دو سال پیش خانم "بالهای صداقت " به من گفتند اگر "قفلی عوض بشه کلیدش هم عوض میشه".بی شک تاثیرگذارترین جمله ای بود که در انجمن با اون مواجه شدم و بیشترین تاثیر رو بر روی زندگیم گذاشت.ماه ها تلاش کردم قفل زندگیم رو عوض کنم کلیدهای زیادی توی این قفل شکسته شد ولی بالاخره کلید خودم رو پیدا کردم.اون کلید درونم بود ولی متوجه نبودم
- - - Updated - - -
تفییر و پوست انداختن درد داره و من با همه سلول های بدنم این درد رو کشیدم و الان منتظر پاسخ از سمت زندگی هستم.نمیدونم کی و کجا وچطوری ولی منتظرم.در حال حاضر تغییراتی که از دو سال پیش تا به امروز داشتم این موارد بودند... اگر مورد تازه ای به ذهنم رسید اضافه میکنم!
- - - Updated - - -
وقتی بچه بودم همیشه میخواستم شرایطم رو تغییر بدم،بعضی ها چیزهایی در زندگی داشتند که من نداشتم وچیزهایی من داشتم که بقیه نداشتند.
عادت به مقایسه کردن خودم با دیگران نمیدونم از کی شروع شد ولی شاید بخاطر تربیتم بود یا شاید بخاطر شرایطم بود مثلا همیشه اینکه بچه های دیگه مادر داشتند ومن فقط مادربزرگ داشتم شروع شد یا شاید بخاطر رویاهایی بود که میخواستم اونجوری باشم ولی نبودم،هرچی بود درسته عادت خوبی نبود ولی من رو خیلی تغییر داد.
- - - Updated - - -
چند سال پیش قبل از اینکه عضو انجمن همدردی بشم چندتا جمله رو نوشتم و قاب کردم و به دیوار خانه در بالای میز تحریرم آویزان کردم
مردان بزرگ یا راهی می یابند یا خود راهی میسازند...
در دنیایی که لبخند آدمها بخاطر شکست توست،برخیز تا بگریند...
بی پیرو مرو در خرابات هرچند رستم دستانی....
این جملات زندگیم رو دگرگون کرد!
- - - Updated - - -
یاد گرفتم از لاک قربانی بیرون بیام... شاید مسئول شرایطم در گذشته من نبودم ولی یاد گرفتم مسئول شرایط زندگیم در حال حاضر خودم هستم.
- - - Updated - - -
یاد گرفتم "من" وجودم خیلی قویه و فقط اونه که همه کاره است.یاد گرفتم بشناسمش و "من" وجودم رو از خودم و دیگران پس گرفتم.
- - - Updated - - -
برای گذران شرایطم بی رویه مشروب میخوردم یاد گرفتم عادتم رو کنار بگذارم و ماههاست سمتش نرفتم.
- - - Updated - - -
ارتباطم با خدا زیاد شده. من که قبل این از شمع فقط برای رفع تاریکی وقتی که برق نبود استفاده میکردم،مدتهاست بی اختیار شمع روشن میکنم و با خدا صحبت میکنم
- - - Updated - - -
با داشتن 24 سال سن نمیدونم کجای این دنیا ایستادم ولی حس میکنم جایی که ایستادم زمین زیر پاهایم سفته میدونم یکی هست اون بالا کمکم میکنه
- - - Updated - - -
انرژی های انباشته شده ام رو رها کردم انباشتگی باعث کپک زدن میشه من همه انباشتگی ها رو بیرون ریختم و رها کردم
- - - Updated - - -
فاصله گریه هایم رو در خلوت کم کردم .گریه هایم رو گذاشتم برای وقتیکه یا واقعا درمانده هستم و یا فقط برای دل خودم باشه.دیدم که چقدر انرژی های مثبت بیشتری سمتم میاد و راههای بهتری جلوی پایم قرار میگیره...این هم یک درس بود
- - - Updated - - -
رابطه ام رو با پدرم بهتر کردم چون فکر کردم پدرم با 57 سال سن الان به همدلی من به عنوان فرزند آخرش نیاز داره نه به جبهه گیری من.می بینم چقدر درکش از شرایط من بهتر شده و سعی میکنه دل به دلم بگذاره و کمکم کنه زندگیم بهتر بشه
- - - Updated - - -
اینکه با این انجمن آشنا شدم یک اعجاز توی زتدگی من بود...
دو روز پیش وقتی شمع روشن کرده بودم از خدا خواستم یک راهی به من نشون بده آرامش پیدا کنم...
دیشب خانم فرشته مهربان گفتند یک تابپیک با این عنوان ایجاد کنم
این هم یک نشانه دیگر برای من بود
- - - Updated - - -
مثل خیلی ها نبودم،مثل خیلی ها زندگی نکردم،دغدغه های من با اکثر همسن و سالهایم همیشه فرق داشت حتی وقتی بچه بودم
علتش رو هیچوفت نفهمیدم ولی دیگه دنبال چراهای زندگیم نمیگردم.دنبال چاره های زندگیم هستم
- - - Updated - - -
حکایت است در زمانهای قدیم توی یک دشت درختهای زیادی سبز میشدند
یکی از درختان هنوز در ریشه باقی مانده بود و باقی درختها ریشه هایشان سر از خاک بیرون آورده بود.ریشه ای که در خاک مانده بود از خدا پرسید خدایا چرا ریشه من سبز نشد؟
از سمت خدا ندایی آمد صبر کن
ماهها گذشت ریشه های دیگر تبدیل به نهال شدند و ریشه مورد نظر هنوز سر از خاک بیرون نیاورده بود.با ناراحتی از خدا پرسید خدایا درختها سبز شدند من هنوز در ریشه ماندم
خدا ندا داد صبر کن
سالها گذشت و درختهای دیگر سبز شدند و ریشه باز با ناراحتی گفت خدایا این چه حکمتی هست اگر نمیخواهی سبز بشم درخت بشوم چرا بذر من رو بوجود آوردی؟
از سمت خدا ندایی آمد به زودی حکمتش رو متوجه میشی
بعد از چند ماه ریشه سبز شد و درعرض مدت کوتاه تبدیل به یک درخت سرو شد و یک سر وگردن از باقی درختهای اطرافش بلندتر شد
خدا به او گفت اگر تو دیر رشد کردی اگر خیلی صبرکردی دلیل داشت تو باید در زندگیت از بقیه درختها بزرگتر و تنومندتر میشدی و ریشه هایت باید قویتر میشد
گاهی فکر میکنم شاید من هم حکایت اون سرو باشم








علاقه مندی ها (Bookmarks)