Reihane عزيز
من در آستانه 24 سالگى هستم.ميتونم بگم اصلا تا بيست سالگى اين چيزا حاليم نبود و دقت نميکردم ولى کم کم به خودم اومدم و ديدم چرا پدر و مادر من اينطورى هستن.
اصلا حرف همو نميفهمن,بدترين برداشت رو از حرف هم ميکنن,باز الان اوضاع نسبت به چندسال پيش بهتره,قبلا مشاجره هم ميکردن,الان همديگرو ضايع ميکنن,چقد بى احترامى که جلو ما به همديگه نميکنن.
ريشه اين عصبيت مادرم که خانوادشه چون خانواده خوبى نداشت.
پدرم هم از اون آدماست که بيرون با همه خوبه و خنده هاش واسه ديگرانه ولى به ما که ميرسه,خشک و عصبى ميشه که اينم من تقصير مادرم ميدونم چون خيلى راحت ميشد پدرم رو درست کرد.فقط بايد باهاش آروم و با توضيحات کامل حرف زد,بايد حرفارو جورى زد که بتونه برداشت خوب ازش بکنه.
من ديگه هيچ اميدى به درست شدن اينا ندارم.
اين که گفتم ميخام روشمو عوض کنم يعنى ديگه برام مهم نباشن,خودمو نجات بدم اين وسط که بيش از اين اخلاقام مثل اينا نشه,با اين اخلاق وارد زندگى متاهلى نشم و بچم مثل الان خودم نشه
Love less عزيز.من دختر هستم.
واقعا اين حرفت درسته که بهشون اهميت ميدم.
واقعا ديگه تصميم به جدايى دارم,واى جدايى کامل فعلا مقدور نيس برام.
يا بايد برم دنبال کار دو شيفت باشم که اينجورى بايد قيد خيلى چيزارو بزنم.
يا بايد ارشد راه دور قبول بشم و برم.
يا بايد صبح تا شب برم کتابخونه و درس بخونم.
فعلا قابل اجرا ترينش ,همين کتابخونست.
متاسفانه ارتباطم با خدا خيلى کمه,نمازو چندوقته گذاشتم کنار,از صميم قلب دوس دارم دوباره نماز بخونم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)