سلام خانم بال های صداقت.
ممنون از توجهتون.
اما من به خدا دیگه نمیدونم باید چیکار کنم توی همون تایپیک قبلی که برام نوشته بودین چگونه رفتن ویا چگونه ماندن مهمه هم خیلی فکرکردم به این جمله ی زیبا وتامل برانگیزتون وهمونجا هم گفتم که نمیدونم برای این چگونه ماندن وچگونه رفتن باید چیکار کنم چون دیگه راهی به ذهنم نمیرسه. وازتون خواهش کردم راه رو بهم نشون بدین ولی احتمالا پستم روندیدین.
من این سایت رو زیرو رو کردم از گریه وحسرت پای تایپیک خاطرات عاشقانه گرفته تا بدترین خیانت ها وتهمت ها ودیدم بازتر شده اما هنوز نمیتونم تصمیم ثابتی بگیرم....ابته من این یکی دوهفته گذشته رو همونط.ر که توی تایپیک قبلیم گفتم به هردومون فرصت داده بودم ولی باز زمین خوردم خودم احساس میکنم شرایط روحی خیلی بدی دارم ولااقل یک طرفه دیگه توان تلاش برای ترمیم رو ندارم.
احساس امنیت نمیکنم ارامش ندارم ثبات ذهنی ندارم به شدت احساس نیاز میکنم به یک همراه یک تکیه گاه یکی که درکم کنه یکی که حرف هامون از یک نوع باشه نه کسی مثل همسرم .
خودم این اشفتگی ذهنم رو قبول دارم وشاید چیزی که منو تا الان نگه داشته همین احساساتیه که هر لحظه یه رنگ به خودش میگیره.نمیدونم انگار روانی شدم یک ساعت گریه میکنم ازهمسرم خونوادش وهرکسی که تو ازدواج ما یا تو مشکلات ما نقش داشته متنفر میشم وحتی دلم میخواد خودمو بکشم ویک ساعت بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده وتود ذهنم احساس میکنم میشه با همه این مشکلات کنار اومد وباز چیزی نمیگذره که یه احساس دیگه میاد سراغم....
حتی برای درس هام چند ساعت اینقدر استرس میگیرم که اصلا اروم وقرار ندارم وخوابم نمیبره ولی بعد بدونه اینکه اتفاق خاصی بیفته اینقدر استرسم میاد پایین که حوصله انجام کارهای درسیم رو ندارم.......شاید واقعا دیوونه شدم......
گفتید اگر احساساتم روبشناسم ونحوه برخورد باهاشون رو یاد بگیرم .......چجوری ؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)