سلام .اگه بخواهیم درجه یادرصد بدیم خوب قطعا مادر شما وضعشون 30 سخت تره ، به خاطر اون مسئله ترس از کشته شدن ،ایشون نشانه بارز پارانوئید دارن و خوب شما پسر هستید و میتونید دکترببریدشون ،ولی ئضعیت مادرمن به خاطر شرایط خانوادگیش و اینکه از مادرتا خواهراش همه به نوعی پارانویید دارن و تو شرایط فرهنگی جامعه گم میشه. الان تفکرات بد بین جوانان و حتی ببخشید کسایی که خودشون هم اون کاره هستن نسبت به بقیه شایعه.
اما تو توهامت رابطه واقعا شباهت زیادی هس،مثلا من سالهای خابگاه چه سختیا که به خاطر محیط شلوغ و تغذیه نامناسب و میگرن خفیفی که داشتم میکشیدم مادرم تواین تخیل بود من با پسرا تو خیابونیم(همه اینهارو بعد فهمیدم) بعد از فارغالتحصیلی میگف توباید میلونها تومن پس انداز داشته باشی از اون دوریال پولی که برای تمام هزینه ها ماهانه میگیرفتم،بعد که فکر کردم به این نتیجه رسیدم یعنی از گفتار دیگش که تو خیالش من تموم نهار و شام ها با پسرا تورستوران بودم خوب پولام برام باقی میمونده. من نمیتونم با هر ظاهری چه ساده چه جور دیگه برم بیرون. از نظرش بی شک دارم میرم ملاقات یک پسری.سال اخر داشنگاهم که تصادف کرده بودم مهمان شهر خودم بودم. باورتون نمیشه تعداد کلاسام کم بود هرموقع از دانشگاه اومده بودم تو کیفمو نگاه میکرد ،بعدها گفت تو رو داشنگاهت اخراج کرده بوده بیخودی میرفتی تو خیابون یا مثلا به گمونش میرفتم با اون پیرمرد متاهله که تویکی از پست ها دربارش گفتم بودم. همیشه تو این فکره یا کسی پولاشو دزدیه یا میخواد بدزده ،اگر مثلا بهش بگیم بیا این پول رو بگیر الان که بانک بسته است برام کارت به کارت کن میخوام اینترنتی چیزی بخرم به خیالش من یک هفته است برنامه ریختم تا به طریقی سرشو کلاه بزارم پولای توی کارتو بدزدم. اعتقادی به مانده حساب و فیش و اینها هم نداره. یه مریضی گرفته بودم کاملا غیر مسری بود ،هربار که اون اوایل دوهفته یکبار بود میرفتیم دکتر از دکتر میپرسید اقای دکتر این مریضی مسریه؟ دکتر بهش میگفت نه. باز هفته بعد میپرسید. اخر سر هم میگفت دکترا میخوان ابروی مریضو حفظ کنن دروغ میگن و روزی ده بار به من میگفت توبا چه کسی نشستی که این مریضیو گرفتی و هزارجور حرف دیگه. تا دوسال بعد که خواهرزادم بهش گفته بود مسری نیس باور نمیکرد.البته بعد از اون هم باور نکرد. مریضیم یه نشونه ای داشت. دیگه اینقدر مخ بابام رو با چرت و پرت خورده بود. بابام یه دونه بهش میزد میگف اینا چیه بهم زده و یه حرفایی خطاب به من که یعنی تو به مادادی الان! متاسفانه بابام هم غیرت و مدیریت لازم رو نداره و الا ن 5سالی هس که به خود بابام هم تهمت خیانت زده و سه سالی خونه ما جهنم بود. صبح با صدای دعوا از خواب بیدار میشدیم مامانم یه توهمی زده بوذ. اخر هم اینقدر بابام شل اومد ما هنوز موندیم مگه کاری کرده بود.بابام اصلا دراون حد نیست. خلاصه یکسالیه این بد بینیا رو تو بابام هم میبینم. مثلا برا اینکه حرف کمتر باشه خرید دارم باهاش میرم. تویک پاساژ دنبال مغازه میگردم یکربع بیست دقیقه بعد که میام وقتی چهارتا جمله میگم میفهمم که باید خفه میشدم الان بابام هم توهم برش داشته.
همه زمان هایی که از خونه برم بیرون با وسیله نقلیه همگانیه ،مامانم توهم داره یکی منتظره من برم سوار ماشینش بشم ،بعد حساب میکنه سه ساعت با یاروی خیالی بودم ! بابام هم تمام حرفاشو باور میکنه .از برخورداش مشخصه و این عذاب دهنده ست.
متاسفانه یکی از خواهرام هم عین مامانمه. چون عروس خاله م هس، اونم خودش هم شوهرش از همین تفکرات دارن، این خواهرم عین مامانم برا بابام تموم دانشگاه مغز خواهر بزرگترمو خورده بود که من با پسرا ارتباطات غیر شرعی دارم. حتی یکبار با شوهرش پونصد کیلومتر راه اومده بود دانشگاه ما تحقیق کرده بودن و شهر دقیق خواستگارمو فهمیده بودن بعد رفته بودن شهر خواستگارم که چندماه پیش ردش کرده بودم تخقیقات! من که نفهیمیدیم به اونا چه ربطی داشت اونم بعد از ختم موضوع . چون همیشه تو اینترنت کشیش بقیه هستن احتمال میدم الان هم در حال خوندن این مطلب باشن از همینجا بهشون سلام میکنم! همون سال اخر که شهر خودمون مهمان بودم ، خونه خواهرم میرفتم اینقدر توهمات و مزخرفات به خاطر یکسری برخورد معمولی،مثلا میگفت فلان چیز رو میخوام میگفتم مغازه فلان داره ،منو میکشوند میبرد اون مغازه ببینه با فروشندهاش رابطه دارم چه جوریاس. اینقدر اوضاع شدت گرفت و من البته تحت تاثیرش ککه یکبار به خودم گفتم حرفای این رو باور نکن،اون دیگه فقط مستقیم به تو نمیگه هرزه خیابونی ،همه حرفاش هم بر همین پایه ان
همیشه به خواهر بزرگترم میگف من تو خوابگاه بجای درس خونذن دارم فیلمهای غیر اخلاقی که از پسرا گرفتم رو میبینم ،و مثلا یکسال بعد که خواهر بزرگم منو بازخواست میکرد اصلا جوابای منو نمیشنید وقتی میگفتم ،میگفت پس این سی دی ها چین؟ یه مشت سی دی که خیلیاش مال سال ها پیش و خراب بودن.ولی هیچ موقع نتونستم خواهر بزرگترمو متقاعد کنم که این خواهرم که باهاش صمیمه مشکل داره چون حواسش بود جلوی خواهرم چی میگه ، مثلا به من میگف صد در صد فلانی تو این قضیه دروغ میگه و مثلا دزده ، بعد جلوی خواهرم میگفت ماکه همینجوری نمیتونیم بدون مدرک حرفی بزنیم!
خلاصه شاید یک قسمت بزرگ عصبانیت من برای موضوعی که تاپیک باز کردم دلیلش اینه که من زندونی خونه به خاطر پارانوئید مادرم شدم ، تا از خونه برم بیرون که خیلی تعداش کمه ،فرداش میپره میره دم مغازه این یارو و کاملا اینکار همیشه تکرار شده من نمیفهمم چرا و چی میره اونجا میگه .دوم بیرون نمیرم تا حرف نامربوط و زشت نشنوم و این یارو منو نبینه و موضوع دیگه من الان تو خونمون واقعا موقع میوه خوردن مشکل دارم!! اگه بگم نمیخوام توهم میزنه من با این پسره به اختلاف خوردم! اگه برم میوه بردارم بخورم توهم داره من میخوامش یا رابطه مون دوباره جوش خورده ،میترسم بگم تو غذات گوجه بریز یا هوی ج بخر سوپ درست کنیم تحمل رفتار بعدشو ندارم.اونوقت تمام اینها درحالیه که من این ادمو اصلا درهیچ حدی نمیبینمش یعنی اصلا برام مهم نیس اگه نخوام بازکسیو پایین بیارم.
نه مامانم دکتر نمیره بحاش برای دردای دیگش ،همه کاره خونس اصلا! مگه میشه به مشکل داشتن خودشو متهم کنه ،البته گفتم این تفکرات منفی رو من تو خیلی از افراد دیدم ولی خب دیگه قطعا نه اینقدر افراطی. برام جالبه دختر خواهرم که جلوی چشم بقیه از پسرا شماره میگرفت یا با دوس پسرش حرف میزد رو خواهرام میرفتن برای تولد همکلاسیای پسرش کادو بخرن!! اونوقت منو ندیده تهمت میزدن ،میدونید یک دلیلش چی بود؟ یکیه اینکه نمرات خواهرزدام عالی بودن و با مدرک میگم نه توهم ،خب توی تفکرات خواهرام شوهراشون هم نقش داشتن ، و اون با شوهراشون صمیمی بود ،من یکبار خودم با گوشهای خودم شنیدم که شوهر یکیشون که خیلیم ادای مذهبیا و پیر پیغمبر در میاره زنگ زد به گوشیش و چنان مضحکانه داشت باهاش حرف میزد که من تایکساعت گیج بودم چه خبره ،البته ددر همین حد من چیز دیگه ندیدم چون بهم مربوط نبود . یا شوهر همونخواهر پارانوئیدیم که من محلش نمیزاشتم قطعا ازم کینه داشت
اینم اوضاع من ،البته اصلا تعریف کننده خوبی نیستم
البته حرفای اقای رضا رو خوندم وتاپیکشونو ولی خیلی ربطی به جراتمندانگی نداره وقتی طرفت مشکل داره










علاقه مندی ها (Bookmarks)