سلام و عرض احترام
من 10سال زندگی کرده بودم
که مشاوره به من گفت صبر کن
8 ماه را تنهایی بدون وجود همسرم صبر کردم
مشکلم رو هم حداقل برای 8تا مشاور از سیر تا پیاز گفته بودم (تا بتونم ارجح ترین مشاوره و راهکار را بدست بیاورم)
خیلی خیلی هم حوصله کردم
تجربه طلاق رو ندارم ، اما سئوالات ذهن شما ، یه روزی هم در آسمان ذهن من پرواز می کرد
شاید تجربه ام به دردت بخوره
اگر بدون بازسازی خودم ، و بدون کسب کردن مهارت ، طلاق می گرفتم صددرصد پشیون می شدم ، (صرف موقعیت مالی و حمایت پدر و مادرمون نمیشه گفت شرایط لازم را برای طلاق دارا هستیم و بعد از طلاق مشکلی نخواهیم داشت)
چون طلاق هم مثل ازدواج یه تصمیم و یه انتخاب بزرگ هست ،
اون موقع ها ، اکثرا یه من توصیه شده بود که طلاق بگیرم ، من هم به همه می گفتم باشه ، طلاق می گیرم ، ولی نه خیلی با عجله و زود ، مثل موقع عقد و ازدواج
این بار می خواهم با صبر و سنجیدن همه مسائل طلاق بگیرم تا پشیمون نشوم
در هر شرایطی که باشی ، دست کشیدن از آرزوها ، یعنی کشتن امید ، بنابراین هیچگاه امیدت رو خاموش نکن
میشه توی هر شرایطی بود ، اما آروزها را دنبال کرد و بهشون رسید
کم نیستند افرادی که که با داشتن شرایط سخت ، به موفقیت های زیادی رسیده اند
من هم انسانی هستم ، مثل بقیه ، با همون توانایی ها و قابلیت ها ، منتها با کم و زیاد در استعدادها
من حق دارم خوشبخت باشم و خوشحال و در آرامش زندگی کنم
منتها این حق باعث نمیشه من دست از تلاش و مبارزه بردارم
یه نوزاد رو تصور کن ، از زمانی که پا به دنیا میذاره ، تا زمانی که کم کم عقلش می رسه ، چقدر رنج میکشه ،
از همون تنفس اولیه تا گریه کردن و شیر خوردن ، دندان درآوردن و .... همه و همه ،
به نظرت آیا این پرسش درست هست که " آیا دست کشیدن نوزاد از زحمت اولین تنفس و مردن بهتر از زجر کشیدن برای اولین تنفس نیست؟ "
بستگی داره وحشتناک را به چه چیزی تعبیر کنم
یه زمانی ، خیلی روی طلاق فکر می کردم
همش ذهنم درگیر بود
نشستم و با خودم چندین ساعت بدون ترس و واهمه ، همه چیز را مجسم کردم
تک تک ترس هایم را روی کاغذ نوشتم
و بعد هر کدوم رو موشکافی کردم
ترس از حرف مردم
ترس از نگاه اجتماع
ترس از تنهایی
ترس از دست دادن
ترس عدم مقبول بودن
ترس از شکست در زندگی
ترس از عدم پیدا کردن گزینه مناسب بعدی برای ازدواج
ترس از بدون همدم و مونس بودن
ترس از اینکه من هیچکس رو ندارم ف که حتی برایم یه آبگرم کن رو درست کنه یا یع گونی برنج رو جابه جا کنه
و خیلی ترس های دیگه
بعد نشستم جلوی همه این ترس هایم نوشتم "چـــرا"
چرا من می ترسم از تنهایی ، چرا می ترسم از حرف مردم ، .....
بعد واقعا فکر کردم و دیدم خیلی از ترس هایم بی مورد بود ، جز چندتایی
اون هم ترس از اینکه ، " نکنه من همه تلاشم رو برای ساختن نکرده باشم ، و بدون فکر و بدون دیدم مثبت های زندگی ، زندگی زناشویی ام رو از دست داشته باشم "
بعد نشستم به شوهرم فکر کردم
به خوبی ها و بدی هایش
شاید بدی هایی داشت که اطرافیانم نمی پسندیدند ، اما من خودم را ملاک قرار دادم ، توانایی ها و تحمل خودم رو سنجیدم
در نهایت دیدم چه زندگی کنم و چه طلاق بگیرم ، لفظ " ماندن و یا رفتن " مهم نیست ، چگونه ماندن در زندگی و چگونه رفتن از زندگی خیلی مهم تر هست
تصمیم گرفتم بمانم و بسازم
از اون زمان 5 سال می گذر
5 سال پر از فراز و نشیب ، با کلی بالا و پایین ، حتی اخیرا بحران خیلی شدیدی رو هم پشت سر گذاشتم
جایی که الان هستم ، اگرچه ایده ال مطلق نیست ، اما من دوستش دارم ، و از موقعیت و زندگی که دارم ، رضایت دارم
تصمیم درست هم یعنی همین
یعنی سنجیدن مشکلات و موانع ، سنجیدن توانایی ها و قابلیت هامون ، و برقرار کردن تعادل و حس رضایت بین مشکلات و توانایی های حل اونها













علاقه مندی ها (Bookmarks)