سلام خانم محترم... توصیه میکنم حتما تجربه های خانم مصباح الهدی رو جدی بگیرید که در ادامه ی صحبت ایشون منم یه تجربه ی شخصی میگم....
من نمیدونم چه اپیدمی هستش البته شایدم دخترا حق دارند.... منم میشناختم دختری رو که شرایطی مشابه شما رو داشت.... بعدش شرایط دختر عموش واقعا از هر نظر از این خانمی که من میشناختم بهتر بود.. هر دو دختر عموی این خانم که از این خانم هم یه سال کوچیکتر بودند ازدواج کردند..این خانمی که من میشناختم همش غصه می خورد... کلی حاجت و دعا و.... با دلی شکسته... مثلا مجلسی می رفتند اون دو دختر عموبا هم گرم بگیرند و از همسراشون بگن و...
خلاصه بعد چند وقت اون خانم هم ازذواج کرد ... به نظر من که بی طرف هستم اون دختر خانم از همه خشبخت تره...یکی از دختر عموها زندگی معمولی داره..یکی دیگه کارش به اختلاف همسرش با خانوادش کشیده شد و االان وضعیت خوبی نداره...البته من خودم ناراحتم..نمی خوام بگم لزوما این طوره...ولی میخوام بگم الان هر کی درگیر زندگی خودشه که یادش نمیاد یه زمانی به چه چیزای الکی !!! فکر می کرد .....
به این چیزا فکر نکنید...واقعا حیفه... چند وقت پیش یه خانمی تاپیک زدند تون سی سالگی یه خوساتگار براشون اومد و همونم به ازدواج ختم شده و الان هم کلی حس خوبی دارند از این که خدا همیشه حواسش به ایشون بوده ....و به همه ی ما... دنیا مشکلات زیاد داره...سعی کنید از مسیر زندگی لذت ببرید..چرا که خوشی مقصد نیست...بلکه مسیره..
سلام خانم مصباح الهدی... شما تجربه ای رو گفتید که انگار از زبان من گفتید ولی با این تفاوت که من پسرم.... تجربه ای که میگم امیدوارم سو تعبیر نشه ازش و منظورم دست رسونده بشه چی هست...
من از وقتی که فهمیدم ازدواج چقدر خوبه و چقدر میتونه بهم کمک کنه توی مباحث عاطفی و... به فکر ازدواج افتادم...درست توی سنی که یک پسر هیچی نداشت و نداره... حدود 4 سال دانشگام با این افکار گذشت... فکرم خیلی وقت ها درگیر میشد... به طور خاص روی بعضی خانم هایی که ظاهرا می دیدم اونی هستن که میخوام بیش تر درگیر شد(البته در بازه های مختلف و نه همزمان)... حتی از یکیشون بعد چند سال حدود دو سال فکر کردن خواستگاری کردم وقتی جواب منفی شنیدم افسوس خوردم...افسوسی از جنس افسوس شما...افسوس که بعضی وقتا چی حس های الکی بهم دست داده بود..که به خیلی های دیگه هم ممکنه دست داده باشه و بده...
گفتم اشکال نداره این حتما قسمتم نبود..یه بنده خدای دیگه بود گفتم باشه برای سال بعد...بهش مثل قبلی فکر نکردم ولی خب همچین نبود که بی فکر باشم..بعد یه سال دیدم بله ازدواج کردن... کلا منم اگه اون موقع که شرایط ازدواج رو نداشتم تمرکز می کردم روی هدف هام(هر چند خدا رو شکر من خیلی اسیب ندیدم..شاید چون پسر بودم راحت تر باهاش کنار اومدم) الان خیلی خیلی موقعیت بهتری داشتم...هر چند اینا هم شد تجربه ای...هر چند توی دوستام از یه لحاظ هایی جز موفق ها بودم...ولی حسی الان بهم دست میده از جنس کوبیدن اب در هاونگ....ولی خب
ولی خب نباید از حق گذشت بعضی چیزا رو ادم باید تجربه کنه شاید تا بفهمه که باید چطوری رفتار و عمل کنه.










علاقه مندی ها (Bookmarks)