با سلامی مجدد خدمت تمامی عزیزان
نمیدونم که چی شد دوباره بعد از این مدت تقریبا طولانی فکر این تالار و شما عزیزان به ذهنم خطور کرد و احساس عجیبی دوباره من رو به اینجا کشوند. نمیدونم چرا این حس عجیب مقرر شد با شب شهادت حضرت زین العابدین امام سجاد (ع) که اسم پدر مرحومم هم هست و بازم جوابی ندارم که چرا در هفته ای که سیمرغ تالار و دعای عزیزان من حقیر رو مورد لطف خودشون قرار داده برگشتم به این جمع و چه بسا که گفتنی ها بسیار زیاده...
من صاحب این تاپیک که خیلی هاتون با نظراتتون به کمکم شتافتید :
· عشـــــــق میانسالی و ترس از رســـــوایی/ دوراهی رفتن و گذشتن یا ماندن و جنگیدن برای ازدواج
شاید امروز دوباره اومدم به این جمع تا از نتیجه ی مشکلی بگم که نیمه تموم رها شد.
دلخور بودم از مدیر که چرا جلوی ادامه یافتن تاپیکم رو به دلیل پست احساسی گرفتند اما امروز اومدم تا بگم ازتون ممنونم.... ممنونم که ازیه جایی با وجود مخالفت قلبی ( اینکه فکر میکردم مدیر احساسات بندرو نفهمیده در صورتیکه اشتباه میکردم و امروز به اشتباهم اعتراف میکنم) جلوی احساسات هیجان آلودی که مقابل منطق و عقلم سد درست کرده بودن رو گرفتید.
اومدم بگم ازتون ممنونم که باعث شدید مدتی از فضای مجازی و کلا مردم فاصله بگیرم و با خودم خلوت کنم تا بفهمم با زندگی و آینده ی خودم و پسرم دارم چیکار میکنم.
حالا میتونم بگم که تک تک پست هایی رو که عزیزان تالار برام گذاشتند رو میتونم درک کنم. حالا! نه قبلا....
من همون مرد 48 ساله ای بودم که میخواستم پسرک 20 ساله و آبرو و حیثیت این همه سالم رو قربانی یه عشق کنم ... عشق به دخترک 23 ساله ای که هنوزم قلبم براش میتپه اما نه هوس آلود و پر تب و تاب...
این مدت از خیلی ها دور بودم . سرم به سیمرغ تالار و جز های قرآن که میخوندم گرم بود و آرامش عجیبی پیدا کردم. انگار گرمای نور این کلام جادویی آروم آروم تا عمق روحم نفوذ کرد و آرامش از دست رفتم رو بهم بازگردوند.. فقط میخوام بهتون بگم چطوری...... تا به معجزه و گذر زمان ایمان بیارید همونجور که من آوردم.
اما سرگذشت من از ادامه :( خیلی خلاصه میگم : از تصمیم خودم میگم)
در وهله ی اول به توصیه ی مشاور از رفتار با پسرم رنج آلود و دلمرده... با مادر دختر خانوم صحبت کردم . در حضور خود سیاوش تا بهش ثابت شه که این دخترک دوستش نداره و این سوتفاهم ها از جانب بنده حل شه و همینطور هم شد. پسرم بعد از شنیدن جواب رد مدتی توی پیله ی خودش سر کرد و شب نخوابی ها و روزهای افسردگیش رو گذروند تا اینکه هم خودش و هم من با پیشنهاد بسیار خوبی که از آکادمی موسیقی بهش شد مرتبط با تستی که داده بود و لذا پذیرفته شدنش از بین 360 هنرجو شگفت زده شدیم . اتفاقی که حال پسرم رو 180 درجه تغییر داد و بعد از گذروندن این ترم تحصیلی به آرزوی بزرگش مبنی بر ادامه ی هنر که رشته ی مورد علاقشه در یکی از بهترین آکادمی ها میرسه وبرای ادامه ی تحصیل درمبحث مورد نظرش به آلمان میره ، این روزها بی اندازه هیجان زده و خوشحاله! خدارو شکر.... این از پسرم که هرگز فکر نمیکردم گره از کارش باز شه....
اما خودم!
دلم نمیخواد دروغی بگم. دوست دارم اعتراف کنم که بعد از کوتاه شدن پای پسرم هر شب برای بدست آوردن این عروسک ناز؛ خودخوری کردم و رویا بافتم و تا چه صبح هایی که از آیندمون ریسمون خیال نبافتم/ اما همیشه توصیه ی بچه های این تالار و حرف های فرشته خانوم مهربون مانع میشد تا حرفی از دلم بهش بزنم و از جریان این عشق سوزان تا آخرین لحظه این خانوم هیچ اطلاعی نداشت و حتی آخرین بار منو مردی بی احساس و خشن نامید که تقاص بیمحلیام به حالشو پیش خدا پس میدم!
اما چه خوب کردم که نگفتم و باز چه خوب تر کردم که از این احساس نه به اون و نه به خانوادش چیزی نگفتم و اینو مدیون همتونم...
با گذر زمان به خیلی چیزا فکر کردم به نوع علاقم و به عشقم ... عشقی که هنوز شعله هاش در دلم شعله وره اما تونستم کنترلش کنم و رامش کنم. متوجه شدم که این ارتباط نمیتونه درست باشه... هنوزم اسمشو غلط نمیزارم اما به این فکر کردم که اگه اون دختر رو دوستش دارم باید بهش فکر کنم . به آیندش به زندگیش....
همه چیز پول نیست... همه چیز عشق خالص نیست.... نمیشه رفت توی یه جزیره و دور از مردم و بدون نگاههاشون زندگی کرد. زندگی فقط یک بعد نداره و من ....
من... منه فرزام ؛ تونستم پا روی دلم بزارم. با اینکه ؛ واقعا ؛ درد داشت.
درد داشت
درد داشت
درد داشت
.
.
.
و بازااز هم درد داشت .... دردی که قابل وصف نبوده و نیست .
تنها دو کلمه بعد این همه مدت براش فرستادم :
خانوم کوچولو ؛ من مثل دخترم دوستت دارم ؛ سعی کن عاقل باشی و درست زندگی کنی و بدون در کنار پدر و مادرت مردی از جنس کوه کنارته که تورو مثل دختر کوچولوی نداشتش دوست داره...
دیگه به هیچی جواب ندادم . حتی به افکار سوزان خودم و همه چی رو عقب روندم . باز هم زمان ؛ التیام گذاشت روی این دردها...
رابطم رو باهاشون هنوزم حفظ کردم . خدا کمکم کرد . تونستم دوباره روی پاهام وایستم..
برای این فرشته کوچولو یه خواستگار بسیار مناسب اومد . پسری مذهبی با تحصیلات فوق ؛ نمیگم خیلی زیبا اما موجه و خوشتیپ و خوش هیکل با 7 سال اختلاف سن و از همه مهمتر بسیار آقا و باایمان ..... با دیدنش و شناختنش و صحبت باهاش ؛ نه تنها دلم نلرزید بلکه دلم قرص شد که جوونهایی هستن لایق تر از من که میتونن خوشبختش کنن...
شاید من خیلی خودخواه بودم اما دیگه اینطور نیستم.... زمان و قرآن به طور باورنکردنی همه چیز رو درست کرد و من مدیون همم...
مدیون گذر زمان.... مدیون شما و مدیون خدا...
فعلا از فکر ازدواج اومدم بیرون اما از این مطمینم که اگه روزی بخوام ازدواج کنم . دیگه چشمم رو به روی این هیجانات تند و مخرب خواهم بست.
عشق هیچ وقت از بین نمیره اما میتونه کنترل بشه.... میتونه درست هدایت بشه. همین که این دختر خوشبخت باشه برام کافیه ... همین که پسرم عاقبت به خیر باشه برام کافیه . گرچه این دختر هنوز ازدواج نکرده و برخوردش با همه سرد و تنده اما میدونم خدا کمکش میکنه همون طوری که به من کمک کرد. ... گرچه هنوزم عاشقونه دوستش دارم اما .... اگه کسی رو دوست داری خوشبختی همه جورش آرزوته... من اینبارم از خودم گذشتم.
اومدم بگم زمان معجزه میکنه .... فقط صبر میخواد و صبر. خدا معجزه میکنه ... فقط همین
این همون کلافی بود که هرگز فکر نمیکردم بدون سقوطم از عرش به فرش باز شه...









در هر حال خوشحالم که ختم به خیر شد.

علاقه مندی ها (Bookmarks)