نميدونم چه جورى بگم که چه جور انرژى
در مورد جمله آخرم مثلا يه سرى کارها هست که دوس دارم در لحظه که حسش بهم دست ميده ,انجامش بدم وگرنه بدجور تو دلم ميمونه.اگه پسر بودم خيلى راحت انجام ميدادم.
شايد به نظرتون مسخره بياد ولى من دوس دارم به جاى در,از ديوار برم تو.
وقتى تو خيابون يا حالا هرجا,يه مانع جلو راهم باشه,به جاى اينکه خيلى با شخصيت از کنارش رد بشم,از روش بپرم.
اصلا نميتونم بشينم,همش دوس دارم راه برم وقتى هم که در حال راه رفتنم,دوس دارم بدوم.
روزايى که دارم ميرم باشگاه,از خوشحالى در پوست خود نميگنجم!! وقتى تصور ميکنم که ميخام برم چقد بپر بپر کنم و خالى بشم.
زندگيم از اين رو به اون رو ميشه وقتى از در باشگاه ميام بيرون چون خودمو تا حدى تخليه کردم , که البته بازم برام کمه!!!
يه سرى از اين کارا هست که حس تخليه بهم دست ميده و احساس آرامش ميکنم بعده انجام دادنش.
ميتونم بگم آدم شادى حساب ميشم در اصل ولى با خالى نشدن انرژيم,حس افسردگى بهم دست ميده.همش فکر ميکنم پس کى ميتونم آزاد و رها,هرکارى که دلم خاست انجام بدم.
يه سرى از اين سطل آشغالها هست کنار خيابون که اگه محکم بهش بزنى,يه دور ميزنه ولى بازم سرجاش ميمونه.
بالاخره يه روز بارونى که هيچکس تو خيابون نبود,من با خيال راحت يه لگد محکم بهش زدم,واى که چقد حال داد :)))) اون روز خيلى روز خوبى بود,چون تونستم تخليه بشم :))









علاقه مندی ها (Bookmarks)