به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 12

Threaded View

  1. #6
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 اسفند 92 [ 19:32]
    تاریخ عضویت
    1392-10-14
    نوشته ها
    7
    امتیاز
    139
    سطح
    2
    Points: 139, Level: 2
    Level completed: 78%, Points required for next Level: 11
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registeredTagger Second Class100 Experience Points
    تشکرها
    12

    تشکرشده 7 در 5 پست

    Rep Power
    0
    Array
    خیلی ممنون از اینکه وقتتونو در اختیار من گذاشتین و تشکر ویژه بابت راهنمایی هاتون.
    راستش من امسال درگیر گذروندن پایان نامه بودم که پدرم دچار عارضه ی سکته ی مغزی شدن. باورش خیلی واسم سخت بود. نمی تونستم باور کنم که این پدر منه که به این حال و روز افتاده. داغون شدم. سعی می کردیم فقط بهش امیدواری بدیم و وانمود کنیم که هیچ چیز خاصی نیست و تو خیلی خوبی. خدارو صد هزار مرتبه شکر که واقعاً الان بعد از چندین ماه پدرم حالش و روحیه اش خیلی خوب شده و اون افسردگی بعد از سکته در حال ناپدید شدنه ولی انگار همه ی اون نگرانی هارو به من منتقل کردن. وقتی راه می ره و بعضی اوقات پاشون یاریش نمی کنه می خوام بمیرم. همش دلهره دارم و فکرای خیلی بدی میاد تو ذهنم که اصلاً نمی خوام به زبون بیارم. می ترسم از اینکه ..... (نمی تونم حتی بنویسم، از خدا می ترسم که باز بخواد قدرتشو به رخم بکشه) بعضی اوقات واسه اینکه این فکرا نیاد تو ذهنم اینقدر آیة الکرسی می خونم که اون فکرو دفع کنم. بعد از این اتفاق به فاصله ی خیلی کوتاه من دچار یک مریضیه دردناک شدم. خیلی درد کشیدم تا جایی که بستری می شدم. هربار از خدا می خواستم منو ببره دیگه طاقت این همه دردو نداشتم. تا اینکه عمل کردم. فشار درد و ناراحتی اون مریضی از یکطرف، اضطراب جواب آزمایش و قورت دادن بغضم هم از طرف دیگه، چون اصلاً نمی خواستم پدر و مادرمو بیشتر از این نگران کنم. ناراحتی واسه ی پدرم خوب نبود. وقتی می دیدمش هر روز می ره پیگیری جواب آزمایشو می کنه با اینکه خودش حال و روز خوبی نداشت داغون می شدم. خدارو شکر که این بار هم خطر رفع شد و جواب آزمایش منفی بود. ولی من بلافاصله بعد از عمل با تمام دردایی که می کشیدم شروع کردم به تموم کردن پایان نامه چون موعدش داشت تموم می شد. روزی 18 ساعت کار می کردم. تو این مدت گردن، کمر، پا و مچ دستم داغون شد. فیزیوتراپ گفت اگه ادامه بدی آرتروز زود هنگام می گیری. آخه من وسواس دارم یا کاریو انجام نمی دم یا اگه انجام بدم باید به بهترین شکل انجام بدم. از خودم خیلی توقع دارم. خلاصه پایان نامه هم تموم شد و به نظر تمام اساتید کار فوق العاده ای شده که من می تونم ازش یک مقاله خوب و حتی کتاب استخراج کنم. ولی دیگه بعد از پایان نامه جونی برام نمونده بود.ولی با این حال بعد از پایان نامه هنوز بارقه های امید تو وجودم حس می کردم که خدا تیر خلاصو به من زد. راستش یکی از همکلاسی هام از من خوشش اومده بود و من هم فکر می کردم معیارهای اولیه رو واسه فکر کردن داره. یعنی کم کم داشت احساس وارد رابطمون می شد. راستش همزمان خواستگارایی که مامانم گفته بود بعد از پایان نامه پیداشون شد ولی من فکرم پیش یکی دیگه بود. خانواده هم انتظار داشتن من یه جواب قانع کننده واسه رد کردن بدم. به مامانم گفتم اونم گفت تکلیف خودتو روشن کن و باهاش حرف بزن. برای همین بعد از پایان نامه ازش خواستم راجع به این رابطه و هدفی که داره فکر کنه. اونم گفت بذار آروم بره جلو. ولی من خیلی فکر کردم دیدم اینجوری فقط احساس همدیگرو به کار می گیریم و ممکنه آخرش به هیچ جا نرسیم و فقط یه دل شکسته واسمون بمونه. واسه ی همین باش خیلی جدی حرف زدم که من نمی تونم وارد یه رابطه ی بی هدف بشم. اونم گفت اینجوری نیست. گفتم اگه جدی هستی یه مدت مشخص کن بدون اینکه وارد فاز احساسی بشیم از روی عقل تصمیم بگیریم که به درد هم می خوریم یا نه. اولش گفت منم می خواستم همینو بگم که عقلانی تصمیم بگیریم ولی وقتی گفتم یه زمان مشخص کن احساس کردم گرخید. گفت خوب دو هفته ای هم میشه رو آدم شناخت پیدا کنی. (من اون لحظه فکر کردم شاید شرایطش جور نیست برای همین طولش می ده که شرایطش فراهم بشه. البته نمی دونم درست فکر کردم یانه) و من گفتم نه ممکنه 1 سال هم طول بکشه. بعد از همه ی این حرفا گفت من فکر همه چیزو کردم که پیشنهاد دادم. قرار شد بره فکراشو بکنه که چطوری وارد مرحله ی شناخت بشیم. ولی رفتن همانا و برنگشتن همانا... تا اینکه بعد از یک هفته پامو گذاشتم روی غرورم و بهش پیام دادم که تصمیمت چیه؟ اونم گفت راستش من تکلیفم معلوم نیست و نمی خوام تو رو هم تو هوا نگه دارم . می تونیم با هم باشیم ولی واقعاً نمی تونم درباره ی آینده حرفی بزنم. می گفت تو این چند روز زندگی چند تا از دوستاشو دیده و بیخیال شده. راستش من اول به خاطر خانوادم و بعد به خاطر احساس خودم که می دونستم تو این رابطه داغون می شه از احساسی که به اون آقا داشتم گذشتم و تمومش کردم. البته بعدش به دلیل شخصیتم و اینکه همیشه خودمو مقصر می دونم یه ایمیل واسش فرستادم. ازش معذرت خواستم که چرا زودتر نگفتم و باعث شدم اونم درگیر این رابطه بشه و اینکه اون هم مقصر بوده و باید از اول قصدشو می گفته. اونم گفت از پس این مسولیت بر نمی اومده واسه ی همین رفته. نخواسته جفتمون زخمی بشیم. گفت کلی طول کشیده تا کنار بیاد باهاش. ( اینم بگم من همیشه از ازدواج و رابطه ی احساسی با پسرا فرار می کردم ولی این یکی دست خودم نبود. اصلاً نمی دونم چی شد. فکر کردم این همونیه که می خوام. از اینکه پسر چشم و دل پاکی بود. از اینکه با ایمان بود . صادق بود. پشتکار داشت. واسه ی چیزی که می خواست تلاش می کرد که البته من فکر کنم جزئش نبودم یعنی اینقدر منو دوست نداشت که حاضر بشه به خاطرم سختیارو تحمل کنه. برعکس تمام تلاششو کرد که منو فراموش کنه. ) خلاصه من تو این جریان آخری احساس کردم غرورم داغون شد. یه جورایی حس کردم من خواستگاری کردم و جواب رد هم شنیدم. بعد شروع کردم به سرزنش کردن خودم که تو ارزشت بیشتر از ایناست که خودتو کوچیک کردی، از کجا می دونی که اصلاً به درد هم می خوردین. ولی بلافاصله پشیمون می شدم که کار اشتباهی کردم شاید باید بهش زمان می دادم تا بتونه خودشو آماده کنه از نظر ذهنی و مالی. البته الان که تاپیکای مرتبطو می خونم تو همدردی خیلی خوشحال می شم که با شجاعت عمل کردم و حرفمو زدم. ولی این خوشحالی خیلی دووم نداره شاید نیم ساعت. دوباره فکرای منفی میاد سراغم که ای کاش.....
    حالا می رم سراغ هدفای زندگیم قبل از این جریانات....
    1. می خواستم یه کار خوب پیدا کنم که دوستش داشته باشم. پولشم اصلاً واسم مهم نیست.
    2. می خواستم زبانمو ادامه بدم و پذیرش بگیرم برای دکترا در خارج از کشور. چون توی بهترین دانشگاه ایران درس خوندم توی رشته ی خودم راحت تر می تونم پذیرش بگیرم. البته خانوادم اصرار دارن که همین جا بخونم. برای همین گفتم یه مقاله و کتاب خوب از پایان نامم دربیارم که بتونم واسه ی مصاحبه حرفی برای گفتن داشته باشم. که هنوز بین این دو راه موندم.
    3. من استعدادای دیگه ای غیر از درس دارم که دوست دارم حرفه ای دنبالشون کنم

    اینا مهمترین اهدافم بودن که الآن دیگه هیچی واسم مهم نیست. فقط صرف اینکه انگیزه ای واسه زنده موندن داشته باشم هر از گاهی می رم سراغشون. هرکدومو تا یه خورده جلو می برم اینقدر فکرای آزار دهنده میاد تو ذهنم که اون کار اصلیو بیخیال می شم و فقط انرژیمو صرف جنگیدن با اون فکرا می کنم. از بس فکر می کنم اشتهام کور شده و انگار یه چیزی توی گلوم گیر کرده باشه، همه چیزو به زور قورت می دم. خیلی لاغر شدم. خوابم بهم ریخته. به زور رفتم ثبت نام کردم بدنسازی تا حداقل دردای جسمیمو التیام بدم.
    سر نماز گریه می کنم به خدا می گم من اونقدری که فکر می کنی قوی نیستم. همش نگرانم و منتظر یه اتفاق... آرامش ندارم. کسی می دونه فلسفه ی زندگی چیه؟؟ چرا من محکوم شدم به این همه درد ( الان یه آن به خودم لرزیدم که خدا بگه داری ناشکری می کنی ممکن بود بدتر از اینا سرت بیاد) چرا نمی تونم این فکرارو مدیریت کنم. یه چیزی تو مغزم همش داره حرف می زنه. دلم می خواد رها باشم. دلم می خواد دستمو بذارم رو زانوهامو بلند شم ولی نمی تونم. احساس می کنم کمرم شکسته. احساس یه پیرو دارم تو جلد یه جوون. خستم.


    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط میشل نمایش پست ها
    سلام شادی جان،

    این تاپیک: http://www.hamdardi.net/thread-31154.html و بعد هم این تاپیک: http://www.hamdardi.net/thread-31076.html#post305255 رو مطالعه کن.

    موفق باشی.


    مرسی میشل عزیز
    مشکل من ایناست
    1. فیلتر ذهنی
    2. بی توجهی به امر مثبت ( خیلی ها بهم می گن که کاش جای تو بودیم. این جمله خوش به حالت یا دیگه از خدا چی می خوایو خیلی می شنوم. ولی هیچ حسی درونم ایجاد نمی کنه. باورکنید ناشکر نیستم. دست خودم نیست. )
    3. نتیجه گیری شتابزده و خیلی خیلی ذهن خوانی می کنم
    4. درشت نمایی
    5. برچسب زدن
    6. شخصی سازی و سرزنش
    فکر می کنم اینا همه روی اعتماد به نفسم تاثیر منفی گذاشتن

  2. کاربر روبرو از پست مفید شادی 65 تشکرکرده است .

    شیدا. (پنجشنبه 01 اسفند 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. با کار اشتباهی که کردم چه کنم ؟ (دادن کادوی تولد به همکار خانم و عواقب آن)
    توسط مهدی سبز95 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: پنجشنبه 04 تیر 94, 16:03
  2. کادئوی تولد بنده خدمت اعضای محترم
    توسط حسین پور در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: چهارشنبه 15 مهر 88, 19:58
  3. تعيين شخصيت از روی تاريخ تولد
    توسط هوشیار در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: چهارشنبه 30 بهمن 87, 23:37
  4. +من نمی تونم به هیچ مردی روی خوش نشون بدم
    توسط maloosak در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: شنبه 23 شهریور 87, 02:29

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:12 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.