
نوشته اصلی توسط
خیال
6سال پيش توي اداره اي رفت و امد داشتم که ايشون ازم خواستگاري کرد و معلوم شد از يکسال قبلش داشته از همسايه و دوست و اشنا تحقيق ميکرده بعد که جرئت خواسگاري پيدا کرد گفت حتي خونوادشم از کل اين يکسال با خبرند
من از ازدواج و جريانات بعدش مي ترسيدم گفتم نه ((البته خونوادمم مقصر بودن)) رفت اما 3سال بعد پيداش شد باز گفتم نه هم بخاطر مخالفت خونوادم هم اينکه حس ميکردم همه حرف زدنش پر از نفرت و کينه شده بازم رفت تا مرداد پارسال که به بهونه اي دوباره بهم اس ام اس داد که اينبار من کمي نرمتر شده بودم واسه همين بيشتر باهاش حرف زدم (ملايم تر،ارومتر)خيلي از گذشته لابه لاي حرفاش گفت
اينکه خيلي عذاب کشيده اين مدت به کسي ديگه حتي فک نکرده(با اينکه موقعيتش خيلي خوبه)و حتي اينکه همه پيغامايي که 6سال پيش بينمون رد و بدل شد رو همه رو نگه داشته ،حتي دقيق يادش بود 6سال پيش سر هر موضوعي چي گفتم و چه نظري داشتم
اخرش ي مشکل کاري داشتم توي اون اداره که خيلي اصرار کرد بيا هم کارتو انجام بده هم من ببينمت ،گفتم ملاقات ما هيچ فايده اي بحال الانمون نداره گفت نه اينجوري نگو،چرا اينجوري فکر ميکني آخه
خلاصه رفتم و همو ديديم بعدش فک ميکردم ديگه اون تابويي که از من ساخته توي ذهنش شکست اما در کمال ناباوري انگاري واسش هموني بودم که 6سال پيش خودشو بخاطرش به اب و اتيش زده بود((آخه قبلش ميگفت من حتي قيافه شمارو همديگه درست يادم نمياد))
خلاصه بعد مدتي يبار که سرماخورده بودم بهش زنگ زدم عذرخواهي کردم صدام گرفته گفت نه اتفاقا صدات الان بهتر شده!!!!!بعدم سر يه موضوعي گفت
اين اخلاقت اصن خوب نيس!!!
شرایطی که می گید خوبه را خبر ندارم و ممکنه توی تصمیم گیری مهم باشند (شغل و درآمد و ... )
اما این قسمتهایی که بولد کردم، برای من کافی هست که مطمئن بشم زندگی با همچین آدمی چقدر می تونه سخت باشه !!
آدمی که از نظر روانی متعادل نباشه، زندگی خوبی نمی شه باهاش داشت.
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
علاقه مندی ها (Bookmarks)