من همون پروازم ولی نمیدونم چرا بیشتر از یه دونه در طول روز نمیتونم ارسال کنم میگه شد سه تا
اره درست حدس زدی تازه انقد تو ذهنم به چیزای کوچیک فکر میکنم اصلا اعتیاد دارم به فکر کردن از یه چیزی خوشحال شم بارها همون صحنه رو تکرار میکنم تو ذهنم فکر میکنم از یه چیزی ناراحت شم بارها بررسی میکنم یا تو ذهنم با کسی که صمیمی هستم حرفامو میگم بهش میگم بعضی وقتا تو این ذهن گفتنا باعث میشه چیزایی رو واقعا به طرف بگم که نباید میگفتم
اساسی تزین مسئله ای که اذیتم میکنه اینه که ارامش ندارم شاد نیستم از خودم راضی نیستم راحت احساساتمو نشون نمیدم خیلی زود تاثیر میگیرم مثلا دستام مو داره نمیزنم بدتر نشه جشنا میزنم
خیلیا میگن وای مو داری من خجالت میکشم در حالی که بعضیا شاید مو هم داشته باشن بذارن بیرون
دلسوزی بیش از حد دارم
از بیرون هم همش خودمو ساده نشون میدم خجالتی ام - تو وردرواسی میمونم همه حقمو میخورن
مثلا دوماه پیش تو کتابخونه با یه دختر اشنا شدم بعد رفتیم پارچه خرید مامانش خیاطه براش مانتو دوخت گفتم خوشکله گف میخوای تو هم بخر برا تو هم بدوزه گفتم باشه خریدم بعد اقاهه گف از این پارچه مجلسی ام میبرن منم دیدم عروسی خواهرم نزدیکه و منم فرصت بازار رفتنو ندارم چون باید بهترین و خوشکلترین بخرم و با قیمت مناسب نمیشد برم گفتم بدم مامان دختره یه چیزی بدوزه خب من فردای شب قدر لباس دادم تاریخ تعیین نکردم برا کی تموم کنه این پنج شنبه عروسی خواهرمه خانومه گف برا بقیه 50 میدوزه برا من 35 تومن منم دیدم کمه جو گیر شدم پول پیش دادم 15 هزار تومن وقتی من رفته بودم اندازمو بگیره خانومه داشت با همسایه هاش قرآن میخوند اندازه منو گرف در مورد قیمت و.. حرف زدیم شروع کرد قران خوندنشو منم نشد قرانشو قط کنم از دختره پرسیدم کی تموم میکنه گف یه هفته ای بعد عید فطر شد دیدم اصلا خبری نیس نه میگه بیا پرو .. بهش اس دادم ج نداد زنگ زدم ج نداد هرچقد زنگ میزدم ج نمیداد منماس دادم گفتم باید تا 7 مرداد تموم بشه اخرش عصبانی شدم گفتم نمیخواین بدوزین بگین تا الاف نشم با تحت فشار من تازه گف بیا پرو اونم چی 5 مرداد تازه کوک زده بود بعد گف عروسی خواهرت کی هس گفتم 22 گف تا اون موقع خیلی مونده تا اینکه هفته پیش زنگ زد بیا پرو تموم شده منم رفتم سه شنبه بود گف پارچه تو مغازه کثیف شده بود شستمش کوتاه شد اب رف پوشیدم اشکال داشت قرار شد اشکتالشو رفع کنه من جمعه کنکور داشتم برا همین دیروز رفتم خانومه برگشته میگه ایوای من به شیما زنگ زدم ج نداد گفتم بگو نیاد اخه ندوختمش هنوز منم اون همه راهو با دختره پیاده رفته بودم گف عب نداره خونتون میانبر بزن پیاده برو گفتم اینهمه راهوو پیاده اومدم گف پیاده برو خوش اندام بشی گفتم خوش اندامم گف خوش اندامتر شی بعد گفتم من میمونم بدوزین ببرم گف نه بالا سر خیاط وایستی حواسش پرت میشه الانم خانوم زنگ زده زنگ زدم بیا اماده اس بقیه پول رو هم بیار من قصد داشتم مث خودش اذیتش کنم یکم پول بدم بگم اواااااااا موند خونه با تاخیر بدم الان حرص میکشم نمیدونم چیکار کنم حتی تو انتخاب مدل هم اون تعیین کرد هرچی گفتم گف با این پارچه نمیشه حتی برا وقتشم اون تعیین تکلیف کرد بدم میاد از اینکه خودمو نفهم نشون میدم خجالتی نشون میدم
مهم ترین مسئله هم که اذیتم میکنه قضیه یه دکتر که داره ازم سواستفاده میکنه نمیدونم تو تاپیکای قبلیم خوندی یا نه
من دوس دارم عوض شم خود الانمو دوس ندارم خود الانم جرات نه گفتن نداره - نمیتونه دفاع کنه خودشو ساده و خجالتی و نفهم نشون میده واقعا هم خجالتی هست - مهرطلبه دلسوزی بیش از حد داره - به کاراش نمیتونه برسه همش دوس داره فکر کنه وقت کنکور خیلی کارا دوس داشتم بکنم فکر میکردم کنکورم منو زندانی کرده کنکور که تموم شد فقط یه روز شاد بودم و به کارام رسیدم الان شدم همون ادم قبلی که هی درسشو میپیچوندو نمیخوند داره کاراشم به تعویق میندازه مث کنکور همش فکر میکنه به مسائل مختلف حتی خیالات هم میره تو خیالات جلب توجه میکنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)