سلام. از همتون ممنون که بهم جواب دادین.
اقای علی... من به گفته شما نشستم خوش شانسی ها و بد شناسی ها رو نوشتم با کلی ارفاق به خودم و چشم پوشی و کوچک کردن مشکلاتم با هم برابر شدن. یعنی من به یک اندازه خوش شانسی و بد شانسی تو زندگیم اوردم البته با ارفاق. راستش یه کم دپرس شدم...
شیدا ممنون پست رو خوندم قطعا ااعتماد به نفس و عزت نفس من مشکلاتی داره که این طور بد بین شدم. اما حوادثی که در زندگی من رخ داده من و این طور بد بین کرده...
مریم عزیز مدام سر بد بینی هام دارم با خدا حرف می زنم گاهی بهش می گم می دونم ایراد از خودمه می دونم اعتقاد و ایمانم به تو ضعیفه که این طرز فکرمه ولی من می ترسم به تو اعتماد کنم. می ترسم تو چیزایی که بهم دادی و بگیری مثل همه اون چیزایی که گرفتی و هیچ کاری از دست من ساخته نبود. اینم قبول دارم خودم و بکشمم همون چیزی می شه که خدا می خواد. اما نگرانم همیشه. نگرانم نکنه داشته هامم خدا بخواد مثل قبلی ها بگیره.
می دونم این افکار موج منفیه اما دست خودم نیست . نمی تونم از خودم دورش کنم.
این نگرانی ها کلافم کرده دلم می خواد سرم و جایی گرم کنم که دیگه این افکار و نداشته باشم. یه جایی برم که این افکار دیگه دنبالم نیاد. دلم می خواد از این افکار فرار کنم. و همین افکار باعث می شه به قول همسرم همیشه از زندگی شاکی باشم و خوشی ها رو نبینم. انگار همش منتظر یک تند بادم که همه چیز و خراب کنه. یه دفعه مثلا یاد دندون پزشکی میفتم و یک موج دلهره و دلشوره و اظطراب تو تنم میفته. بعد از کلی مطلب خوندم و ... یا می رم برای درمانش یا سعی می کنم فراموش کنم. دوباره یه موضوع دیگه تو یادم میاد و باز باعث دلهره و اظطراب بعدی و همین طور این چرخه ادامه داره.
تو رو خدا با من حرف بزنین. خستم از این همه فکر منفی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)