نمیدونم چرا از نظر همه مشکلات من اصلا مشکل نیست و من خیلی خوشبختم من وقتی نمیتونم تصمیم بگیرم واسه آیندم هدفی مشخص ندارم کاری نمیکنم تلاش نمیکنم چون دیگه کاری بلد نیستم که انجام بدم من میترسم از ینکه پول بابامو بریزم دور نتونم آدم مفیدی بشم وضعیت مالیمون بد شده منم اصل تو شرایط خوبی نیستم عذاب وجدان دارم که چرا هیچکاری بلد نیستم اگه یخورده محکم بودم به عنوان معلم نقاشی استخدام میشدم حتی توی مهدکودک اما انقدر آروم و خجالتی ام که مطمئنم هیچکس بهم اعتماد نمیکنه که بهم کار بده من ضعیف و ترسوام نمیدونم باید چیکار کنم انقدر بی چاره شدم که فقط گریه میکنمم هیچکس نیست که آرومم کنه از تنهایی خسته شدم دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم