خب درس ميگى، من واقعا شخصيت كنترل گرى دارم، اما واقعا نمياد جز مواقعى كه پاى شوهرم وسط باشه به كسى يا چيزى حسادت كرده باشم، دليلشم نميدونم يا خساسيت من به ايشونه يا بى توجهى اون به من، شايد هم انقد درگير شوهرمم كه وقت نميكنم به كس ديگه اى حسادت كنم(اما از كودكى هم حسود نبودم).
بله من تصميم به تغيير خودم گرفتم، خب من واقعا الان راهو نميدونم و ممنون ميشم مثلا تو اين مورد كمكم كنيد تا بتونم تو مورداى بعدى خودم شبيه سازى كنم و راه درستو برم.
مثلا الان من و شوهرم تازه اشتى كرديم و همونطور كه ميدونين بعد هر اشتى يه موجى از احساسات مثيت وجود مياد و رابطه يه جوره خيلى خوبيه( منظور فكر اين كه تو اين دوروز اخير بين من و شوهرم جز محبت چيز وحود داشته رو بيرون كنيد از ذهنتون، ايشونم هرشب خودش منو بغل ميكنه و ميبوسه).
انا ديروز صبح مريض شدم، حالم زياد بد نبود، رفتيم بيرون ناهار خورديم و اون رفت خونه مامانش و منم رفتم خونه مامانم، شب هم اومد اينجا يه سر و رفتيم خونه، مامانم ديد مريضم گفت فردا ناهار درس نكن و بيا اينجا، صب اومدم خونه مامانم و اونم رفت مغازه، ظهر كه اىمد ديد واقعا سرماخوردگيم اوت كرده، اما بازم مثل هميشه ناهارشو خورد و فت خونه مامانش. منم موندم اينجا، دايم هم دستور ميداد اونو بيار واسم اونو بردار واسم، منم واقعا نميتونستم و داداشم انجام ميداد.
انقد گفتم دوس دارم برم دكتر زودتر خوب شم ،... اصلا يه بارم نگفته بريم، دايم مننظره مامانم منو ببره دكتر.
از ظهرم كه رفته اصلا خبرمو هم نگرفته، منم با اين حالم دلم ميخواد برم فردا از استراحت كنم و از حام تكون نخورم اما ميدونم شوهرم حاضر نيس بمونه پيشم.
حالا: اون كه تغيرر نميكنه،
شما بگين من ١.در مغز خودم چطور فك كنم ٢.در رفتار با ايشون چطور باشم، چيزى ازش نخوام، بخوام؟! نميدونم
دايم از صب افكار منفى دارم و همه ش ميگم اينمهمه به خاطر پدرش با اينكه هزار تا نيروى كمك داشتن خونه نميومد، اما الان كوچيكترين حس مسيوليتى به من مداره و خونه مادرم با اينكه همين بقله يه سر بهم نميزنه، يا يه زنگ، يا اينكخ حتى امروز بيشتر بشينه، ...
نميدونم اين ذهنمو با اين همه توقع حطوز سر و سامون بدم
واقعا حالم بده و حتى اين پستو به زحمت ميتويسم،
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
ویرایش توسط Somebody20 : یکشنبه 22 آذر 94 در ساعت 19:50
علاقه مندی ها (Bookmarks)