سوالاتم و ذهنیاتم رو مینویسم
من از گذشته ام متنفرم و نمیتونم با این مورد زیاد ارتباط برقرار کنم ولی گذشته و حال من ادغام شده.
باورم این هست گذشته ام دست و پایم رو بسته اجازه پیشرفت به من نمی ده.میدونم باید با گذشته کنار اومد ولی نمیخوام توی وضعیت حالم خللی ایجاد کنه.چطوری میتونم از قید وبند گذشته ام رهایی پیدا کنم؟
- - - Updated - - -
الان یه حسی دارم میخواهم همه گذشته ام و آدمهایی که توی گذشته من دخیل بودن رو از اطرافم کنار بگذارم چون حس میکنم باعث تمام ناتوانی ها و پسرفت های احتمالی من شرایط و آدمهایی بودند که همیشه مثل سایه دنبالم بودند
- - - Updated - - -
توی زندگیم همیشه شرایط و خواسته ها چه جبر محیطی و چه جبر زندگی یا خانوادگی همه به من تحمیل شد.با وجود اینکه خیلی سعی کردم واقعا خیلی سعی کردم کنار بیام ولی رفتار آدمهای اطرافم باعث شد هیچوقت درک متقابلی از هم نداشته باشیم
- - - Updated - - -
میخوام از خیلی چیزها فاصله بگیرم.میخوام یک آدم دیگه بشم همین درک وهمین ذات وهمین شخصیت خودم باشم ولی یک آدم متفاوت.برای این موضوع هم سالها تلاش کردم چه روحی چه معنوی چه تحصیلی وچه شغلی و حالا کم کم دارم به هدفم نزدیک میشم.هنوز کامل نزدیک نشدم ولی کم کم روی غلطک میفتم چرخه زندگی + واسم شروع کرده به چرخیدن و نمیخوام هیچ کس وهیچ چیز متوقفش کنه
- - - Updated - - -
میگن اگر میخواهی با عقابها پرواز کنی نمیتونی معاشر بوقلمون ها باشی. من همه بوقلمون های زندگیم رو دور میریزم.میخواد آدم باشه یا شرایطی که قبلا داخلش بودم.دیگه اجازه نمیدم کسی واسم تکلیف تعیین کنه دیگه بخاطر کسی زندگی نمیکنم دیگه برای خوشحال نگه داشتن دیگران از رضایت خودم نمیگذرم.وقتی خوشحالم که خودم خوشحال باشم.
- - - Updated - - -
تا الان بخاطر سنم و شرایطم دیگران برای من خط مش تعیین میکردند الان من میگم اون ها باید بپذیرند اگر نمیپذیرند هم مهم نیست میتونند ارتباطشون رو قطع کنند.
- - - Updated - - -
ماه هاست برای وارد شدن دیگران حتی خانوادم ،به حریم شخصی ام حد وحدود نگه میدارم چون دیگه اون پژمان سابق نیستم و نمیخوام باشم.هر وقت دلم تنگ میشه تلفن رو برنمیدارم به طرف مقابل زنگ بزنم خودم رو نگه میدارم.هر وقت دلم تنگ میشه برای دیدن کسی که دوستش دارم عجله نمیکنم دیدار رو میگذارم برای وقتی که دلتنگیم سر اومد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)