
نوشته اصلی توسط
sara128685
حس میکتم دیگ دوستش ندارم دیگ دلم براش تنگ نمیشه هیچ حسی نسبت بهش ندارم از اون خونه متنفرم دیگ حاضر نیستم برم تو اون خونه زندگی کنم دلم نمیخاد حالشا بدونم بمن چه ک حالش بده یا خوب بمن چه.........میخام دیگ فقط به خودم و خاسته هام ک به خاطر اون قیدشونا زده بودم فکر کنم ارزش نداشت.....من الان می بایست استاد دانشگاه میبودم نه یه بیکار توخونه......الان دارم تمام تلاشما میکنم ک کار پیدا کنم و استاد دانشگاه بشم ارزویی ک به خاطرش شبانه روز درس خوندم و تلاش کردم میخام برم کلاس هایی ک دوست دارم خیاطی.شنا.کوهنوردی. من کوه رفتنا دوست دارم ولی الان ده ساله کوه نرفتم چون ایشون نمیومد.تنها جایی ک باایشون میرفتم خونه مامانش بود سالی یه بار مهمونی خانوادگی هم با التماس میومد. خسته شدم .میرفتیم خونه مامان بزرگش همه پسرداییاش با خانوماشون جفت به جفت کنار هم مینشستند ایشون پنج دیقه مینشت و میگفت من میخام برم بیرون و میرفت و تنها کنار مادربزرگش مینشستم و بعد با مامان شوهرم برمیگشتم اعصابم میریخت بهم ک کاش نرفته بودم خونه مامان بزرگش حس میکردم چقدر جلو همه حقیر میشدم.
کم کم حرصی و عصبی و استرسی شدم
وقتی مدام از توجیب و کیفش حشیش پیدا میکردم متادون ترامادول پیدا میکردم روانی میشدم باید چیکار میکردم ؟؟
اولش هیچی نمیگفتم بعد غیرمستقیم درباره مضرات مواد و حشیش میگفتم و حتی از خواهر وبرادرش کمک خاستم فایده نداشت ادمهای بی خیالی بودن به باباش و مامانش گفتم فایده نداشت دیگ این اخریا علنن تو روش میگفتم و انکار میکرد و دعوامون شدید میشد و منم کنترلما از دست میدادم
ای خدا......من مقصرم؟؟؟؟؟
علاقه مندی ها (Bookmarks)