خانم اعجازعشق متاسفانه ما بافامیلای پدرو مادریم کلا کات هستیم .بابای من فقط خودشو قبول داره مثا پدرای دیگه نیسکه بفکرجهیزیه باشه ویابخواد دامادشوتحمل کنه ما میگه بزارید من بمیرم هرکاردوس دارید بریدبکنید بعداز مرگم حتی نمیذاره داداش ازدواج کنه خواستگاری نمیره براش داداشم27سالشه استخدام دولتیه ارشده اما دقیقا همین حسو به اونم داره میگه دختره بدبختت میکنه من نمیتونم بهش حرف بزنم اصلاحرف کسیوقبول نمیکنه چه برازدواج چه کارای دیگه دوتا موقعیت شغلی خوب داشتم رفتم باهاش مشورت کردم گفت نرو هزارتادلیل اورد هرکارمیخواییم بکنیم میگه نه.گواهیناممه خواستم برم گفت نه میزنیدم میکشی باورتون نمیشه یواشکی ایین نامه رو میخوندم.حتی واس ادامه تحصیلمم مشوقم نبود هیچکس مشوقم نبود همش میگفتن بسته .یاهمین الانشم واس دکتراکه میخونم داداشم میگه چون تو نمیتونی ازدواج کنی چون قیافه نداری بادکترشدن میخوای پسرارو جذب خودت کنی اخه این چه حرفیه یه پسربه ابجیش میزنه واس جذب کردن پسرا کارای راحت تری هست نیاز نیس به خودم سختی بدم.تازه سرکوفتم میزنن.راستش من خودمم افسره م سعی دارم یجوری خودموازین وضعیت نجات بدم که بعدا افسوس نخورم بادرس خوندنم.
حتما خدامیخواد ماتنهابمونیم حتی اگم اون پسر عاشقم میشد بابام اصن قبولش نمیکرد تازه اگه خوب بود حالاکه بده.همچی دس به دست هم داده تا ما مجرد بمونیم.
من نمیدونم تا چه مرحله ای بایدحرف پدرموگوش کنم انقد ازش عصبانیم که نگو یه کار دولتی واسم جور شد گفت. نروگفتم باشه.
بابای من کلابیخیاله مامانمم بیخیاله .کلاس اول ابتدایی که اوینباررفتم مدرسه هیچکی باهام نیومد .هرجارفتم تنهابودم اونم من که انقد کمرو بودم ببینید چقد عذاب میکشیدم.
بابای من فکرمیکنه ماهی فلان قدر بمن پول بده فقط مسوولیتشوانجام داده اونم چه پولی . موقع ثبتنام دانشگام بودمن ادمی بودم براولینباراز خونه میرفتم بیرون تنها کمرو رفتم ثبت نام کردم گیج شده بودم .کلاخیلی سختی کشیدم فاصله خونمون تا دانشکدم دو ساعت بود به بابام گفتم بیا ستاد دانشگاه صحبت کن بهم خوابگا بدن نیومد درحالیکه دوستم با باباش رفته بود بهش دادن اما چوندمندتنهابودم ندادن .اما بااینکه میدونم هیچوق نمیتونم ازدواج کنم نرفتم خونش میتونستم برم حالموکنم میتونستم دختر خراب بشم لذتموببرم ....فقط بخاطر خدا نرفتم که تو زندگیم کمکم کنه اما بدبختیم اینه خداهم رهام کرده دلم ب چی خوش باشه .هرموقع چراغای خونرو روشن میکنیم میگن خاموش کن اصن نمیتونیم تو خونه بخندیم میگن صداتوبیارپایین همسایهامیشنون فقط ارامش همسایها واس بابام مهمه .من همه ایناروتحمل کردم تاحالا هیچ بی احترامی نکردم همش میگم بابا ناهرمیخوای؟بابا چای میخوای؟دارم عین یه پرستارازش مراقبت میکنم بخاطرخدا.اخه چقد صبرکنم همکلاسیام دارن با ارشد میرن سرکار دوستم با مدرک ازادش داره درس میده دانشگاه اما منکه انقددرسخون بودم وضعیتم اینه بخدامعدلمم بالای18هست گاهی کم میارم واقعا میبرم.هم سنای من خیلی شادن میخندن میگردن اما من چی جالبه هرموقع بخواب با ابجیم برم بیرون گیر میدن میگن واس پیدا کردن پسر میریدبیرون منم بهم برمیخوره نمیرم الان دو ماه تو خونه هستم .حتی فرصت درس خوندنم ندارم اخه بدبختیام کم نیست مامانم بی مسوولیته نه اشپزی نه گردگیری نه هیچی همه کاراو ما میکنیم منو ابجیم که21سالشه دانشجوهست .








علاقه مندی ها (Bookmarks)