ممنون از دوستان که وقت گذاشتن پاسخ دادن.. ولی عزیزان انگار من مطلب رو واضح بهتون انتقال ندادم.این خانم 2 روز مونده به عقد همراه با مامانش سر ناسازگاری پیش گرفتن و یه جورایی گفتن که اگه میخوای زندگیتون خوب پیش بره باید از خانوادت یه مقدار فاصله بگیری و مادر این خانم دخالتاش کم کم داشت شروع میشد مثلا میگفتن که پول ارایشگاه و لباس و هر چیز که کم دارین و من میدم چون عقد فقط یه شب دیگه تکرار نمیشه.با اینکه خود دختر خانم اطلاع داشتن که وضع مادی من اونموقع خوب نبود.!من با هیچ کدوم از اینا مشکلی نداشتم حتی بهش گفتم که هر کجا هر لباسی بخوای میگیرم برات.ولی ایشون ناز کردن و عجیب تر از اونم خواسته های مامانش بود.که ایشونم پر رو تر میشد.واقعا بچه ها نمیشد به خاطر اون احساسمون همو یه ذره درک میکردیم عقد و محضر بگیریم؟
این خانم یه هفته مونده به عقد هر روزش میگفت به خانوادت بگو ما میخوایم تموم کنیم..
من به این خانم صد در صد حق میدم ولی بین ما احساس بود میتونستیم یکمی از خواسته هامونو بزاریم روز عروسی...میتونستیم شرایط همو درک کنیم.کاش ایشون روز اخر با اون حالت نمیگفتن که فقط میخوام باهات ازدواج میکنم و انتظار دیگه ای ازم نداشته باش. کاش نگاه اون خانم اون شکلی نبود تا من مجبور نمیشدم تموم کنم.امیدوارم هر کجا هست بتونه منو حرفامو کارامو فراموش کنه..کاش دست من بود و از یادش میرفتم و هیچ اثری از خودم تو زندگیش نمیزاشتم.افسوس.آرزو میکنم هر کجا که هست با هر کی که هست خوشبخت بشه









علاقه مندی ها (Bookmarks)