سلام به همه ی دوستای خوبم عیدتونم مبارک و بابت نظراتتون خییییییییلی ممنونم ....
میدونم من الان هر چی بگم شماها میگید که میخواد حرف خودشو میخواد به کرسی بنشونه ....
بزارید جریانو به صورت مختصر یه بار کلی بگم ... هرکی دوست داشت بخونه ....
پارسال زمستون : دوستم بهم گفت یکی رو میشناسم که دنبال زن میگرده پسر خوبیم هست توام که تو فکر ازدواجی بیا معرفیت کنم اون زمان چون پای یه خواستگار در میون بود بهش گفتم نه فعلا بیخیال شو ....
93/01/16 من با دخترخاله داشتیم میرفتیم بیرون و دوستم ز زد گفت من با دوستم و صاحب کارش فلان جاییم توام بیا به خاطر اینکه اونا نزدیک بودن ما رفتیم .....اون روز تا شب همه باهم بودیم .... فردای اون روز دوستم دوباره ز زد و گفت بیا با همون جمع بریم بیرون منم قبول کردم ..... (تو این زمان اون فامیلمون که تمام خصوصیاتش رو در تاپیکhttp://www.hamdardi.net/thread-34343.htmlنوشتم بووود مادر من که مخاااااااالف 100%ازدواج من با رئیس جمهورم بود میگفت با این ازدواج کن ....
یکم گذشت و دوستم گفت که صاحب کار دوستش از من خوشش اومده و میخواد که آشنا بشه ... منم موافقت کردم اما با خودم گفتم همچین ادمی که انقد بالاتر از من هیچ وقا فکر ازدواج نمیکنه .... یکبار باهم رفتیم بیرون خیلی جالب بود اون طرف تخت نشسته بود و من این طرف صداها بهم نمیرسیدمن هیچ حسی بهش نداشتم و یکی از دوستام رو بهش معرفی کردم یعنی در واقع شماره پسره رو به یکی از دوستام دادم که بهش ز بزنه اونم خیلی سوال پیچش کرده بود که بفهمه کیه یه روز قرار شد 3تایی بریم بیرون من . دوستم. پسره (شب قبلش پسره به دوستم گفته بود خدا از اسمون برای من یه فرشته فرستاده که فقط اونو میخوام و فردا که خواستیم بریم بیرون اونم میاد من و دوستمم با خودمون میگفتیم به اون فرشته خوشبخت یعنی چیه و یه سری حرفای دخترونه ...)رفتیم یه سفره خونه و ما گیر دادیم اون فرشته خوشبخت کیه هیچی نمیگفت ...تو راه برگشت دوستم یه تیکه بهش گفت مامان جان بعد اونم گفت به دوستم تو مامان من پسرت مائده هم عروست هممون زدیم زیر خنده .... دوستم رو رسوندیم و میخواست منو برسونه گفت یه سری حرفا دارم منم گفتم باشه ... با هزار عذر و معذرت که ببخشید من نباید این حرفارو بزنم اینا مال خانواده هاست اما دوست دارم قبلش نظر خود شمارو بدونم ....
[]اینجای داستان خیییییلی مهم.... من که رفتم خونه مامانم گفت فلانی (فامیلمون)صدبار بهت ز زده ج ندادی به منم کلی ز زده نگرانت شده بهش ز بزن تو کل این داستان بزرگترین اشتباهم اینجا بود که برگشتم تو اون لحظه گفتم فلانی(فامیلمون) خ.... کیه .... یه خواستگار هست صدتا بهتر از فامیلمون که مامانم شرذوع کرد به داد و بیداد و مخالفت که هیچکس بهتر از فامیل برات نیست و داستنان شروع شد .....
یه شب مامانم به هزار زور قبول کرد با پسره صحبت کنه که حین صحبت دعوا کرد با پسره از اینورم بامن یه ابروریزی شد که من روم نشد با پسره ادامه بدم و به اصرار من رابطه رو تموم کردیم البته رابطه که چه عرض کنم اشنایی ساده در واقع....دوباره اون برگشت و گفت مامانت رو راضی میکنیم.....دوباره یه مدت بودیم مامانم در عین مخالفت شدید و بدوبیراه گفتم به اون پسره میگفت باید بهترین جای تهران برات خونه بخره بندازه پشت قواله عقدت ... باید بره سربازی .....باید فوق لیسانس بگیره .... باید ازت جهیزیه نخواد و خیلی بهانه هایی که باعث شه نشه .... من با پدرش صحبت کرده بودم مادرمم صحبت کرده بود ... اما مجدد سر یه مسائلی از طرف من دوباره بهم خورد ...... که دوباره 93/05/01برگشت و گفت که تو یعنی من خیلی زود کم میارم و جا میزنم این چیزا حل میشه اون همش به من میگه اگه منو میخوای مادرتو راضی کن....اما مادر من خیلی پر توقع هستش همش بهش میگم یه نگاه به خودمون بنداز بعد توقعاتت رو بیان کن ....
اونروز نشستیم برگشته میگه معیارهای من واسه ازدواجت خنده دار نیست تو روخدا معیار تعیین میکنه و حق انتخاب هم بهم نمیده .... هرچی خودش بخواد و هرکی که خودش بپسنده براشم مهم نیست که من چی میخوام بهش میگم فامیلمون پسرخوبیه اما از کنارش بودن چندشم میشه میگه روش فکرکن میگم میفهمی چندش یعنی چی؟؟؟؟؟؟میگه فکر کن خسته شدم دیگه
باورتون نمیشه 60کیلو بودم تو این چند ماهه شدم 50کیلو از استرس از اینکه حق انتخاب ندارم معدم عصبی شده هیچی نمیتونم بخورم
تنها درد و دلم پیش بچه های همدردیه .....
- - - Updated - - -
سلام به همه ی دوستای خوبم عیدتونم مبارک و بابت نظراتتون خییییییییلی ممنونم ....
میدونم من الان هر چی بگم شماها میگید که میخواد حرف خودشو میخواد به کرسی بنشونه ....
بزارید جریانو به صورت مختصر یه بار کلی بگم ... هرکی دوست داشت بخونه ....
پارسال زمستون : دوستم بهم گفت یکی رو میشناسم که دنبال زن میگرده پسر خوبیم هست توام که تو فکر ازدواجی بیا معرفیت کنم اون زمان چون پای یه خواستگار در میون بود بهش گفتم نه فعلا بیخیال شو ....
93/01/16 من با دخترخاله داشتیم میرفتیم بیرون و دوستم ز زد گفت من با دوستم و صاحب کارش فلان جاییم توام بیا به خاطر اینکه اونا نزدیک بودن ما رفتیم .....اون روز تا شب همه باهم بودیم .... فردای اون روز دوستم دوباره ز زد و گفت بیا با همون جمع بریم بیرون منم قبول کردم ..... (تو این زمان اون فامیلمون که تمام خصوصیاتش رو در تاپیکhttp://www.hamdardi.net/thread-34343.htmlنوشتم بووود مادر من که مخاااااااالف 100%ازدواج من با رئیس جمهورم بود میگفت با این ازدواج کن ....
یکم گذشت و دوستم گفت که صاحب کار دوستش از من خوشش اومده و میخواد که آشنا بشه ... منم موافقت کردم اما با خودم گفتم همچین ادمی که انقد بالاتر از من هیچ وقا فکر ازدواج نمیکنه .... یکبار باهم رفتیم بیرون خیلی جالب بود اون طرف تخت نشسته بود و من این طرف صداها بهم نمیرسیدمن هیچ حسی بهش نداشتم و یکی از دوستام رو بهش معرفی کردم یعنی در واقع شماره پسره رو به یکی از دوستام دادم که بهش ز بزنه اونم خیلی سوال پیچش کرده بود که بفهمه کیه یه روز قرار شد 3تایی بریم بیرون من . دوستم. پسره (شب قبلش پسره به دوستم گفته بود خدا از اسمون برای من یه فرشته فرستاده که فقط اونو میخوام و فردا که خواستیم بریم بیرون اونم میاد من و دوستمم با خودمون میگفتیم به اون فرشته خوشبخت یعنی چیه و یه سری حرفای دخترونه ...)رفتیم یه سفره خونه و ما گیر دادیم اون فرشته خوشبخت کیه هیچی نمیگفت ...تو راه برگشت دوستم یه تیکه بهش گفت مامان جان بعد اونم گفت به دوستم تو مامان من پسرت مائده هم عروست هممون زدیم زیر خنده .... دوستم رو رسوندیم و میخواست منو برسونه گفت یه سری حرفا دارم منم گفتم باشه ... با هزار عذر و معذرت که ببخشید من نباید این حرفارو بزنم اینا مال خانواده هاست اما دوست دارم قبلش نظر خود شمارو بدونم ....
[]اینجای داستان خیییییلی مهم.... من که رفتم خونه مامانم گفت فلانی (فامیلمون)صدبار بهت ز زده ج ندادی به منم کلی ز زده نگرانت شده بهش ز بزن تو کل این داستان بزرگترین اشتباهم اینجا بود که برگشتم تو اون لحظه گفتم فلانی(فامیلمون) خ.... کیه .... یه خواستگار هست صدتا بهتر از فامیلمون که مامانم شرذوع کرد به داد و بیداد و مخالفت که هیچکس بهتر از فامیل برات نیست و داستنان شروع شد .....
یه شب مامانم به هزار زور قبول کرد با پسره صحبت کنه که حین صحبت دعوا کرد با پسره از اینورم بامن یه ابروریزی شد که من روم نشد با پسره ادامه بدم و به اصرار من رابطه رو تموم کردیم البته رابطه که چه عرض کنم اشنایی ساده در واقع....دوباره اون برگشت و گفت مامانت رو راضی میکنیم.....دوباره یه مدت بودیم مامانم در عین مخالفت شدید و بدوبیراه گفتم به اون پسره میگفت باید بهترین جای تهران برات خونه بخره بندازه پشت قواله عقدت ... باید بره سربازی .....باید فوق لیسانس بگیره .... باید ازت جهیزیه نخواد و خیلی بهانه هایی که باعث شه نشه .... من با پدرش صحبت کرده بودم مادرمم صحبت کرده بود ... اما مجدد سر یه مسائلی از طرف من دوباره بهم خورد ...... که دوباره 93/05/01برگشت و گفت که تو یعنی من خیلی زود کم میارم و جا میزنم این چیزا حل میشه اون همش به من میگه اگه منو میخوای مادرتو راضی کن....اما مادر من خیلی پر توقع هستش همش بهش میگم یه نگاه به خودمون بنداز بعد توقعاتت رو بیان کن ....
اونروز نشستیم برگشته میگه معیارهای من واسه ازدواجت خنده دار نیست تو روخدا معیار تعیین میکنه و حق انتخاب هم بهم نمیده .... هرچی خودش بخواد و هرکی که خودش بپسنده براشم مهم نیست که من چی میخوام بهش میگم فامیلمون پسرخوبیه اما از کنارش بودن چندشم میشه میگه روش فکرکن میگم میفهمی چندش یعنی چی؟؟؟؟؟؟میگه فکر کن خسته شدم دیگه
باورتون نمیشه 60کیلو بودم تو این چند ماهه شدم 50کیلو از استرس از اینکه حق انتخاب ندارم معدم عصبی شده هیچی نمیتونم بخورم
تنها درد و دلم پیش بچه های همدردیه .....
- - - Updated - - -
سلام به همه ی دوستای خوبم عیدتونم مبارک و بابت نظراتتون خییییییییلی ممنونم ....
میدونم من الان هر چی بگم شماها میگید که میخواد حرف خودشو میخواد به کرسی بنشونه ....
بزارید جریانو به صورت مختصر یه بار کلی بگم ... هرکی دوست داشت بخونه ....
پارسال زمستون : دوستم بهم گفت یکی رو میشناسم که دنبال زن میگرده پسر خوبیم هست توام که تو فکر ازدواجی بیا معرفیت کنم اون زمان چون پای یه خواستگار در میون بود بهش گفتم نه فعلا بیخیال شو ....
93/01/16 من با دخترخاله داشتیم میرفتیم بیرون و دوستم ز زد گفت من با دوستم و صاحب کارش فلان جاییم توام بیا به خاطر اینکه اونا نزدیک بودن ما رفتیم .....اون روز تا شب همه باهم بودیم .... فردای اون روز دوستم دوباره ز زد و گفت بیا با همون جمع بریم بیرون منم قبول کردم ..... (تو این زمان اون فامیلمون که تمام خصوصیاتش رو در تاپیکhttp://www.hamdardi.net/thread-34343.htmlنوشتم بووود مادر من که مخاااااااالف 100%ازدواج من با رئیس جمهورم بود میگفت با این ازدواج کن ....
یکم گذشت و دوستم گفت که صاحب کار دوستش از من خوشش اومده و میخواد که آشنا بشه ... منم موافقت کردم اما با خودم گفتم همچین ادمی که انقد بالاتر از من هیچ وقا فکر ازدواج نمیکنه .... یکبار باهم رفتیم بیرون خیلی جالب بود اون طرف تخت نشسته بود و من این طرف صداها بهم نمیرسیدمن هیچ حسی بهش نداشتم و یکی از دوستام رو بهش معرفی کردم یعنی در واقع شماره پسره رو به یکی از دوستام دادم که بهش ز بزنه اونم خیلی سوال پیچش کرده بود که بفهمه کیه یه روز قرار شد 3تایی بریم بیرون من . دوستم. پسره (شب قبلش پسره به دوستم گفته بود خدا از اسمون برای من یه فرشته فرستاده که فقط اونو میخوام و فردا که خواستیم بریم بیرون اونم میاد من و دوستمم با خودمون میگفتیم به اون فرشته خوشبخت یعنی چیه و یه سری حرفای دخترونه ...)رفتیم یه سفره خونه و ما گیر دادیم اون فرشته خوشبخت کیه هیچی نمیگفت ...تو راه برگشت دوستم یه تیکه بهش گفت مامان جان بعد اونم گفت به دوستم تو مامان من پسرت مائده هم عروست هممون زدیم زیر خنده .... دوستم رو رسوندیم و میخواست منو برسونه گفت یه سری حرفا دارم منم گفتم باشه ... با هزار عذر و معذرت که ببخشید من نباید این حرفارو بزنم اینا مال خانواده هاست اما دوست دارم قبلش نظر خود شمارو بدونم ....
[]اینجای داستان خیییییلی مهم.... من که رفتم خونه مامانم گفت فلانی (فامیلمون)صدبار بهت ز زده ج ندادی به منم کلی ز زده نگرانت شده بهش ز بزن تو کل این داستان بزرگترین اشتباهم اینجا بود که برگشتم تو اون لحظه گفتم فلانی(فامیلمون) خ.... کیه .... یه خواستگار هست صدتا بهتر از فامیلمون که مامانم شرذوع کرد به داد و بیداد و مخالفت که هیچکس بهتر از فامیل برات نیست و داستنان شروع شد .....
یه شب مامانم به هزار زور قبول کرد با پسره صحبت کنه که حین صحبت دعوا کرد با پسره از اینورم بامن یه ابروریزی شد که من روم نشد با پسره ادامه بدم و به اصرار من رابطه رو تموم کردیم البته رابطه که چه عرض کنم اشنایی ساده در واقع....دوباره اون برگشت و گفت مامانت رو راضی میکنیم.....دوباره یه مدت بودیم مامانم در عین مخالفت شدید و بدوبیراه گفتم به اون پسره میگفت باید بهترین جای تهران برات خونه بخره بندازه پشت قواله عقدت ... باید بره سربازی .....باید فوق لیسانس بگیره .... باید ازت جهیزیه نخواد و خیلی بهانه هایی که باعث شه نشه .... من با پدرش صحبت کرده بودم مادرمم صحبت کرده بود ... اما مجدد سر یه مسائلی از طرف من دوباره بهم خورد ...... که دوباره 93/05/01برگشت و گفت که تو یعنی من خیلی زود کم میارم و جا میزنم این چیزا حل میشه اون همش به من میگه اگه منو میخوای مادرتو راضی کن....اما مادر من خیلی پر توقع هستش همش بهش میگم یه نگاه به خودمون بنداز بعد توقعاتت رو بیان کن ....
اونروز نشستیم برگشته میگه معیارهای من واسه ازدواجت خنده دار نیست تو روخدا معیار تعیین میکنه و حق انتخاب هم بهم نمیده .... هرچی خودش بخواد و هرکی که خودش بپسنده براشم مهم نیست که من چی میخوام بهش میگم فامیلمون پسرخوبیه اما از کنارش بودن چندشم میشه میگه روش فکرکن میگم میفهمی چندش یعنی چی؟؟؟؟؟؟میگه فکر کن خسته شدم دیگه
باورتون نمیشه 60کیلو بودم تو این چند ماهه شدم 50کیلو از استرس از اینکه حق انتخاب ندارم معدم عصبی شده هیچی نمیتونم بخورم
تنها درد و دلم پیش بچه های همدردیه .....![]()







من هیچ حسی بهش نداشتم و یکی از دوستام رو بهش معرفی کردم یعنی در واقع شماره پسره رو به یکی از دوستام دادم که بهش ز بزنه اونم خیلی سوال پیچش کرده بود که بفهمه کیه یه روز قرار شد 3تایی بریم بیرون من . دوستم. پسره (شب قبلش پسره به دوستم گفته بود خدا از اسمون برای من یه فرشته فرستاده که فقط اونو میخوام و فردا که خواستیم بریم بیرون اونم میاد من و دوستمم با خودمون میگفتیم به اون فرشته خوشبخت یعنی چیه و یه سری حرفای دخترونه ...)رفتیم یه سفره خونه و ما گیر دادیم اون فرشته خوشبخت کیه هیچی نمیگفت ...تو راه برگشت دوستم یه تیکه بهش گفت مامان جان بعد اونم گفت به دوستم تو مامان من پسرت مائده هم عروست هممون زدیم زیر خنده .... دوستم رو رسوندیم و میخواست منو برسونه گفت یه سری حرفا دارم منم گفتم باشه ... با هزار عذر و معذرت که ببخشید من نباید این حرفارو بزنم اینا مال خانواده هاست اما دوست دارم قبلش نظر خود شمارو بدونم ....

علاقه مندی ها (Bookmarks)