من که گفتم اونا رو مقصر نمیدونم اما رفتارشون اصلا درست نبود حتی زمان بالا بردن مهریه از من نظر نخواستن و اصلا به حرفایی که میزدم هم اهمیت نمیدادن.فقط داد میزدن که گریه نکن!
الانم میخندن و زندگیشونو میگذرونن همه جا هم میشینن میگن ما دخترمون رو از دست گرگ نجات دادیم!
اونا فکر میکن زندگی واسه من نباید پستی و بلندی داشته باشه .میخوان وقتی من ازدواج کردم نازک تر از گل نشنوم.کسی رو حرفم حرف نزنه و خیلی مسایل دیگه.به نظر من زندگی مشترک شیرینیها و سختی های خودشو داره.اما اونا فقط میخوان منو تو عرش ببینن.واقعا از این دوستی خاله خرسشون خستم..حتی روح منو درک نمیکنن اونوقت از یه مرد غریبه توقع بهترین ها رو واسه من دارن.









علاقه مندی ها (Bookmarks)