راستش میدونید شاید یکی از دلایلی که به فکر ازدواج میفتم اینه که همه دوستام ازدواج کردن و کلا تنها موندم حتی دیگه یه دوست مجرد هم ندارم و از دایره دوستان خارج شدم ( منظورم تفریح و غیرس) از طرفی کلی فکر تو سرمه که میدونم با اومدم یه زن همش نقش بر آب میشه چون حداقل برای عقد یه ده میلیونی خرج داره که مثلا میتونم به جای این خرج یه وانت واسه شرکتم بخرم که کلی توی هزینه هام صرفه جویی بشه و شرکت جون بیشتری بگیره . تازه بعد از عقد عروسیو خرج های میلیونی بعدشه ! شعار هم نمیخوام بدم ولی توی این دور و زمونه نمیشه بگی یکو انتخاب کن که هیچی نخواد میدونید جرا؟
یکی از دوستام به این شیوه ازدواج کرد و خانومش تقریبا هیچی ازش نمیخواست و همه چی ساده برگزار شد با کمترین خرج . حالا که چند سال از ازدواجشون گذشته و اون عطش به قول معروف ازدواجشون و عشق و عاشقی خوابیده . پسره هر حرفی بزنه دختره بهش میگه تو مگه برام چیکار کردی؟ همه چی که به دلم موند نه یه مراسم درست و حسابی نه هیچی پس .... نخور!!! خلاصه اینجوریاس!
حالا من حساب کردم حداقل یه سی میلیون باید تا پایان این داستان عروسی پیاده شم نه که نداشته باشم نه . ولی بالاخره از پس انداز آدم میره و آدم نمیتونه اون جاهایی که میخواد سرمایه گذاری کنه و ممکنه به جای پیشرفت کلا فقط در حال این باشه که سعی کنه زنده بمونه ! تازه کلی آدم متاهل دور رو برم هست که هر روز بهم میگن
اشتباه نکنی ازدواج کنی ! گیر میفتی ما اگه میدونستیم اینطوریه هرگز ازدواج نمیکردیم . خلاصه کل ته دلم خالیه نمیدونم چیکار کنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)