اصلا اعتماد به نفس نداره اون خانم.چون محتوای اعتماد بنفسی که دراون خانم میبینی شامل چیزهایی هست که فکرمیکنی خودت نداری
اره دقیقا. چیزایی داره که من ندارم توی وِیژگی هاش. می خوام داشته باشم اما نمی تونم. فکر کنم همینه که نوشتی. جذابیت به نظرم تازگیا تعریفش عوض شده و شده اون خانم. در صورتی که خودم از چیزی که اون هست خوشم نمیاد. اما توجه بهش می شه و اینو م یخوام.
من هیچکدوم از این کارا رو نکردم. سعی کردم بهش نزدیک نشم و اون چند وقتی بود که می خواست نزدیک شه مثلا دوست شه که اونم تمام سعیمو کردم که با احترام ولی سرد بودن فاصله امونو حفظ کنم چون مطمن نیستم بتونم بهش احترام بذارم.کته قابل تأمل هم اینه که اینجا روابط ترازویی میشه یعنی یکی خودش روبه نفع مخاطب در روابط کاهش میده قدرت خودش روبه او که جذاب ترهست میده تاباقدرت خودش بهش حکومت کنه!
مدام بایدفداکاری کنه کوتاه بیاد و...یابرعکس برای پرهیز ازاین اتفاق ناچاربه واکنش وارونه وروحیه تهاجمی پیدامیکنه تا ازاین حس آزارنجات پیداکنه.
من از اون مهم ترم. ولی اون می تونه از جذابیت جنسیش استفاده کنه من نمی تونم. اینو یه ضعف می دونم واسه خودم. ادم باید قدرتشو داشته باشه اما اینکه استفاده نکنه تصمیمش باشه. من حس می کنم قدرتشو ندارم. از اون طرف اینکاری که کردم با خودم با موهام جلو چشممه. بدم میاد از خودم این کارو کردم که چی؟ خیلی بدم میاد که یه دفعه ای تصمیم نادرست گرفتم اونم اینطوری. من خودمو نفی کردم. الانم این حرکتم اثرش جلومه."هرکسی جذاب ترو مهم ترهست مردهای بیشتری به سمتش جذب میشوند"
درسته. ولی نگرش هام به هم ریخته. مگه نتیجه مهم نیست؟ خوب نتیجه واسه اون به نظرم بهتره. من که حتی مامان بابام و خونوادمم دوستم نداشتن. من که هیچوقت از کسایی که بهم مثلا نزدیک بودن تاییدی نگرفتم تو کل عمرم. همه اش تنهایی فکر کردم تنهایی درست و غلط واسه خودم تشخیص دادم تنهایی تصمیم گرفتم. خوب وقتی هیچکی نبوده که براش مهم باشم ارزش واسه کسی نداشتم از اول بچگی تا حالا ... امین هر جور فکر کنم میشه اینکه واقعا دوست داشتنی نیستم. وگرنه یکی از ادمایی که کنارم بودن تو عمرم بهم اهمیت می دادن. من همینطوری دور خودم می چرخم. نمی دونم واسه چی و کی زنده ام. فقط می دونم هنوز زندگی نکردم حتی یه روز. دوست دارم معنی زندگی رو بفهمم.اختیارتودرانتخاب نگرش وتعبیرت ازارزشهابوده واحساسی که پس ازانتخاب ارزشهاوچی ارزشمندهست دیگه جبریه و نه اختیاری.یعنی هرگلی زدی به سرت قبلا زدی حالاشرایط تجسمش روبهت نشون داده.
من دیگه حتی نم یدونم چی درسته چی غلط. نمی دونم خودم کجام و چه حدیه اوضام.
من قوی نیستم. وگرنه اینطوری نمیشدم.
- - - Updated - - -
یکی اینکه به جذابیت جنسیش می رسه و می تونه جواب جنسی هم بگیره. البته شوخی هایی هم باهاش میشه که متناسب با رفتارشه من نمی تونم تحمل کنم همچین شوخی هایی باهام بشه. یکی اینکه خیلی هم خوش سر و زبونه ظاهرا.
شخصیت نمایشی داره یا احتمالا اختلالش.
هر چی اون هست من نیستم. اما رو اعصابم میاد بعضی وقتا. وقتی ادم با یکی هیچ اشتراکی نداشته باشه نباید هیچ حسی هم پیدا کنه بهش باید بی تفاوت بگذره. این حس اعصاب خوردی رو در من داشته. از اون اولین بار که دیدمش. این یعنی تو درون من یه چیزی هست. یه چیزی که احتمالا با اون زن مشترکه. اونو نمی دونم چیه.
زنی که با افتخار میاد می گه شوهر داره و واسه منفعتش می دوه دنبال یه مرد هر کاری که نیاز باشه هم کاملا اماده است می تونه بکنه و اعتماد به نفس هم نداره تمام اعتماد به نفسش از همون توجه هایی میاد که بهش میشه و فقط وقتی چشماش خوشحاله که یا به سکس فکر می کنه یا اینکه احتمالا مشغولش باشه....این زن چرا باید رو اعصاب من باشه؟؟؟ یعنی یه چیزی هست که در درون منه و خودم نمی دونم.
زیبا نیست. ارایش غلیظ می کنه. به انسان ها احترام نمی ذاره و فقط برحسب منفعتش احترام می ذاره که واقعی نیست. تنها نمی تونه واسته یه دقیقه می دوه یکی رو پیدا کنه باهاش واسته حرف بزنه مرد براش مشتریه به نظر میاد. تا بهش توجه نشه اعصابش به هم می ریزه. ... اینا چیزایی نیستن که برای من جالب باشن یا بخوامشون.








علاقه مندی ها (Bookmarks)