امروز مامانم نبود و من بعد سه ماه غذا درست کردم دلم برای دست پخت خودم تنگ شده بود خداییش هیچ کاری رو درست انجام نمیدادم آشپزیم خوب بود
یعنی اون الان چی میخوره؟
واقعا اندازه یه آشپزم براش ارزش نداشتم؟! البته دیگه برام مهم نیست چون امروز بهش گفتم میرم واقعا هم میرم اززندگیش بیرون
با اینکه با تمام وجود دوستش دارم ولی فعلا دیگه کاری به کارش ندارم میخواهم بذارم دل اونم تنگ بشه شایدم هیچ وقت دلش تنگ نشه دیگه حال بچه هم ازش نمیپرسم چون خودش هم پیش بچه نیست فقط این احوال پرسی من اعصابشو بهم میریزه
وقتی دوماه تونستم بچه رو نبینم بازم میتونم طاقت بیارم
امروز کنکور ارشد داشتم خداکنه قبول بشم البته دانشگاه آزاد رو همه میگن قبولی ولی من هیچی نخونده بودم فقط سوالای جی مت (یه چیزی تو مایه های هوش) رو مطمئنم درست زدم ولی بقیه درسارو نمیدونم
دوره کلاسهای بدو خدمتمون تموم شده و احتمالا تا آخر این ماه امتحانشو بگیرن میخواهم انقدر بخونم که نفر اول بشم
از کارم راضیم خدارو شکر رئیسم هم ازم راضیه و میخواهم این رضایت همچنان بیشتر و بیشتر بشه
بعدازظهر رفته بودم بیرون با اینکه خرید خاصی نداشتم ولی حس خوبی داشتم دیگه با حسرت پشت ویترین مغازه هارو نگاه نمیکردم
خدا گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری خدا جونم ممنونم ازت دوست دارم نگاهت رو ازم نگیر
تمام سختی دنیا رو میشه با یک جمله تحمل کرد خدایا میدانم که میبینی!
علاقه مندی ها (Bookmarks)