنه. یا مثلا وقتی به من میگفت نرو بدون تو لنگ میزنم فکر میکردم خب خیلی دوستمداره و من اگه نباشم اذیت میشه.خب همه اینها روی احساس من خیلی تاثیر میذاشت و باعث شد باور کنم خیلی منو میخواد و کاملا قلبمو تسلیم کنم .
    ولی وقتی رفت و من ازش میخواستم نره، مثلا میگفتم :" تو یه روزی فلان حرفو زدی. حالا چطور اینقدر راحت روی همه حرفات پا میذاری؟" میگفت من کی همچین حرفی زدم؟ میگفتم پس اون فلان اس ام اسی که زده بودی چی بود مگه نگفتی فلان حرفو؟ بعد یهو قاه قاه خندیدی و گفت:" اونا فقط اس ام اس بود. یه موقع یه اس ام اسی برام میرسید که قشنگ بود برای تو و خیلی از دوستامو و خواهرهام و خاله ها و عمو ها و پسردایی ها و همکارها و...هم میفرستادم. تو به خودت میگرفتی؟!!!!!
    خب من با این حرفش یهو خیلی خورد شدم. تازه دوزاریم افتاد من چقدر خر بودم که به تک تک رفتارها و کلمات او اعتماد و باور داشتم. چقدر خر بودم که مثلا وقتی بهم میگفت بدون تو لنگ میزنم یعنی واقعا بدون من لنگ میزنه.

    الان حس میکنم به ابراز علاقه ای هم اگه باشه مشکوکم و هی تو خودم میگم جدی نباید بگیرم و اینا فقط یه سری کلمه هستن. نه واژه هایی برای توصیف احساسی که به من دارن.
    یعنی خیلی خشک و سخت شده ام.
    من نمیگم به خاطر فقط یه حرف علی من به همه بدبین شده ام. علی فقط یه حرف نزد. علی واقعا رفت. رفت. رفتنش یعنی گذرکردن و زیر پا گذاشتن تمام اون دو سال حرفها و رفتارهاش و تلاشهایی که کردیم.
    نمیگم هم همه مردها عین هم هستن و اگه علی این کارو کرد قراره همه مردها همین کارو بکنن.اما من میترسم. نمیدونم چطوری میتونم باز اعتماد کنم؟ مگه من از کجا باید به علی شک میکردم و از کجا باید میفهمیدم که باید بهش اعتماد نمیکردم؟ او که رسما خواستگاری کرده بود. او که دو سه بار از خانواده ام نه شنید و دوباره اومد. او که من 11 ماه هیچ پاسخی به تماسهاش ندادم ولی دست بر نداشت. من از کجا باید شک میکردم؟ من واقعا با تمام وجودم باورش کرده بودم. با تمام وجودم.

    3- یه چیز دیگه که در رفتار علی آزارم میداد این بود که مطمئن بود من دوستش دارم. و این احساس منو هی به روم می آورد. گاهی فکر میکنم اصلا من به خاطر همین یه رفتارش بود که از خیلی خیلی محکم استادن جلوی خانواده ام میترسیدم و تسلیم جواب منفی شدم.
    من نمیدونم این چنین رفتاری برای همه زن ها آزار دهنده است یا من خیلی حساس و لوس بوده ام.
    مثلا زنگ که میزد میدونست من خیلی خوشحال میشم. بعد هی مسخرم میکرد. میگفت چیه زنگ زدم از خوشحالی دویدی از اتاق بیرون؟ حالا بدو برو توی اتاق.چون الان وقت ندارم"
    یا مثلا فرصت ناز کردن به من نمیداد. هروقت یه موقع از دستش ناراحت میشدم و مثلا دو روز تماسی نمیگرفتیم او هم تماسی نمیگرفت و ازم عذرخواهی نمیکرد. آخرش باز خودم مجبور میشدم آشتی کنم. ولی وقتی هم مثلا به رو نمی اوردم و برای آشتی فقط مثلا یه سلام صبح به خیر میفرستادم، او به جای اینکه فقط جواب بده سلام. صبح تو هم به خیر. و به رو نیاره ، مینوشت:" سلام.چی شد؟ تو که قهر بودی...میدونستم تو یه روزم تحمل دوری منو نداری."
    خب من لجم میگرفت از این رفتارش. حرصم در می اومد. حس میکردم حسی رو که به خودش دارم میزنه توی سرم.

    یا مثلا وقتی دیگه خانواده ها راضی شدن که جلسه حضوری بیان و خانواده او زنگ زدن که اجازه صحبت کردن بگیرن و من وشحال بودم که ارتباطمون از حالت ترس و قایمکی بودن در خواهد اومد و الان کاملا با اجازه خانواده هاست خیلی خوش حال بودم. بیشتر براش اس ام اس میزدم. ولی او اکثرش رو جواب نمیداد. از طرفی خودش هم اس ام اسنمیزد و تماسی نمیگرفت. یعنی من شروعکننده تماس بودم که او اکثرش رو هم جواب نمیداد. بعد یه روز من با حالت صمیمانه ای نوشتم:" علی چرا حالا که ارتباطمون با اجازه است و دیگه مجبور نیستسم قایمکی اس ام اس بزنیم، بهم اس ام اس نمیزنی؟"
    با اینکه بقیه اس ام اس ها رو یا جواب نمیداد یا خیلی دیر جواب میداد،این یکی رو بالافاصله جواب داد و نوشت:" گوش کن...بیکار نیستم که از صبح اس ام اس بخونم و بنویسم"
    من خیلی دلم شکست. فقط نوشتم:" ببخشید. اشتباه از من بود. دیگه تکرار نمیشه"
    و دیگه اس ام اس نزدم. فرداش ما رفتیم شهر اونا. برادرم هم همونجا ساکنه. رفتیم برای عقد برادرم. اما با اینکه روز عقد برادرم هم همو دیدیم باز نه حرفی باهام زد نه حتی یه اس ام اس خالی فرستاد. دو روز اون شهر بودیم. میدونست فلان روز قراره برگردیم. ولی باز هم یه اس ام اس خالی هم نزد. یعنی چهار روز گذشت و فهمید که من هم ناراحتم ازش ولی اس ام اس نمیزد. باز منتظر بود بذاره من خودم کم بیارم از دلتنگی و خودم دوباره شروع کنم. منم فقط شبی که فردا صبحش قرار بود برگردیم شهر خودمون براش نوشتم:" به خودم بخندم یا به تو؟ کدوممونو مسخره کردی؟"
    نوشت:" به من بخند. قهر کردی بایدم بخندی"
    منم نوشتم:" تو لایق عشق من نیستی. عشقی که برام عزت نیاره نمیخوام"
    بعدش هم اونقدر از دستش ناراحت بودم که دیگه تماسی نگرفتم. یعنی اولین بار بود حس کردم میخوام بهش واقعا بگم نه.
    با این حال وقتی رسیدیم شهر خودمون خاله زنگ زد و گفت میخوان حضوری بیان.
    من اونقدر از دست علی ناراحت بودم که اصلا از این تماس خاله خوشحال نشدم. وقتی هم اومدن خونمون هنوز از دست علی ناراحت بودم. توی جلسه خواستگاری هم خیلی بابام جدی و سخت گیرانه با علی حرف زد. ولی من تو دلم میگفتم حقته. بعد از مراسم رسمی اون جلسه ، خواهرم گفت برید با هم حرف بزنید دو تایی.جایی نبود بشه بریم حرف بزنیم. مجبور شدیم بریم توی کوچه راه بریم و حرف بزنیم. وقتی هم رفتیم حرف بزنیم هنوز از دستش دلخور بودم. ولی بعد که راه رفتیم و حرف زدیم و صداشو شنیدم با اینکه عذر خواهی هم نکرد ولی تمام ناراحتیم یادم رفت.

    همون آخر هم که اومدن خونمون و بعدش دیگه فقط یه ماه برای جواب آخر به من وقت داد، من هرچی ازش میخواستم بیشتر وقت بده نمیداد. میگفت فقط همون تاریخی که تعیین کردم و فقط یک کلمه آره یا نه بدون هیچ توضیحی.
    خب من حس میکردم چون میدونه دوستش دارم میخواد ازش استفداده کنه و به نوعی منو به رفتن خودش تهدید کنه تا مجبورم کنه جواب مثبت رو بدم.
    یعنی من با اینکه باورش داشتم و خیلی هم دوستش داشتم، اما در طول اون دو سال همش حس میکردم او از احساسی که به خودش دارم مثل یه وسیله برای امتیازگیری به نفع خودش استفاده یکنه. و این حس بدی در من ایجاد میکرد.
    من دوست داشتم به احساسم احترام بذارهو اونو بپذیره. همین.

    حالا من همش یه ترسی دارم. ترس اینکه اگه کسی بفهمه دوستش دارم باز بخواد با احساس من چنین رفتاری کنه و احساسی رو که به خودش دارم بزنه تو سرم.
    یعنی نمیدونم باید چطوری یکی رو دوست داشت و ابراز کرد تا طرف مقابل چنین رفتاری رو نکنه.

    البته بعد از اینکه رفت حرف زدیم و من این موردو گفتم. گفت:" تو یه بارهم به من نگفتی دوستت دارم. میترسیدم اگه بخوام بیام مجبورت کنم به آشتی و منت کشی کنم خودمو بهت تحمیل کرده باشم. چون همیشه فکر میکردم تو منو نمیخوای و من دارم خودمو بهت تحمیل میکنم. چون تو حتی یه بار هم به من نگفتی دوستت دارم"

  7. 2 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (جمعه 15 آذر 92), خانوم مجرد (یکشنبه 17 آذر 92)

  8. #35
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 18 دی 00 [ 21:34]
    تاریخ عضویت
    1392-2-23
    نوشته ها
    709
    امتیاز
    18,833
    سطح
    86
    Points: 18,833, Level: 86
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience PointsOverdrive
    تشکرها
    3,454

    تشکرشده 2,695 در 688 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    129
    Array
    سلام پوو عزیز
    فقط یه سوال تو مطمئنی علی رو از قلبت بیرون کردی؟
    من که فکر نمیکنم البته شاید اشتباه کرده باشم ولی با این همه یاداوری جزئیات رابطه احساسی خودت با علی مطمئن شدم هنوز سلولهای بدنت پره از یاد و خاطره و احساسی که به علی داشتی!
    شاید به خاطر همین که نمیتونی به کسی نزدیک بشی یا احساسی داشته باشی چون هنوز در ناخوداگاهت یاد علی برات زنده است!
    بیبن پوو عزیز منم یه تجربه مشابه به تو داشتم با پسر خالم . خالمم همیشه به مامانم میگفت من ابی بیکران رو برای پسرم میخوام بزار درسشو بخونه قولشو به کسی ندی!
    منم چون واقعا پسر خالم رو دوست داشتم خیلی تو دلم خوشحال بودم و با انگیزه بیشتری درس میخوندم چون پسر خالم دانشجو بود من دبیرستان بودم!
    گذشت و گذشت من دانشگاه قبول شدم دیدم خبری نشد لیسانس گرفتم خبری نشد هیچ حرفی هم مادرم نمیزد رفت امد با خالم زیاد داشتیم ولی هیچ عکس العملی نمیدیم . خالم با دختراش منو میخواستن ولی خود پس خالم تمایلی زیادی نمیدیدم البته میزاشتم پای نجابت زیادیش در رفتارش خوب بود میدیم اشکارا منو زیر نظر داره ولی باز چند سال گذشت خبری نشد من باز امید داشتم چون واقعا از بچگی عاشقش بودم!
    گذشت نه اون ازدواج میکرد نه من خواستگار داشتم اون لیسانسشو گرفت رفت سر کار دولتی منم ارشد قبول شدم ولی همچنان منتظر بودم شاید الان که موقعیت خوبی دارم دیگه حتما پاپیش میزاره ولی یه روز تعطیلات نوروز بود که با صحنه ای مواجه شدم که اون روز منو واقعا شکست و خورد کرد
    صدای زنگ در اومد منم از تهران تازه اومده بودم ترمهای اخر ارشدم بودم دیدم خالم و پسرش با یه دختر خانم غریبه بور چشم ابی وارد شدن اونقدر گیج بودم اصلا نفهمیدم چطوری سلام و خوشامد گویی کردم رنگم مثل گچ سفید شده بود تمام بدنم میلرزید!سریع رفتم تو اشپزخونه تا اماده پذیرایی بشم برادرم اومد گفتم اون دختره کی بود با خالم اینا گفت اون نامزد پسر خالمه باورتون نمیشه همونجا بدنم سست شد و نشستم دیگه توانشو نداشتم بلند شم واسه پذیرایی
    تمام انگیزم امیدم احساسم رو سالها گذاشته بودم برای یه عشق یه طرفه برای وعدهای تو خالی خالم که همیشه منو عروس خودش میدونست منو دوست داشت!
    همیشه فکر میکردم پسر خالم به خاطر نجابت و سنگینی زیادشه که علاقشو بهم نشون نمیده حتما منتظرن تا من درسم تموم بشه بعد رسمی بیان خاستگاری
    ولی ای دل غافل که اون مدتها بو که همسرش انتخاب کرده بود یه دختر دیپلمه از یه خانواده سطح پایین ولی زیبا بود به خاطر زیبایش چون بعدا فهمیدم که خالم گفت
    پسرم میگه زنی میخوام که مثل خودم بور و چشم ابی باشه همین!
    خدایا از اون روز تا حالا که یه پسر دارن و خوش خرم خدارو شکر داره زندگیشو میکنه من نتونستم تو صورتش نگاه کنم هیچ وقت هیچ وقت خودمو بهش نشون ندادم همیشه تو مراسمها و مهمونیا خودمو از خودش و خانمش قایم میکنم چون هنوز نمیتونم فراموش کنم هنوز اون لحظه که از در وارد شدن ودیدم ازدواج کرده جلوی چشممه
    جلوش ظاهر نمیشم چون نمیتونم خودمو کنترل کنم رنگ میپره و صدام میلرزه و ضایع میشم

    عذر میخوام پوو عزیز واقعا وقتی سرگذشت تو و علی رو میخونم با تمام وجودم درکت میکنم چون خیلیاشو تجربه کردم من خودم بعد از این همه سال نتونستم کامل فراموش کنم وگه گاهی حتی خابشو میبینم. اگر چه حسم خیلی خیلی کم رنگ شده ولی مطمئنم هنوز در ناخوداگاهم کاملا نتونستم فراموش کنم
    به خاطر همین هم بهت گفتم مطمئنی که کاملا علی رو فراموش کردی یا نه؟
    ولی به این هم اعتقاد دارم که حتما یه روز دوباره عاشق میشیم ولی یه عشق پایدار مطمئن باش که این احساس رو دوباره تجربه میکنی فقط باید به خودت فرصت بدی تا اونی که لایق عشقت هست تو رو پیدا کنه!
    چون الان کسی تو زندگیت نیست فکر میکنی دیگهه نمیتونی به کسی اون حس رو پیدا کنی ولی میشه حتما دوباره احساست بر میگرده! باید ادمشو پیدا کنی.
    ولی اون بی اعتمادی رو که گفتی منم قبول دارم نمیدونم چرا دیگه نمیتونم ابراز احساسات کسی رو باور داشته باشم کلا اعتماد کردن برام خیلی خیلی سخت شده
    من همیشه صادقانه محبتمو ابراز میکنم ولی دیگران دورو هستن قصدشون بازی با احساسات منه این مدتیه که این تصور من شده.
    فکر میکنم دیگه به هیچکس بخصوص به مردا نمیتونم هیچ اعتمادی داشته باشم!!

  9. کاربر روبرو از پست مفید abi.bikaran تشکرکرده است .

    Pooh (جمعه 15 آذر 92)

  10. #36
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    آبی بیکران عزیز...
    فکر کنم وضع من از تو بدتر بوده. چون تو ازخود پسرخالت چیزی ندیدی. ولی او رسما از من خواستگاری کرد. یعنی خاله ام با مامانم صحبت کرد. دو سال به قصد ازدواج حرف زدیم و تمام مسائل رو با هم بررسی کردیم و به یم نظر مشترک که هر دو راضی باشیم در مورد مسائل رسیدیم و من کل برنامه زندگی ام رو باهاش چیده بودم.دو سال (البته 11 ماهش رو فاکتور بگیرم) بارها و بارها به من گفت دوستت دارم و کاملا احساسم درگیرش شد. در نهایت مجبور به جواب منفی شدم. یعنی بهم این جواب تحمیل شد. با این حال باز هم ازش خواستم یه فرصت دیگه بده. ولی نداد. رفت. بدون هیچ توجهی به من. خیلی راحت همه چیزو زیر پا گذاشت و رفت. و دو سال بعدش هرچند وقت یه بار باز احساسات منو تحریک میکرد ولی بعد میگفت که منو فراموش کرده. بعدش هم ازدواج کرد.الان هم خوشبخته. همین.

    هنوز دلم برای خودم میسوزه. ولی به او حسی ندارم. هفته گذشته رفته بودیم شهری که اقوام اونجا هستن. یه سر زدیم به پدربزرگ و مادر بزرگم. عکس عروسی علی رو زده بودن به دیوار اتاقشون. اما من با دیدنش اصلابه هم نریختم.
    به خاطر همین میگم فراموش کرده ام.
    البته خدا رو شکر اینبار که رفتیم اونجا، با خانواده خاله روبرو نشدم. چون اگه باز باباش میخواست با طعنه و کنایه بهم بگه پس چرا ازدواج نکرده ای و هی بخواد حرف از علی و زنش بزنه و فخر فروشی کنه احتمالا اعصابم میریخت به هم.

    حالا نمیدونم اینا کلا یعنی من هنوز چیزی از علی درونم باقی مونده یا کاملا فراموشش کرده ام.....

    ولی فعلا این برام مهم نیست. من میخوام بدونم اگه بخوام دوباره فرصت عاشق شدن...حالا نه عاشق شدن...بلکه فقط فرصت ارتباط و شناخت یه نفر دیگه رو به خودم بدم باید چی کار کنم؟ چون:
    1- هم اصلا کسی نیست که باهاش بتونم ارتباطی واقعی داشته باشم. ارتباطم با جنس مخالف در همین حد مثلا صحبتهای مشابه همین تالار همدردی است. و از طرفی هم خانواده اصلا فرصت اینکه من در ارتباط با بحث و بررسی تصمیم برای ازدواج با کسی قرار بگیرم بهم نمیدن. و همه رو رد میکنن و بعد تازه به من میگن.
    2-در صورتی که فرضا یه خواستگار هم پیدا بشه و خانواده ام رد نکنن و به من فرصت فکر کردن بدن،حساسیتم نسبت به اینکه اگه دوباره دل ببندم ضربه میخورم و اگه یکی میگه دوستت دارم فقط حرفه نه یک احساس واقعی و حساسیت ها و بی اعتمادی هایی از این قبیل رو چطوری در ارتباطم با کسی که بخوام درباره ازدواج بهش فکر کنم رو نادیده بگیرم و حل کنم؟
    آخه خب آدم وقتی ببینه طرف مقابل بهش واقعا علاقه داره یه جورایی احساس بیشتری نسبت بهش پیدا میکنه. مثلا من در مورد علی خب خودم خیلی دوستش داشتم. بعد فکر میکردم علی به من همون حسی رو داره که من به او دارم. ولی خب اینقدر رفتنش برام غیر قابل باور بود که تنها راهی که تونستم باهاش رفتنش رو توجیه کنم این بود که فکر کنم اونجوری که من فکر میکردم دوستم نداشته و من خر بوده ام.

    - - - Updated - - -

    گاهی هم حس میکنم اونقدر ضربه دیده ام که دیگه دوست ندارم کسی رو دوست داشته باشم.

    - - - Updated - - -

    مثلا گاهی حس میکنم دوباره دوست دارم یه حس دو طرفه رو تجربه کنم. مثلا یه چند ساعتی. ولی بعد یهویی به این حس خودم حمله میکنم و یهو از هرچی دوست داشتنه بدم میاد و متنفر میشم. یهو حس میکنم همین الان هم یکی بیاد به پام بیفته و بگه منو خیلی دوست داره من احتمالا میزنم طرفو خفه میکنم.

    یعنی خودمم نمیتونم تکلیف خودمو با خودم معلوم کنم.

  11. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    abi.bikaran (جمعه 15 آذر 92)

  12. #37
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 18 دی 00 [ 21:34]
    تاریخ عضویت
    1392-2-23
    نوشته ها
    709
    امتیاز
    18,833
    سطح
    86
    Points: 18,833, Level: 86
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience PointsOverdrive
    تشکرها
    3,454

    تشکرشده 2,695 در 688 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    129
    Array
    [QUOTE=Pooh;309096]آبی بیکران عزیز...
    فکر کنم وضع من از تو بدتر بوده. چون تو ازخود پسرخالت چیزی ندیدی. ولی او رسما از من خواستگاری کرد. یعنی خاله ام با مامانم صحبت کرد. دو سال به قصد ازدواج حرف زدیم و تمام مسائل رو با هم بررسی کردیم و به یم نظر مشترک که هر دو راضی باشیم در مورد مسائل رسیدیم و من کل برنامه زندگی ام رو باهاش چیده بودم.دو سال (البته 11 ماهش رو فاکتور بگیرم) بارها و بارها به من گفت دوستت دارم و کاملا احساسم درگیرش شد. در نهایت مجبور به جواب منفی شدم. یعنی بهم این جواب تحمیل شد. با این حال باز هم ازش خواستم یه فرصت دیگه بده. ولی نداد. رفت. بدون هیچ توجهی به من. خیلی راحت همه چیزو زیر پا گذاشت و رفت. و دو سال بعدش هرچند وقت یه بار باز احساسات منو تحریک میکرد ولی بعد میگفت که منو فراموش کرده. بعدش هم ازدواج کرد.الان هم خوشبخته. همین.
    درست میگی واقعا شرایط سختی رو تجربه کردی به خاطر همین شاید فراموش کردنش برات سخت باشه چون احساس دوطرفه بوده به خاطر همین میگم مطمئنا در ناخواگاهت علی هنوز حضور داره!

    هنوز دلم برای خودم میسوزه. ولی به او حسی ندارم. هفته گذشته رفته بودیم شهری که اقوام اونجا هستن. یه سر زدیم به پدربزرگ و مادر بزرگم. عکس عروسی علی رو زده بودن به دیوار اتاقشون. اما من با دیدنش اصلابه هم نریختم.
    به خاطر همین میگم فراموش کرده ام.
    البته خدا رو شکر اینبار که رفتیم اونجا، با خانواده خاله روبرو نشدم. چون اگه باز باباش میخواست با طعنه و کنایه بهم بگه پس چرا ازدواج نکرده ای و هی بخواد حرف از علی و زنش بزنه و فخر فروشی کنه احتمالا اعصابم میریخت به هم.

    حالا نمیدونم اینا کلا یعنی من هنوز چیزی از علی درونم باقی مونده یا کاملا فراموشش کرده ام..... به نظرم اینکه دوست داری در موردش با جزئیات صحبت کنی یعنی اینکه هنوز اون گوشه کناره های دلت اثری ازش هست واین هم طبیعیه چون هیچ وقت نمیتونی کامل از ذهنت خارجش کنی چون جزئی از گذشته تو بوده و هست !

    ولی فعلا این برام مهم نیست. من میخوام بدونم اگه بخوام دوباره فرصت عاشق شدن...حالا نه عاشق شدن...بلکه فقط فرصت ارتباط و شناخت یه نفر دیگه رو به خودم بدم باید چی کار کنم؟ چون:
    1- هم اصلا کسی نیست که باهاش بتونم ارتباطی واقعی داشته باشم. ارتباطم با جنس مخالف در همین حد مثلا صحبتهای مشابه همین تالار همدردی است. و از طرفی هم خانواده اصلا فرصت اینکه من در ارتباط با بحث و بررسی تصمیم برای ازدواج با کسی قرار بگیرم بهم نمیدن. و همه رو رد میکنن و بعد تازه به من میگن. به نظرم با خانوادت صحبت کن خیلی صمیمانه به مادرت بگو اگه مورد مناسبی پیشنهاد داده شد دوست دارم قبل از رد کردنش خودم رو هم در جریان بزارین دوست دارم بشماسمشون و فکر میکنم دیگه خودم به جایی رسیدم که بتونم در مورد صلاحیت خواستگارهام تصمیم بگیرم!
    2-در صورتی که فرضا یه خواستگار هم پیدا بشه و خانواده ام رد نکنن و به من فرصت فکر کردن بدن،حساسیتم نسبت به اینکه اگه دوباره دل ببندم ضربه میخورم و اگه یکی میگه دوستت دارم فقط حرفه نه یک احساس واقعی و حساسیت ها و بی اعتمادی هایی از این قبیل رو چطوری در ارتباطم با کسی که بخوام درباره ازدواج بهش فکر کنم رو نادیده بگیرم و حل کنم؟
    در این مورد هم واقعا این حق رو بهت میدم ! فکر نکن فقط این مشکل شخص تو هست اکثر دختراهایی که یک بار یا چندین بار ضربه احساسی خوردن این ترس رو دارن که بخوان یک رابطه جدی رو شروع کنن چون یه بی اعتمادی همیشه همراهشون هست!
    ولی باید این فرصت رو هم به خودت بدی هم به کسی که قدم جلو میزاره .
    تو که دختر عاقل و فهمیده ای هستی خیلیا اینجا از نظرات تو استفاده میکنن خیلی خوب راهنمایی میکنی!
    باید بدونی چجوری این رابطه ها رو برای شناخت مدیریت کنی تا طرفت رو بهتر بشناسی و اعتماد پیدا کنی!

    باید بتونی محبت ظاهری رو از قلبی تشخیص بدی بنظرم کار سختی نباید باشه کسی که صادقانه محبت میکنه معمولا کمتر از تو انتظار داره . و معمولا بی دریغ و بدون قید وشرط احساس و عاطفه اش رو بهت نشون میده !
    آخه خب آدم وقتی ببینه طرف مقابل بهش واقعا علاقه داره یه جورایی احساس بیشتری نسبت بهش پیدا میکنه. مثلا من در مورد علی خب خودم خیلی دوستش داشتم. بعد فکر میکردم علی به من همون حسی رو داره که من به او دارم. ولی خب اینقدر رفتنش برام غیر قابل باور بود که تنها راهی که تونستم باهاش رفتنش رو توجیه کنم این بود که فکر کنم اونجوری که من فکر میکردم دوستم نداشته و من خر بوده ام.

    - - - Updated - - -

    گاهی هم حس میکنم اونقدر ضربه دیده ام که دیگه دوست ندارم کسی رو دوست داشته باشم.

    اجازه بده کسی وارد قلبت بشه که لیاقت احساس و عشق پاکتو داشته باشه بزار محبت کسی که میاد مرحم زخمهای گذشتت بشه

    مطمئن باش دوباره عشق رو تجربه میکنی به شرطی که در قلبت رو به روش باز کنی ولی اول باید زنگارهای قبلی رو از قلبت پاک کنی

  13. 2 کاربر از پست مفید abi.bikaran تشکرکرده اند .

    ammin (جمعه 15 آذر 92), Pooh (جمعه 15 آذر 92)

  14. #38
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 23 خرداد 99 [ 20:21]
    تاریخ عضویت
    1392-7-21
    نوشته ها
    374
    امتیاز
    9,911
    سطح
    66
    Points: 9,911, Level: 66
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 139
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,128

    تشکرشده 851 در 242 پست

    Rep Power
    52
    Array
    سلام به پوهه عزیز باور کن پوهه جان هروقت تاپیک رو میخونم ناخواگاه خودمو میزارم جای شما و با تمام وجودم درک میکنم چی کشیدی ولی عزیزم مطمینم که یه روز عاشق میشی و طمع واقعیش رو میچشی.تو این روزگار خیلی باید از بی اعتمادی حرف زد اما ادمی خوبم زیاد هستن .پوهه جان بعضی سرنوشتها رو باید سپرد دست خدا .از خداوند میخوام به دوست عزیزی به نام پوهه ایمان و عشق و زندگی جدید ببخشه ولی با تلاش خودت عزیزم.
    ویرایش توسط ستیلا : جمعه 15 آذر 92 در ساعت 19:00

  15. کاربر روبرو از پست مفید ستیلا تشکرکرده است .

    Pooh (جمعه 15 آذر 92)

  16. #39
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    خانمpooh.جعبه سیاه دلت تمام جزئیات رو یادداشت کرده.توی ضمیرناخودآگاهت هست وقطعا به زندگی بهتر درآیندت کمک میکنه الان خودت بهترین کارشناس گذشتت هستی به اندازه کافی فکروتجزیه تحلیلش کردی.خانواده ها اشتباه کردن که بدون قطعی شدن،اینقد اجازه دادن شما به هم نزدیک بشید(روحی_احساسی)خودت زیادواست مهم نبوده طرفت داره احترام میذاره یانه،هر دوتاتون غرور داشتیدوبه خاطر همدیگه چانه زنی واقناع سازی نکردید،او ناراحت شده بعداینکه دوسال وقت داشتی فکرکنی وبشناسیش ،تازه گفتی یه ماه کمه اونم بهش برخورده،وخیلی ازعوامل دیگه.حالاکه گذشته تموم شد.درمورد معاشرت با مردها؛به نظرم اگه دنبال این باشی که خط قرمزچطور رفتارکردن باشه خلاقیتت کورمیشه چون انواع واقسام خانمها باشخصیتها مختلف درشرایط مختلف شغلی واجتماعی ورزشی قراره توی جامعه بامردها زندگی کنند.درکسوت مهندس ،تاجر،استاد دانشگاه،مهماندار هواپیما،هتل۰و...نمیشه واسه همه نسخه واحدپیچیدوهزاران محاسبه وشرایط رو نادیده گرفت اما به نظرم خط قرمز در"چطور رفتارنکردن"هست.هر رفتاری که باعث بشه طرف مقابلت به طمع بیفته،ازنگاه خاص یاطولانی یاشوخی زیاد،و...وقتی خط قرمزچطور رفتارنکردن رو پیداکردی اونوقت بسته به شرایطی که هستی میتونی خلاقیت داشته باشی که چطور رفتارکنی باتوجه به شخصیت خودت ومخاطبت.

    - - - Updated - - -

    اما درمورد دوس داشتن؛وقتی حس کردی میتونی مثلا خواستگارت رو دوس داشته باشی.اونوقت معیارهارو بررسی میکنی اگه مشکلی نبود بعدازخوندن صیغه عقد،باخیال راحت میتونی تبادل احساس کنی.باوجوداینکه دونفرمیتونن رابطه کامل داشته باشن خب طبق عرف این تا ازدواج به تعویق میفته چون باوجود عقد یک احتمال بازهست که دوطرف نتونن باهم زیریه سقف زندگی کنن هرچند اگه مشاوره ومعیارهاخوب سنجیده بشه،احتمال به هم خوردن نامزدی،خیلی پایین میاد،تا اینجاروخودت میدونی.اما به نظرم دوس داشتن وقتی قراره عمیق تربشه باید یر به یر باشه یعنی تبادل احساس یکطرفه نباشه درسته قبلش هردواعلام دوس داشتن کردن اما آیا طرف هم میتونه و واقعاداره دوس داشتنش بامن عمیق ترمیشه یاخیر؟آیاگذشتهای من دربرابربیتفاوتی او بجاست یانابجا.باهرپله عمیقترباید فرصت بدی اونم یه پله عمیقتر بشه اگه نخواست یانتونست اونوقت جای بحث هست.(به شرطی که انتظارماهم معقول باشه)تازمانی که دوطرف یکدل شدند ودوس داشتنشون به یه ثبات رسید.خیلی خوبه شعروحرفای قشنگ گفت و هدیه خریداما به نظرم دوس داشتن واقعی اثرش روی توی قلب واحساس انسان نشون میده.از رفتارهاش هم متوجه میشی..اماباتجربه ای که داشتی از دوس داشتن انسان لایق نترس.دیگه قرارنیست اشتباه کنی.
    ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.

  17. 2 کاربر از پست مفید ammin تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (جمعه 15 آذر 92), Pooh (جمعه 15 آذر 92)

  18. #40
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    خب من مشکلم این نیست که حدود یک رابطه رو ندونم. مشکل من دقیقا خود ایجاد ارتباطه.
    یعنی من یه جوری شده ام که از ایجاد ارتباط واقعی با آقایون میترسم.
    مثلا سر یه کلاس باشم که مختلط باشه. برام مشکلی نیست که توی جمع کل کلاس حرف بزنم. ولی فرضا فرضا یکی از اقایون بیاد بگه خانم پووه فلان سوال رو چطوری حل کردید من تا مرز سکته میرم. یا مثلا جرات نمیکنم به آقایی که کنار پنجره نشسته بگم عذر میخوام آقای فلانی ممکنه یکم پنجره رو باز کنید؟

    یا مثلا من الان ممکنه با همکلاسی های دوران کارشناسی در فیس بوک صمیمانه تر یک ارتباط مجازی داشته باشم. اما اگه فرضا همون شخص رو اتفاقی توی خیابون ببینم شاید حتی سلام کردن هم برام خیلی سخت باشه.ح

    تی در ارتباط با خود علی...منمیتونستم مثلا توی صحبت تلفنی یا اس ام اس بهش بگم تو...ولی وقتی حضوری همدیگه رو میدیدم میگفتم شما...در دیدار ها من انگار غریبه دیده ام و اصلا خیلی خجالت میکشیدم و نمیتونستم راحت باشم.
    ================================================== =====
    در مورد گذشته هم خب من میدونم که علی دو سال صبر کرد. اما اینکه دو سال به درازا کشیده شد تقصیر من نبود.
    اون جلسه حضوری هم که اومدن پدرش برای اعلام رسمی مخالفتش با ازدواج ما در اون جلسه حاضر نشد. همین مساله باعث شد خانواده من خیلی سرسختانه مخالفت کنن و مخالفتشون شدید تر بشه. و من از علی فرصت بیشتر میخواستم میخواستم تا اونها رو راضی کنم. و گرنه تصمیمم رو در مورد خود علی گرفته بودم. و در نهایت هم خانواده ام راضی نشدن. و من اجبارا جواب منفی دادم.


 
صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:13 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.