به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 6 از 12 نخستنخست 123456789101112 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 118
  1. #51
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 24 تیر 95 [ 11:22]
    تاریخ عضویت
    1393-1-24
    نوشته ها
    157
    امتیاز
    3,642
    سطح
    37
    Points: 3,642, Level: 37
    Level completed: 95%, Points required for next Level: 8
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    24

    تشکرشده 58 در 38 پست

    Rep Power
    30
    Array
    دوستان ببخشین محدودیت پست گذاشتن اجازه نمیده واسه تک تک پستهای عزیزان توضیح بدم.از پست خانوم سحر ک این همه وقت گذاشتن بینهایت ممنونن.به همین خاطر کلیات و میگم.واز راهنمای هاتون تشکر میکنم.راستش اخلاق بچه گونه داشتن ایشونو میدونم.هر بارم ک بحثی شده بینمون گفتم عب نداره .به قول باباش ک میگه تو بزرگی به خاطر اینکه گفتیم 30 سالشه و پخته هست راضی شدیم بیاد به تو.ولی هر چقد من محبت میکنم خوبی میکنم میبینم بیشتر فک میکنه ک فقط من باید محبت کنم بهش.میگه درست میشم زمان میبره.
    راجع به ادا در اوردنم اینکه منم اولا باهاش قاطی میشدم اونجوری ادا در میاوردمک بزار خوش باشه.ولی میبینم ک خود شیفتگیش زیاده هی از خودش عکس میندازه و تو فکر خودشه.
    خوب اینکه میگین من برم پیشش تو جمع.میرم وقتی میبینم مثلا پسر دایش یه چیزی میگه ک شاید زیاد خنده دارم نباشه.ولی صدای خنده خانوم تا اسمون میره.ولی من یه چیزی بگم انگار نه انگار عین چوب وا میسه نگا میکنه.بر فرضم ک حرف من خنده دارم نباشه از این انتظار دارم ک بخنده نه اینکه وایسه نگا کنه.بعد ک من میگم بهش واسه حرفای پسر دایت نمیدونی چجوری بخندی ولی واسه حرفای من ساکت میشی.بر میگرده میگه اختیار خنده خودمو ندارم.خب اینجا من چه جوری برم پیش اونا.


    من نمیگم ک هیچ کس هیچ مشکلی نداره تو زندگیش .ونمیگم ک این بره بهتر از اینو میتونم گیر بیارم.نه.من میخوام با هم سازگار باشیم .به قول دوستان بیشتر کاراشو به خاطر این ک سن من از سن اون زیاده جدی نمیگیرم.اگه جدی میگرفتم ک الان منم باهاش میجنگیدم میگفتم بره پی کارش.ولی میخوام بدونه ک من کجاها ناراحت میشم از کاراش.نمیدونم وقتی میام میگم این کارت اشتباه بوده میاد جبهه گیری میکنه.میگه ک من تورو مراعات میکنم تو هنوز بچه تر از منی.
    مثل 22 ساله هام ک میشم واسش .میبرم بیرون شهر بازی رستوران خرید.همه کار واسش میکنم هر کاری رو سر جاش واسش کردم و میکنم.یکم سرما میخورد کلی میوه و ابمیوه واسش میبردم.مامانش میگفت چرا اینقد میاری دست خالی هم بیای واسمون کافیه.اگه درکش نمیکردم ک محلش نمیذاشتم.
    درباره اینکه باهاش بازی کنم و ...خودش میگه ک من یه مرد جنتلمن میخوام تا اونجا ک واسه کفش خریدنم میگه باید این مدلی بپوشی.یا فعلان رنگ و بپوشی تیره بپوشی رنگای شادو واسه من نمیخواد.واسه خودش اما میخواد.میگه من الان سنم طوری هست ک میتونم بپوشم ولی تو بزرگی بهت نمیاد.اصلا یه اخلاق خاص داره مثلا موقع عقد ک رفته بودیم اتلیه خانومم به اون عکاس خانوم مدل میداد ک اینجوری بنداز.اون مدلهای ک عکاس میگفت مثلا بچسبونین بهم.میگفت نه زشته دوست ندارم کسی اینجور عکسمونو ببینه.
    باهاش را اومدنم میام ولی میترسم من هر چقد کوتاه بیام این پاشو بیشتر از حد دراز کنه.یعنی اینجوری دیدمش.خودشو بالا دست میگیره.منم میگم واسه کسی بمیر ک واست تب کنه.
    باز ممنونم از همتون ک راهنماییهی خبی میکنین .

    - - - Updated - - -

    دوستان ببخشین محدودیت پست گذاشتن اجازه نمیده واسه تک تک پستهای عزیزان توضیح بدم.از پست خانوم سحر ک این همه وقت گذاشتن بینهایت ممنونن.به همین خاطر کلیات و میگم.واز راهنمای هاتون تشکر میکنم.راستش اخلاق بچه گونه داشتن ایشونو میدونم.هر بارم ک بحثی شده بینمون گفتم عب نداره .به قول باباش ک میگه تو بزرگی به خاطر اینکه گفتیم 30 سالشه و پخته هست راضی شدیم بیاد به تو.ولی هر چقد من محبت میکنم خوبی میکنم میبینم بیشتر فک میکنه ک فقط من باید محبت کنم بهش.میگه درست میشم زمان میبره.
    راجع به ادا در اوردنم اینکه منم اولا باهاش قاطی میشدم اونجوری ادا در میاوردمک بزار خوش باشه.ولی میبینم ک خود شیفتگیش زیاده هی از خودش عکس میندازه و تو فکر خودشه.
    خوب اینکه میگین من برم پیشش تو جمع.میرم وقتی میبینم مثلا پسر دایش یه چیزی میگه ک شاید زیاد خنده دارم نباشه.ولی صدای خنده خانوم تا اسمون میره.ولی من یه چیزی بگم انگار نه انگار عین چوب وا میسه نگا میکنه.بر فرضم ک حرف من خنده دارم نباشه از این انتظار دارم ک بخنده نه اینکه وایسه نگا کنه.بعد ک من میگم بهش واسه حرفای پسر دایت نمیدونی چجوری بخندی ولی واسه حرفای من ساکت میشی.بر میگرده میگه اختیار خنده خودمو ندارم.خب اینجا من چه جوری برم پیش اونا.


    من نمیگم ک هیچ کس هیچ مشکلی نداره تو زندگیش .ونمیگم ک این بره بهتر از اینو میتونم گیر بیارم.نه.من میخوام با هم سازگار باشیم .به قول دوستان بیشتر کاراشو به خاطر این ک سن من از سن اون زیاده جدی نمیگیرم.اگه جدی میگرفتم ک الان منم باهاش میجنگیدم میگفتم بره پی کارش.ولی میخوام بدونه ک من کجاها ناراحت میشم از کاراش.نمیدونم وقتی میام میگم این کارت اشتباه بوده میاد جبهه گیری میکنه.میگه ک من تورو مراعات میکنم تو هنوز بچه تر از منی.
    مثل 22 ساله هام ک میشم واسش .میبرم بیرون شهر بازی رستوران خرید.همه کار واسش میکنم هر کاری رو سر جاش واسش کردم و میکنم.یکم سرما میخورد کلی میوه و ابمیوه واسش میبردم.مامانش میگفت چرا اینقد میاری دست خالی هم بیای واسمون کافیه.اگه درکش نمیکردم ک محلش نمیذاشتم.
    درباره اینکه باهاش بازی کنم و ...خودش میگه ک من یه مرد جنتلمن میخوام تا اونجا ک واسه کفش خریدنم میگه باید این مدلی بپوشی.یا فعلان رنگ و بپوشی تیره بپوشی رنگای شادو واسه من نمیخواد.واسه خودش اما میخواد.میگه من الان سنم طوری هست ک میتونم بپوشم ولی تو بزرگی بهت نمیاد.اصلا یه اخلاق خاص داره مثلا موقع عقد ک رفته بودیم اتلیه خانومم به اون عکاس خانوم مدل میداد ک اینجوری بنداز.اون مدلهای ک عکاس میگفت مثلا بچسبونین بهم.میگفت نه زشته دوست ندارم کسی اینجور عکسمونو ببینه.
    باهاش را اومدنم میام ولی میترسم من هر چقد کوتاه بیام این پاشو بیشتر از حد دراز کنه.یعنی اینجوری دیدمش.خودشو بالا دست میگیره.منم میگم واسه کسی بمیر ک واست تب کنه.
    باز ممنونم از همتون ک راهنماییهی خبی میکنین .

  2. #52
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 24 تیر 95 [ 11:22]
    تاریخ عضویت
    1393-1-24
    نوشته ها
    157
    امتیاز
    3,642
    سطح
    37
    Points: 3,642, Level: 37
    Level completed: 95%, Points required for next Level: 8
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    24

    تشکرشده 58 در 38 پست

    Rep Power
    30
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط دوچمدان_سیزده_کیلویی نمایش پست ها
    اخه شما که 32 سالته رفتی 22 ساله گرفتی که داره تو عالم عروسک بازیش هست باید پای لرزش هم بشینی
    الان اگه نتونی درستش کنی.. وقتی سر زندگی مشترک رفتین...
    سرررررررررررررررر خریدن لوازم ارایشش کلی باید هزینه کنی و وقتی یک درصد کمتر از اون چیزی که پدر محترمش براش تهیه می کرد باشه خونه جنگ میشه.... لباسش یا سایر سرگرمی هاش تامین نشه خونه دعوا میشه...
    شما رفتی یه دختر خوشگل و خوش تیپ 22 ساله که دست به سیاه سفید نزده گرفتی الان توقع داری خانم خونه دار برات باشه..
    بنظر من اقا رضا شما خودت مقصر هستی.. چون خودت بودی که انتخاب کردیش رفتی جلو ... الان بنظر من دوره نامزدی خودتون رو کش بدین اگه الان نتونستی با خانواده و خودش توافق مشترک برسین هم شما هم اون درک کنید هم رو اگه شد شد نشد دیگه سر زندگی مشترک هرروز دعوا دارید. با این توضییحات که دادی...
    سلام چمدان سیزده کیلوی
    خامومم بچه نیستن .اونجاهای ک به نفعشه همه چیرو میدونه میگه من از حقم نمیگذرم هفته ای یه بار باید ببری رستوران یا ماهی 1دونه مانتو بگیری .یا فعلان رنگ مورو بگیری یا فعلان مارک لباسو بگیری.خلاصه اینارومیدونه منم تهیه میکنم تا اونجا ک از دستم بر بیاد.
    میگم کیرم ک خانوم خوشگل وخوش تیپ باشه مگه قراره هر کاری دوست داشت بکنه!!!
    همش اون کارای ک خودش دوس داره رو بکن صداش در نیاد.بگول خودش ک واسم پول بده دهنمو ببندم.
    اگه من بگم بریم بیرون بگه کجا بریم اخه!!1ولی هر شب مهمونی میره
    من احساس میکنم از یکی درس میگیره نمیدونم از دختر خاله هاش یا دختر دایی هاش
    چون کارهای میکنه ک از یه دختر 22 ساله بعیده یا حرفای میزنه ک من تو سن 22 سالگی روم نمیشد به دهنم بیارم.پسر دایش تو مهمونی ها انچنان شوخی های رکیک و جلفی میکنه ک با خانوما....
    وفتی میگم بهش چرا تا وفتی من چیزی میگم میگی نگو .ولی واسه اون میخندی...

  3. #53
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 18 بهمن 95 [ 04:00]
    تاریخ عضویت
    1394-1-06
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    2,999
    سطح
    33
    Points: 2,999, Level: 33
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 51
    Overall activity: 7.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    101

    تشکرشده 183 در 100 پست

    Rep Power
    35
    Array
    آقای رضا،شما تاحالا مشاوره حضوری رفتین؟ بهتره که یه نفر،حرفهای هر دو نفر شمارو بشنوه و قضاوت کنه و راه حل بده،تا جایی که میتونین برای درست شدن رابطه تلاش کنین و اگه خواستین طلاق بگیرین،حداقل وجدانتون راحت باشه.
    من فکر میکنم الان شما هر دوتون به لج و لجبازی شدیدی افتادین و هیچکدوم حاضر نیستین کوتاه بیاین،بهتر نیس یکم به همدیگه استراحت بدین و یه فاصله ای بین خودتون بندازین؟ مثلا ده روز هیچ ارتباطی با هم نداشته باشین.

  4. #54
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 18 دی 00 [ 21:34]
    تاریخ عضویت
    1392-2-23
    نوشته ها
    709
    امتیاز
    18,833
    سطح
    86
    Points: 18,833, Level: 86
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience PointsOverdrive
    تشکرها
    3,454

    تشکرشده 2,695 در 688 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    129
    Array
    11سال اختلاف سنی کم نیست اقا رضا !
    این همه اختلاف رو چطور ندیدین ورفتین زود عقد کردین؟ چند صفحه تایپیکتون خوندم واقعا مخم سوت کشید فقط بگم خدا اخر وعاقبتتون با این دختر خانم ختم بخیر کنه!
    یکی از نزدیکان منم دقیقا رفت بایه دختر کم سن وسال ازدواج کرد با اختلاف فرهنگی دقیقا رفتارای دختره مثل خانم شما بود همه میگفتن بچه است خوب میشه با همین حرفا دلش خوش کرد وازدواج کردن ولی 4سال از ازدواجشون هم گذشت خوب که نشد هیچ بدتر هم شد الان دوساله جدا شدن.
    مقصر خودتونید که درست تحقی نکردین. اون دختر اینجوری ودر این فرهنک بزرگ شده 22 سال زندگی کرده نمیتونید این رفتار واین طرز فکر ازش بگیری یا باید قبولش کنی یا رهاش کنی اگه نمیخواین زندگی مشترکتون مثل دوران عقد همش دعوا ومشاجره باشه یه فکر اساسی بکنید.
    اونایی که میگن برو مشاوره باید بگم یه مشاور نمیتونه عقاید وفرهنگ و باورهای یکی رو عوض کنه دقیقا همینا باعث اختلاف شما شده پس فقط خودتون باید تصمیم بگیرین چی به صلاحتونه.
    مرا با حقیقت
    بیازار
    اما،
    هرگز با دروغ
    آرامم نکن.

    ویرایش توسط abi.bikaran : سه شنبه 22 اردیبهشت 94 در ساعت 23:06

  5. 2 کاربر از پست مفید abi.bikaran تشکرکرده اند .

    فدایی یار (سه شنبه 24 شهریور 94), محیا ناز (سه شنبه 22 اردیبهشت 94)

  6. #55
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام
    آخرین بازدید
    جمعه 08 خرداد 94 [ 01:43]
    تاریخ عضویت
    1394-1-26
    نوشته ها
    10
    امتیاز
    230
    سطح
    4
    Points: 230, Level: 4
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class100 Experience Points31 days registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 5 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array
    با سلام
    اول اینکه یه چیزی تو حرفهای دوستان نظرمو جلب کرد و اون این بود که دهه هفتادی ها لوس و ننر تشریف دارن !!!
    راستش یخورده بهم برخورد و گفتم بیام یکم از خودمون دفاع کنم ....
    من و شوهرم هردو دهه هفتادی هستیم ...شوهرم از 12سالگی روی پای خودش واستاده و کار کرده ..اونموقع که خیلی از دهه ی شصتیا تو خواب ناز بودن ایشون بیدار میشدن و میرفتن کارگری...
    از مرام و مردونگی و اخلاقای خوبش هرچی بگم کم گفتم ... تو این یکسال یکبار هم صداشو رو من بلند نکرده با این که بعضی وقتا شاید عصبانیش کرده باشم ...
    کسایی که روی هردوی ما شناخت دارن میگن هردوتون درک و فهم بالایی دارین و انگار سن و سالتون خیلی بیشتره ....
    اینایی که گفتم چیزای خیلی کوچیک تو زندگی ما و شاید خیلی از دهه هفتادیا باشه ... پس خواهشا در مورد همه قضاوت نکنید
    مشکل ایشون ریشه ای هست ینی تربیت خانوادگی از بیخ و بن مشکل داره ...
    پدری که میاد سر اشتباه خیلی واضح دخترش سر دامادش داد میزنه و غرورشو میشکنه
    مادری که بلد نیست با دامادش چجوری رفتار کنه ... این پدر و مادر ایا میتونن با این رفتارا زندگی دخترشون رو تضمین کنن ؟؟؟
    آقا رضا ... نمیخام نااامیدت کنم ... شما حداکثر تلاشتو بکن که خانومتو به راه بیاری ولی چیزی که من میبینم اینه که این خانوم و خانوادش ۱۸۰ درجه با شما فرق دارن ...و نمیشه با چهار تا حرف عاشقانه و حرف گوش دادن ایشون رو به راه خودتون بیارید ..مگه اینکه خود خانومتون بخواد که تغییر کنه که اینم تغریبا غیر ممکن هست و شما هم برای زندگی با ایشون باید صبر ایوب داشته باشید ....
    دوست خوبم ..من هرشب برای شما و اعضای این سایت خوب دعا میکنم ...انشاالله مشکل تک تکتون حل بشه :)

  7. 2 کاربر از پست مفید سحرناز/20 تشکرکرده اند .

    فدایی یار (سه شنبه 24 شهریور 94), بارن (چهارشنبه 23 اردیبهشت 94)

  8. #56
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 24 تیر 95 [ 11:22]
    تاریخ عضویت
    1393-1-24
    نوشته ها
    157
    امتیاز
    3,642
    سطح
    37
    Points: 3,642, Level: 37
    Level completed: 95%, Points required for next Level: 8
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    24

    تشکرشده 58 در 38 پست

    Rep Power
    30
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط abi.bikaran نمایش پست ها
    11سال اختلاف سنی کم نیست اقا رضا !
    این همه اختلاف رو چطور ندیدین ورفتین زود عقد کردین؟ چند صفحه تایپیکتون خوندم واقعا مخم سوت کشید فقط بگم خدا اخر وعاقبتتون با این دختر خانم ختم بخیر کنه!
    یکی از نزدیکان منم دقیقا رفت بایه دختر کم سن وسال ازدواج کرد با اختلاف فرهنگی دقیقا رفتارای دختره مثل خانم شما بود همه میگفتن بچه است خوب میشه با همین حرفا دلش خوش کرد وازدواج کردن ولی 4سال از ازدواجشون هم گذشت خوب که نشد هیچ بدتر هم شد الان دوساله جدا شدن.
    مقصر خودتونید که درست تحقی نکردین. اون دختر اینجوری ودر این فرهنک بزرگ شده 22 سال زندگی کرده نمیتونید این رفتار واین طرز فکر ازش بگیری یا باید قبولش کنی یا رهاش کنی اگه نمیخواین زندگی مشترکتون مثل دوران عقد همش دعوا ومشاجره باشه یه فکر اساسی بکنید.
    اونایی که میگن برو مشاوره باید بگم یه مشاور نمیتونه عقاید وفرهنگ و باورهای یکی رو عوض کنه دقیقا همینا باعث اختلاف شما شده پس فقط خودتون باید تصمیم بگیرین چی به صلاحتونه.

    در جواب مارال 569 بگم ک.نه مشاوره گفتیم بریم امروز فردا کرد نرفت.اره اون نمیخواد بفهمه منم میخوام بفهمونمش.و اینکه چند روزی صحبت نکنیم.وال الان 12 روزه ک حرف نمیزنیم.از وقتی ک مامانش زنگ زده اون حرفارو بهم زده منم نمیخوام زنگ بزنم.

    در پاسخ به ابی بیکران.اینکه 11 سال سن کم نیست من از اول میدونستم ک اختلاف سن داریم.خب خودمو مثل اون کردم دیگه ولی چقد کوتاه بیام.میبینم هر چقد کوتاه میام .خودشو تاخچه بالا میذاره.من نه با ارایشش مشکل دارم نه با پوشش ولی بعضی وقتها دیگه میبینه کاری ندارم یا شل گرفتم.از حد خودش میگذره.

    خانوم سحر همه دهه هفتادیارو. نگفتن دوستان یه عده شون درکشون بالاست یه عدشون میفهمن خودشونو زدن به ندونمکاری.اونجای به نفعشون باشه میفهمن خیلی هم میفهمن.

  9. #57
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 24 تیر 97 [ 17:25]
    تاریخ عضویت
    1393-7-06
    نوشته ها
    129
    امتیاز
    5,905
    سطح
    49
    Points: 5,905, Level: 49
    Level completed: 78%, Points required for next Level: 45
    Overall activity: 14.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    369

    تشکرشده 377 در 121 پست

    Rep Power
    40
    Array
    سلام وقت بخیر.
    جمع بندی که من از مشکلات شما داشتم.

    1: شما و خانمتون به لحاظ فرهنگی تناسب لازم رو ندارید.

    2:خانم شما درک درستی از زندگی مشترک نداره و حتی شخصیتی که از خودش نشون میده از سنش کمتر، وگرنه 22 سال سن مناسبی برای شروع زندگیه.

    3: دخالت های بیش از حد خانواده ایشون، به این مشکلات دامن زده و سر هر موضوعی برای حمایت از دخترشون نسبت به شما گارد میگیرن، و دخترشون هم فکر میکنه کاری که کرده کار درستی بوده و هیچ وقت سعی نمیکنه خودشو اصلاح کنه، و همین رفتار باعث شده شما دو نفر نسبت به هم جبهه بگیرید.

    4: شما به دلایل مختلف و برای همراه شدن با خانمتون فکر میکنم از شخصیت اصلی خودتون قبل از آشنایی فاصله گرفتید. و همین امر سبب شده دیگه اون جذابیتی که قبلا داشتید رو در شما نبینه، منظورم این نیست که کار اشتباهی کردید بلکه میخام بگم شاید اصلا این طور رفتار با اصل و ریشه شخصیت شما سنخیتی نداشته باشه و این بد فیلم بازی کردن باعث شده اون جذابیت قبل رو نداشته باشید.و کار شما نتیجه عکس داشته.
    از شخصیت خودت فاصله گرفتی و فکر کردی اگه سر هر موضوعی کوتاه بیای یعنی انعطاف به خرج دادن.
    درست نتوستی اون حریم ها رو تعریف کنی، هر باری که به شما از سمت خانواده ایشون بی احترامی شده شما خیلی راحت ازش گذر کردی و نتیجه شده بی احترامی های بزرگتر. شما با رفتار منفعلانه زمینه ساز دخالت خانواده ایشون شدی .و الان مدیریت موضوع از دست شما خارج شده.
    با توجه به این شرایط بایستی به قول دوستان صبر ایوب داشته باشید تا به اون چیزی که انتظار دارید نزدیک بشید.
    موفق باشید
    این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور

    پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم!

    سالها منتظر سیصد و اندی مردانیم ...

    آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم

    اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید

    به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم!!!

  10. 2 کاربر از پست مفید امیر مسعود تشکرکرده اند .

    tanhaeii (یکشنبه 27 اردیبهشت 94), بارن (چهارشنبه 23 اردیبهشت 94)

  11. #58
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 24 تیر 95 [ 11:22]
    تاریخ عضویت
    1393-1-24
    نوشته ها
    157
    امتیاز
    3,642
    سطح
    37
    Points: 3,642, Level: 37
    Level completed: 95%, Points required for next Level: 8
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    24

    تشکرشده 58 در 38 پست

    Rep Power
    30
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط امیر مسعود نمایش پست ها
    سلام وقت بخیر.
    جمع بندی که من از مشکلات شما داشتم.

    1: شما و خانمتون به لحاظ فرهنگی تناسب لازم رو ندارید.

    2:خانم شما درک درستی از زندگی مشترک نداره و حتی شخصیتی که از خودش نشون میده از سنش کمتر، وگرنه 22 سال سن مناسبی برای شروع زندگیه.

    3: دخالت های بیش از حد خانواده ایشون، به این مشکلات دامن زده و سر هر موضوعی برای حمایت از دخترشون نسبت به شما گارد میگیرن، و دخترشون هم فکر میکنه کاری که کرده کار درستی بوده و هیچ وقت سعی نمیکنه خودشو اصلاح کنه، و همین رفتار باعث شده شما دو نفر نسبت به هم جبهه بگیرید.

    4: شما به دلایل مختلف و برای همراه شدن با خانمتون فکر میکنم از شخصیت اصلی خودتون قبل از آشنایی فاصله گرفتید. و همین امر سبب شده دیگه اون جذابیتی که قبلا داشتید رو در شما نبینه، منظورم این نیست که کار اشتباهی کردید بلکه میخام بگم شاید اصلا این طور رفتار با اصل و ریشه شخصیت شما سنخیتی نداشته باشه و این بد فیلم بازی کردن باعث شده اون جذابیت قبل رو نداشته باشید.و کار شما نتیجه عکس داشته.
    از شخصیت خودت فاصله گرفتی و فکر کردی اگه سر هر موضوعی کوتاه بیای یعنی انعطاف به خرج دادن.
    درست نتوستی اون حریم ها رو تعریف کنی، هر باری که به شما از سمت خانواده ایشون بی احترامی شده شما خیلی راحت ازش گذر کردی و نتیجه شده بی احترامی های بزرگتر. شما با رفتار منفعلانه زمینه ساز دخالت خانواده ایشون شدی .و الان مدیریت موضوع از دست شما خارج شده.
    با توجه به این شرایط بایستی به قول دوستان صبر ایوب داشته باشید تا به اون چیزی که انتظار دارید نزدیک بشید.
    موفق باشید

    سلام امیر اقا منم به این نتیجه رسیدم با توجه به گفته ها ی دوستان و جمع بندی مشکلات از دیدگاه شما هم کاملا صحیح میباشد.

    خب اینجا و در چنین موقعیتی من باید چیکار کنم عکس العملم چطوری باشه!؟

    اشتباه من اینجا بوده ک خانوم هر کار کرده من کوتاه اومدم چون هی گریه میکرد دلم نمیومد.و کوتاه میومدم.خانومم ک ماشالاهمه چیرو میرفت به خونوادش میگفت .من تو عالم خود فک میکردم انعطاف پذیری نشون میدم.نمیدونستم فک میکنه ترسیدم.یا اینکه میخواست بره به مامانش بگه من میگفتم نگو احتراما از بین میره حرمتها شکسته میشه.ایشون فک میکردن من میترسم.خودش اومد بهم گفت ک جلوی ت وایسادیم تو کوتا اومدی منظورش اینطوری بود ک عقب نشینی کردم .منم بهش گفتم تو میرفتی گریه میکردی من به خاطر ت میگفتم بزار انعطاف نشون بدم.فک نمیکردم از این کارم سو استفاده میکنن.به میگن بی ثبات .حالا فهمیدم .
    مامانش اونطوری حرف زده باهام منم نه زنگی زدم نه چیزی.اگ هم اون زنگ بزنه میگم ک برو با مامانت طلاقتو بگیر
    میخوام دیگه بنشونم سر اینور یا اونور.

  12. #59
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 05 تیر 05 [ 19:14]
    تاریخ عضویت
    1393-12-14
    نوشته ها
    341
    امتیاز
    17,071
    سطح
    83
    Points: 17,071, Level: 83
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 279
    Overall activity: 52.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience PointsOverdrive
    تشکرها
    1,012

    تشکرشده 701 در 241 پست

    Rep Power
    81
    Array
    سلام
    من خودم با همسرم که در دوران عقد هستیم به مشکل برخوردم و زیاد در مورد مشکلات دیگران نظر نمیدم و سعی میکنم از نظرات دوستان با تجربه استفاده کنم اما پست اخرتون رو که خوندم دلم نیومد نظرمو نگم
    به نظر من به جای اینکه یه دفعه شما حرف از طلاق و جدایی بزنید
    بشینید خیلی دوستانه با خانومتون صحبت کنید و برای اخرین بار انتظاراتتون رو برای همدیگه بازگو کنید و در اخر اگه به نتیجه نرسیدید با همدیگه یه تصمیم جدی برا زندگیتون بگیرید بهشون بگید ما دوتا که دشمن همدیگه نیستیم فقط سر یه سری موضوعات با هم تفاهم نداریم که اگه بخوایم میتونیم به تفاهم برسیم
    تفاهم یعنی توانایی تحمل تفاوتها و درک متقابل یه جاهایی شما باید کوتاه بیاید و یه جاهایی همسرتون نمیشه همش یکطرفه باشه انشاا... مشکلتون حل میشه

  13. #60
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 24 تیر 97 [ 17:25]
    تاریخ عضویت
    1393-7-06
    نوشته ها
    129
    امتیاز
    5,905
    سطح
    49
    Points: 5,905, Level: 49
    Level completed: 78%, Points required for next Level: 45
    Overall activity: 14.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    369

    تشکرشده 377 در 121 پست

    Rep Power
    40
    Array
    سلام وقت همه دوستان بخیر.

    این که به شما میگن بی ثبات به این دلیل که اونا خیلی ببخشید یه داماد تو سری خور میخان، شما هم با یه تصور و ذهنیت دیگه از ابتدا رفتاری داشتید که توی همین مسیر گام برداشتید.
    بعد یه مدت متوجه شدید که احترام شما رو چیز دیگه ای تصور کردن. با توجه به اینکه این رفتار( تو سری خوردن) با شخصیت شما سنخیت نداشته نسبت به رفتارشون موضع گرفتید.
    زاویه گرفتن شما از سیاست اولیه، نسبت دادن بی ثباتی شخصیت از سمت خانواده همسرتون رو در بر داشته.

    دوست عزیز شما دنبال محبوب بودن هستی، دوست داری همه رو راضی نگه داری و این یکی از دلایلی که به رابطه شما لطمه زده.
    خیلی وقتا بایستی تصمیماتی گرفت که ممکنه خوشایند دیگران حتی همسرتون نباشه. ولی مهم اینه که اون تصمیم یه مبنای عقلانی داشته باشه و به نظر من این چنین نگرشی باعث میشه یه رابطه مسیر درست خودشو طی کنه.
    شما یه مدیر بزرگی که همه ازش راضی باشن رو پیدا نمیکنی.
    سعی شما در راضی نگه داشتن همه نتیجش شده عبور از حریم هایی که برات مهم بودن.
    کوتاه اومدن از مواردی که برای شما مهم و اساسی بوده اشتباه شما بوده.
    به همین دلیل گفتم درست نتونستی حریم ها رو تعریف کنی.و از این زاویه دید شما به دلیل اتخاذ سیاست غلط مقصر دونستم.

    پس اگه میخای این زندگی رو به مسیر درستش برگردونی به نظر من
    گام اول اینه که از اصل و ریشه شخصیت خودت حداقل به یک باره فاصله نگیر.حتی اگه شخصیت شما نیاز به اصلاح داشته باشه، نمیشه به یک باره چیز دیگه ای رو به نمایش بذاری.

    گام بعدی اینه که دخالت های خانواده رو به حداقل برسونی برای این کار باید بتونی اعتماد پدر و مادر ایشون رو جلب کنی، البته با حفظ مواضع اصولی خودت.
    مثلا همون وقتی که پدرش شما رو با رفتار نابخردانش کوچیک کرد میتونستی تو یه فرصت مناسب باهاش خلوت کنی. بگی که من از جواب شما خیلی ناراحت شدم چون غرورم شکست به نظرم اگه غرور مرد شکسته بشه نمیتونه مشکلات رو مدیریت کنه، ولی وقتی که بیشتر فکر کردم دیدم کارم درست نبوده، بایستی به قول شما از در محبت وارد میشدم،هدف منم دقیقا همینه دوست دارم دخترتون رو خوشبخت کنم اصلا هر مردی از رضایت همسرش خوشحال میشه، ولی خب من جوونمو ناشی، اگه کار اشتباهی کردم دلیلش همین خام بودن من بوده.
    به نظر شما چه طور با این کاراش برخورد کنم؟ بالاخره شما 22 سال بزرگش کردید قلقش دستتون.
    این کار هم باعث اعتماد سازی میشد هم این که متوجش کردی که رفتار درستی با شما نداشته.و نبایستی این رفتار تکرار بشه.

    گام سوم اینه که این ذهنیت اشتباه رو از ذهن همسرتون و خانوادش خارج کنی که اگه همسرتون نباشه دنیا به آخر میرسه. وقتی که مادرش زنگ زده و شما رو تهدید به طلاق کرده، باید یه شخصیت مستقل از خودت نشون بدی، مثلا پاشو برو مسافرت، و به خودت خوش بگذرون.
    با این کار هم نشون میدی که شخصیت وابسته ای نداری و بدون دخترشون هم داری خوب زندگی میکنی.
    دوم این که کمی آروم میشی و تصمیمات عاقلانه تری میگیری. این که میگی میرم بهش میگم که برو مادرت طلاقت رو بگیره از همین تصمیمات احساسی که باید بتونی کنترلش کنی.

    با توجه به اینکه این تاپیک شما خیلی طولانی شده، بهتر یه تاپیک دیگه باز کنید با موضوعی مثل
    با خانواده ای که یه داماد توسری خور میخان چه سیاستی رو در پیش بگیرم؟
    موفق باشید.
    این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور

    پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم!

    سالها منتظر سیصد و اندی مردانیم ...

    آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم

    اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید

    به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم!!!

  14. 3 کاربر از پست مفید امیر مسعود تشکرکرده اند .

    reza-m (پنجشنبه 24 اردیبهشت 94), tanhaeii (یکشنبه 27 اردیبهشت 94), فدایی یار (سه شنبه 24 شهریور 94)


 
صفحه 6 از 12 نخستنخست 123456789101112 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. عمو پورنگ وحشتناک !!!!
    توسط بابا. در انجمن طــــرح مشکلات کودکان: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: شنبه 18 دی 95, 15:08
  2. گرایش همسرم به پورنوگرافی
    توسط میم.الف در انجمن سایر مشکلات خانواده
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: دوشنبه 02 تیر 93, 00:40
  3. من از ایده آل هایم چشم پوشیدم
    توسط mansor در انجمن عقد و نامزدی
    پاسخ ها: 20
    آخرين نوشته: چهارشنبه 07 اسفند 92, 23:36
  4. مادرم برادرمو هنگام تماشای فیلم پورنو دیده.
    توسط رایحه عشق در انجمن سایر مشکلات خانواده
    پاسخ ها: 21
    آخرين نوشته: شنبه 18 شهریور 91, 12:41
  5. علاقه به پوشک (عشق دوران کودکی)
    توسط sasan در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: یکشنبه 26 خرداد 87, 13:03

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 15:42 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.