تیام عزیز
واقعا ممنونم
حرفاتون خیلی بهم کمک کرد.
الان واقعا حال و احساس بهتری دارم.
حس می کنم گاهی دیدگاهم کاملا یک بعدی میشه . انگار بی اونکه خودم بدونم, دارم خودم رو محدود می کنم تا از یک روزنه بسیار کوچک به منظره اطراف نگاه کنم درحالیکه می شه خودم رو کمی آزاد بگذارم و اینقدر به خودم فشار روحی وارد نکنم.
ولی اونها واقعا خودشون هر چند جمله یکبار مسایل مادی رو مطرح می کردن و بیشتر تاکیدهاشون روی درآمد و حقوق ثابت من و از این قبیل بود.
حق با شماست. واقعا خودم رو هر روز گرفتار یک رنج خودخواسته می کنم. گویی مثل یک قاضی خودم رو محکوم به رنج و درد کرده ام.
به نظرتون دلیلش اینه که من در درونم خودم رو وادار می کنم که بهترین باشم ولی چون اینطور نیستم، افکار منفی در مورد خودم دارم ؟ یا شاید دلیلش این باشه که انتقادهای زیادی که از طرف مادر دریافت می کنم اینو در باورم حک کرده که خوب نیستم؟
نمی دونم. گیج شدم
نه قدیمی ها که به این چیزا راضی نمیشن و ایشون هم اصلا قبول نداره که مشکل از طرف اونه. حتی از همه ناراحته که چرا آدمها اینقدر بدند؟ چرا اینقدر بی فکرند؟ چرا احترام نمیذارن؟ چرا توقعاتش رو برآورده نمی کنن؟
این جمله ها رو هممون خیلی شنیدیم که بعضیا مدام می گن: چه زمونه بدی شده. چقدر آدمها بد شدن!
خیلی با این حرفهاتون امیدوارم کردین.
هرچند هنوزم به نظرم کمی غیرممکن میرسه که آدم از زورگویی ناراحت نشه. اما واقعا امیدوارتر شدم.
سعی می کنم با جدیت بیشتر روی خودم کار کنم. لینکهای زودرنجی و جرات مندی رو هم دارم می خونم.
خیلی متشکرم









علاقه مندی ها (Bookmarks)