به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 10 نخستنخست 12345678910 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 94
  1. #31
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 20 مرداد 95 [ 16:13]
    تاریخ عضویت
    1395-3-18
    نوشته ها
    14
    امتیاز
    2,681
    سطح
    31
    Points: 2,681, Level: 31
    Level completed: 54%, Points required for next Level: 69
    Overall activity: 36.0%
    دستاوردها:
    31 days registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,207

    تشکرشده 23 در 10 پست

    Rep Power
    0
    Array
    از اینکه شوهرت به جای تو به مادرت زنگ زده و وقتی مامانت گفته حنا بیاد یا نه گفته اگه اون نمیاد حمید بیاد یه برداشت دیگه هم میشه هم داشت و اون غرور بیش از حد مردانه شه!! و من چقدر خوب این نوع غرور رو درک می کنم چون خودمم تقریبن شوهرم همینجوره و البته به خونواده من زنگ نمیزنه بلکه مواقعی که باهم یذره مشکل داریم و دوریم خونوادش بهم زنگ میزنن و دعوتم می کنن ک برم خونشون. پس اینو می شه حمل بر غرور کرد.

    به نظر من برو . شوهرت اگه نمیخاست بری دعوتت نمی کرد. البته اگه من بودم قبل از رفتن به شوهرم زنگ یا اسمس میزدم و یکم حرف میزدم تا ببینم مزه دهنش چیه و اینکه باهام نرم تر بشه که اگه رفتم بهم سخت نگذره.

  2. #32
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 آبان 00 [ 11:30]
    تاریخ عضویت
    1395-3-22
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    8,590
    سطح
    62
    Points: 8,590, Level: 62
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 160
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6

    تشکرشده 113 در 56 پست

    Rep Power
    32
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط fahimeh.a نمایش پست ها
    از اینکه شوهرت به جای تو به مادرت زنگ زده و وقتی مامانت گفته حنا بیاد یا نه گفته اگه اون نمیاد حمید بیاد یه برداشت دیگه هم میشه هم داشت و اون غرور بیش از حد مردانه شه!! و من چقدر خوب این نوع غرور رو درک می کنم چون خودمم تقریبن شوهرم همینجوره و البته به خونواده من زنگ نمیزنه بلکه مواقعی که باهم یذره مشکل داریم و دوریم خونوادش بهم زنگ میزنن و دعوتم می کنن ک برم خونشون. پس اینو می شه حمل بر غرور کرد.

    به نظر من برو . شوهرت اگه نمیخاست بری دعوتت نمی کرد. البته اگه من بودم قبل از رفتن به شوهرم زنگ یا اسمس میزدم و یکم حرف میزدم تا ببینم مزه دهنش چیه و اینکه باهام نرم تر بشه که اگه رفتم بهم سخت نگذره.
    آخه شوهرم منو زده خيلى از دستش ناراحتم، با اين حال بازم زنگ بزنم؟ اگه زنگ يا اسمس بزنم جواب نده چى؟ انتظار داشتم با يه دسته گل بياد خونمون و ازم عذرخواهى كنه.
    از طرف ديگه هم به مامانم گفت بايد يه تصميم اساسى بگيريم، منظورش چيه؟؟؟؟؟ شب تا صبح نخوابيدم، خيلى ميترسم طلاقم بده. يعنى طلاق خيلى بده
    از طرفى هم وقتى ياد رفتاراش ميفتم خيلى ناراحت ميشم و واقعاً حس ميكنم كه ذره اى دوستم نداره. هميشه وقتى حرفمون ميشه ميگه من ازت خوشم نمياد و با اصرار مادرم باهات ازدواج كردم. دفعه آخر هم كليداى خونه اش رو ازم گرفت و گفت از خونه من برو بيرون، لباسامو ريخت تو كيسه زباله و گفت ديگه هيچوقت اينجا نيا. صورتم رو كبود كرده بود و اصلا هم به خاطر كارش ناراحت نبود. شب رو نذاشت بيام خونمون ولى صبح كه بيدار شد خودش منو آورد گذاشت خونمون، مامانم تا صورتمو ديد وحشت كرد، بهم گفت برو تو اتاق تا بابات و داداشت صورتت رو نبينن. مامانم اون روز هر چى به همسرم زنگ زد خاموش بود. بعدازظهر تونست باهاش حرف بزنه گفت حنا رو سالم بردى اينجورى تحويل دادى؟ گفت ميدونى اگه باباش اينا ببينن چى ميشه؟! بعدش مامانم گفته بود چرا كليدهاى حنا رو گرفتى، كليدارو بيار ببرمش خونه ات صورتت خوب بشه. كليدارو مامانم ازش گرفت و من و مامانم رفتيم خونه همسرم، من يك هفته اونجا بودم و از افسردگى ميخوابيدم و همه اش حالت تهوع داشتم، مامانم روزها ميومد بهم سر ميزد و برامون غذا درست ميكرد. روز آخر كه صورتم خوب شده بود زنگ زدم مامانم بياد دنبالم منو ببره خونه چون از بى محلى هاى شوهرم خسته شده بودم و جايى بودم كه منو از اونجا بيرون كرده بود. مامانم اومد دنبالم من حالم بد شد و مامانم به همسرم گفت ميبرمش بيمارستان، صورتش هم كه ديگه تقريبا خوب شده از اونجا ميبرمش خونه، خيلى ضعيف و لاغر شده ميبرم بهش برسم. ما رفتيم بيمارستان بهم دوتا سرم و وبتأمين و آمپول زدن و اومديم خونه. همسرم يكبار هم زنگ نزد حالم رو بپرسه. مامانم به همسرم گفته بود حنا با اينكه از دستت كتك خورده ولى فقط واسه خاطر تو اومد اينجا تو خونه ى تو موند كه باعث دعواى بزركتر نشه و تو با باباش و برادرش درگير نشى. مامانم گفته بود حنا يه قدم اومد سمتت بهت فرصت هم داد ولى تو كارى نكردى، اين دفعه نوبت تو كه واسه زندگيتون قدم بردارى. مامانم گفته بود هيچ مادرى اين كارى كه من كردم رو نميكنه هر كى جاى من بود صورتت رو عين صورت دخترم ميكرد ولى من به فكر زندگيتون هستم.
    فرداش به مامانم زنگ زد و احوالپرسى كرد و گفته بود كه من با پدر مادرم داريم ميريم شمال مسافرت. ميدونيد چقدر غصه ام گرفت؟! من اينجا افسرده و مريض اون با مامانش اينا رفت مسافرت. از اون روز هم قرار شده اون قدم بردارهو كارى واسه زندگيمون بكنه كه هيچ كارى نكرده. اونم مهمونى دعوت كردنش بود.
    اينم بگم كه تمام اون مدتى كه من تو خونه ى همسرم با اون صورتم افسرده و غصه دار بودم، اون مشغول خيانتش بود.
    به نظرتون با همه ى اين قضايا بازم برم مهمونى؟ بهش زنگ بزنم؟

  3. کاربر روبرو از پست مفید Hanli تشکرکرده است .

    fahimeh.a (دوشنبه 31 خرداد 95)

  4. #33
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 02 مرداد 95 [ 18:22]
    تاریخ عضویت
    1395-1-21
    نوشته ها
    39
    امتیاز
    600
    سطح
    11
    Points: 600, Level: 11
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 20.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered500 Experience Points
    تشکرها
    12

    تشکرشده 34 در 17 پست

    Rep Power
    0
    Array
    خیر نزن!! اخه تو میگی افسرده شدی اون خیانت میکنه! خانم من جای شما بودم با یه سیلی تو گوشش بهش میفهموندم خیانت یعنی چی!
    الان شما کافیه با یه مرد حرف بزنی شوهرت ببینه خودش سنگسارت میکنه!!

  5. کاربر روبرو از پست مفید mozaxraf تشکرکرده است .

    Amina (چهارشنبه 09 تیر 95)

  6. #34
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 شهریور 96 [ 00:37]
    تاریخ عضویت
    1394-4-23
    نوشته ها
    641
    امتیاز
    12,858
    سطح
    74
    Points: 12,858, Level: 74
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 392
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    1 year registered10000 Experience Points
    تشکرها
    2,477

    تشکرشده 767 در 424 پست

    Rep Power
    114
    Array
    سلام عزیزم خیلی متاسفم اما اگه واقعا دوسش داری ی فرصت چندماهه بخودت بده
    اگه خاستی بعد طلاق بگیرچون هپوز شما تلاشی برای بهبود زندگیت نکردی و بعدها پشیمون خاهی شد
    با اینکه میدونم حق داری بی محلی کنی ونری
    اما بقول اقای مدیر الان زندگی شما نیاز به چسب داره یعنی باید کاری کنی که فعلا زندگیت بچسبه و از بحران طلاق خارج شه بعد با تغییرات خودت زندگیت رو شیرین کن
    من مدتهاست در حال مطالعه تاپیکهای دیگران هستم و بسیاری از زندگیها رو دیپم در حال متلاشی شدن بودن اما به لطف خدا و با چسب محبت زندگیشون تغییرات زیادی کرده
    توصیه میکنم با مادرت شرکت کن و خیلی عادی ولیییییییی مودبانه برخورد کن
    بذار همسرت وقتی میبینتت از درون شرمندت بشه شک نکن میشه
    اصلا تو اون مهمونی به روی خودت نیار که چه اتفاقاتی افتاده فعلا بذار زندگیت بچسبه بعدا نوبت شما هم میرسه که البته بعدا بهت میگم چیکار کنی
    مبادا در مورد اونروز تو مهمونی حرفی بیاری یا رفتارت داد بزنه ما باهم قهریم
    حتی اگه ایشون حرفی انداخت شما بحثرو منحرف کن و بگو اینجا ما مهمونی اومدیم ایشالله یه وقت دیگه صحبت خاهیم کرد
    ایشون میفهمه که اینجا جاش نیست

  7. #35
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 15 شهریور 98 [ 10:44]
    تاریخ عضویت
    1395-2-21
    نوشته ها
    176
    امتیاز
    4,752
    سطح
    44
    Points: 4,752, Level: 44
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 198
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 319 در 122 پست

    Rep Power
    44
    Array
    کتکت زده
    پرتت کرده بیرون
    خیانت کرده

    به جاش:
    مامانت نذاشته کسی بفهمه
    مامانت به شدت نرم. و اشتباه و دوستانه باهاش برخورد کرده
    شما و مامانت شدیدا منفعل عمل کردی
    وقتی زنگ زده مهمونی دعوت کنه مامانت ازش "پرسیده" پس حنا چی؟

    و شما:
    میگی از طلاق میترسم و نمیخوام جدا شم!


    واقعا نمیدونم چه بلای دیگه ای بآید سرت بیاره تا بفهمی یارو مرد زندگی نیس. کتک بیشتر? تحقیر بیشتر? خیانت عمیقتر?

    شما چرا اینطوری هستی خانم?

  8. 4 کاربر از پست مفید سوشیانت2 تشکرکرده اند .

    Amina (چهارشنبه 09 تیر 95), fahimeh.a (دوشنبه 31 خرداد 95), mozaxraf (یکشنبه 30 خرداد 95), ZENDEGIBEHTAR (دوشنبه 31 خرداد 95)

  9. #36
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 آبان 00 [ 11:30]
    تاریخ عضویت
    1395-3-22
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    8,590
    سطح
    62
    Points: 8,590, Level: 62
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 160
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6

    تشکرشده 113 در 56 پست

    Rep Power
    32
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط سوشیانت2 نمایش پست ها
    کتکت زده
    پرتت کرده بیرون
    خیانت کرده

    به جاش:
    مامانت نذاشته کسی بفهمه
    مامانت به شدت نرم. و اشتباه و دوستانه باهاش برخورد کرده
    شما و مامانت شدیدا منفعل عمل کردی
    وقتی زنگ زده مهمونی دعوت کنه مامانت ازش "پرسیده" پس حنا چی؟

    و شما:
    میگی از طلاق میترسم و نمیخوام جدا شم!


    واقعا نمیدونم چه بلای دیگه ای بآید سرت بیاره تا بفهمی یارو مرد زندگی نیس. کتک بیشتر? تحقیر بیشتر? خیانت عمیقتر?

    شما چرا اینطوری هستی خانم?
    آخه از طلاق ميترسم، نميخوام هيچى نشده اسم مطلقه روم باشه. واقعا افسرده شدم. من اول تاپيكم كه شروع كردم اول عيب هاى خودم رو گفتم تا بدونين منم كوتاهى كردم ولى جواب كوتاهى من اين همه تحقير و بدى نيست. من الان حرف كيو بايد گوش كنم، گيج شدم. هم رفتنم به ضررمه هم نرفتنم به ضررمه. امروز قرار بود بياد با مامانم صحبت كنه كه نيومد، آخرش مامانم خودش بهش زنگ زد و همسرم گفت كه جايى مهمونم، اى كاش مامانم بهش زنگ نميزد. الان به نظر شما مامانم چى بايد بهش بگه و چه رفتارى باهاش داشته باشه؟

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط ستاره زیبا نمایش پست ها
    سلام عزیزم خیلی متاسفم اما اگه واقعا دوسش داری ی فرصت چندماهه بخودت بده
    اگه خاستی بعد طلاق بگیرچون هپوز شما تلاشی برای بهبود زندگیت نکردی و بعدها پشیمون خاهی شد
    با اینکه میدونم حق داری بی محلی کنی ونری
    اما بقول اقای مدیر الان زندگی شما نیاز به چسب داره یعنی باید کاری کنی که فعلا زندگیت بچسبه و از بحران طلاق خارج شه بعد با تغییرات خودت زندگیت رو شیرین کن
    من مدتهاست در حال مطالعه تاپیکهای دیگران هستم و بسیاری از زندگیها رو دیپم در حال متلاشی شدن بودن اما به لطف خدا و با چسب محبت زندگیشون تغییرات زیادی کرده
    توصیه میکنم با مادرت شرکت کن و خیلی عادی ولیییییییی مودبانه برخورد کن
    بذار همسرت وقتی میبینتت از درون شرمندت بشه شک نکن میشه
    اصلا تو اون مهمونی به روی خودت نیار که چه اتفاقاتی افتاده فعلا بذار زندگیت بچسبه بعدا نوبت شما هم میرسه که البته بعدا بهت میگم چیکار کنی
    مبادا در مورد اونروز تو مهمونی حرفی بیاری یا رفتارت داد بزنه ما باهم قهریم
    حتی اگه ایشون حرفی انداخت شما بحثرو منحرف کن و بگو اینجا ما مهمونی اومدیم ایشالله یه وقت دیگه صحبت خاهیم کرد
    ایشون میفهمه که اینجا جاش نیست
    سلام ستاره جان، من حس ميكنم اگه برم همسرم شرمنده نميشه تازه حق به جانب هم ميشه، من چند بار خواستم شرمنده اش كنم ولى بدتر شده.
    همسرم چون تنها زندگى ميكنه من اكثراً خونه اش ميموندم و بهش ميرسيدم، خونه اش رو تميز ميكردم براش غذا كيك دسر سالاد ميوه... هر روز چيزهاى خوشمزه و متنوع درست ميكردم لباساشو اتو ميزدم و خلاصه مثل يه مادر تَر و خشكش ميكردم، هر روز براش صبحانه درست ميكردم و بغلش ميكردم و ميبوسيدمش و بدرقه اش ميكردم، وقتى هم برميگشت همه چى آماده بود، چايى ميوه كيك و خودم هم مرتب و آرايش كرده ميرفتم استقبالش. يك روز صبح داشت موهاشو سشوار ميزد منم كنارش وايستاده بودم و داشتم شونه هاشو ماساژ ميدادم كه منو هل داد و گفت چقدر بهم ميچسبى، منم ناراحت شدم و رفتم يه گوشه نشستم، كارش كه تموم شد گفت تو بيمارى؟ گفتم چرا اينجورى با من رفتار ميكنى، گفت چون حس ميكنم تو بيمارى، من هم چون ميدونستم تأثير حرف مادرشه گفتم ميدونم كه اين حرفها حرف تو نيست، گفتم به كسى كه اين حرفها رو ميزنه بگو اينقدر كه ميشينه پشت سرم حرف ميزنه حلالش نخواهم كرد. اونم بدون خداحافظى رفت. من اون روز خيلى ناراحت بودم با اين حال بازم براش غذا و دسر و... درست كردم، شب كه اومد خونه باز هم باهاش خوب برخورد كردم ولى همسرم سرد بود، برگشت بى مقدمه گفت حس ميكنم تو عقده اى هستى، گفتم چرا اينقدر بهم توهين ميكنى، گفت اينا توهين نيست واقعيته. منم نشستم كلى گريه كردم، برگشت بهم گفت هر موقع گريه ات تموم شد برو خونتون. من ولى نرفتم خونمون، فكر كردم اگه با حالت قهر برم خيلى بد ميشه. فرداش كه بيدار شدم طبق معمول صبحانه اش رو دادم و بغلش كردم و اون خيلى سرد خداحافظى كرد و رفت، من بازهم شام درست كردم تا اينكه شب اومد و گفت با مامان بابات قهرى كه خونتون نميرى، گفتم نه، خونه من اينجا كنار تو هست. من هر چى كوتاه ميومدم و براش هر روز غذا درست ميكردم و هيچى نميگفتم فقط واسه خاطر اين بود كه شرمنده بشه ولى اون بدتر ميشد، تا اينكه فرداش بهم گفت برو خونتون من ميخوام تنها باشم و به آرامش برسم. منم همه كارهاى خونه رو كردم و از خونه اش رفتم، دو روز بعدش بهم زنگ زد ولى انقدر ناراحت بودم كه جوابش رو ندادم. يك ماه خبرى ازش نشد، تا اينكه نزديك عيد شد و خودم باهاش تماس گرفتم و رفتم خونه اش. و تمام اون يكماه همسرم بدون هيچ شرمندگى و ناراحتى مشغول خيانتش بوده و از همون موقع بود كه فهميدم همسرم بهم داره خيانت ميكنه. واسه همين الان ترديد دارم كه برم يا نه؟! ميدونم كه شرمنده نخواهد شد

  10. #37
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 08 دی 95 [ 19:52]
    تاریخ عضویت
    1394-11-21
    نوشته ها
    112
    امتیاز
    2,480
    سطح
    30
    Points: 2,480, Level: 30
    Level completed: 20%, Points required for next Level: 120
    Overall activity: 7.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second Class3 months registered
    تشکرها
    111

    تشکرشده 224 در 94 پست

    Rep Power
    33
    Array
    عزیزم چرا داری دستی دستی میدون رو برای یک دختر دیگه خالی میکنی؟

    شما مثل اینکه هنوز متوجه جایگاه خودت نشدی، شما همسر ایشون هستی. مطمئن باش همسرت دوستت داشته و در تو چیزهایی دیده که تو رو براش باارزش کرده و با شما ازدواج کرده. پس شما ویژگیهای منحصر به فردی داشتی که همسرت شما را انتخاب کرده و با شما ازدواج کرده.

    اولا مهمونی رو حتما برو. همسرت رو سورپرایز کن و با چهره گشاده و خوشرو به مهمونی اش برو، انگار نه انگار اتفاقی افتاده، قوی باش و این قوی بودنت رو نشون بده. برای روز مهمونی حتی یک لباس جدید بخر و با یک تیپ جدید برو.

    مردها خیلی بیشتر از اونچه که ما فکر میکنیم به محبت و توجه و تایید همسرشون نیاز دارند ولی خب اصلا به روی خودشون نمیارن. (لازم نیست که براشون کوزت بازی در بیاریم و به قول خودت مثل یک مادر تر و خشکشون کنیم.)

    به نظر من اتفاقات تلخ گذشته رو فراموش کن و با همسرت طوری رفتار کن که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، الان شما اول باید فرمون زندگیت رو به دست بگیری، و کم کم مطمئن باش با محبتت همسرت بهت جذب میشه.

    یکم خاطرات عاشقانه همسران رو در همین تالار بخون و از بعضی از پستهای خانمها ایده بگیر.

  11. #38
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 آبان 00 [ 11:30]
    تاریخ عضویت
    1395-3-22
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    8,590
    سطح
    62
    Points: 8,590, Level: 62
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 160
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6

    تشکرشده 113 در 56 پست

    Rep Power
    32
    Array
    سلام دوستان، ممنون كه نظرهاتون رو ميدين و تنهام نميذارين...
    ديشب همسرم و مامانم با هم صحبت كردن و همسرم كلى قضايا رو به صورت وارونه واسه مامانم توضيح داده بود. مامانم گفته بود شما خودتون بايد مشكلتون رو حل كنيد و بايد با هم صحبت كنيد و ببينيد كه آيا ميخواين ادامه بدين يا نه؟! همسرم گفته بود من ميخوام ادامه بدم و خيلى خوشحالم كه حنا رو پيدا كردم و فكر ميكنم خدا مارو واسه هم آفريده ولى الان دلم ازش شكسته و بهش سرد شدم و ازش فاصله گرفتم. مامانم گفته بود حنا واسه خاطر تو كه با باباش رو در رو نشى اومد خونه ى تو موند ولى تو هيچ كارى نكردى و گفته بود كه اگه حنا نياد مهمونى تو، ما هم نخواهيم اومد. همسرم گفته بود كه اگه شما نياين به مهمونى همه ى فاميل و دوست و آشنا خواهند فهميد كه من و حنا مشكل داريم و من نميخوام هيچكس بدونه، گفته بود لطفاً بياين. مامانم گفته بود كه اگه ميخواى ما بيايم بايد زنگ بزنى و حنا رو دعوت كنى وگرنه نخواهد اومد به مهمونيت و اگه اون نياد ما هم نميايم. همسرم گفته بود كه به حنا بگين به من زنگ بزنه.
    مامانم اومد بهم گفت بهش زنگ بزن ولى من اصلاً و اصلاً و اصلاً نميخوام بهش زنگ بزنم و بيشتر از اين خودم رو خرد و كوچيك كنم. به نظرتون راه درست چيه؟ خيلى گيج شدم

  12. کاربر روبرو از پست مفید Hanli تشکرکرده است .

    ستاره زیبا (سه شنبه 01 تیر 95)

  13. #39
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 20 مرداد 95 [ 16:13]
    تاریخ عضویت
    1395-3-18
    نوشته ها
    14
    امتیاز
    2,681
    سطح
    31
    Points: 2,681, Level: 31
    Level completed: 54%, Points required for next Level: 69
    Overall activity: 36.0%
    دستاوردها:
    31 days registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,207

    تشکرشده 23 در 10 پست

    Rep Power
    0
    Array
    این کارا چیه ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    من اینا رو نمی دونستم خب. چجوری میشه آدمی این کارا رو با همسر قانونی خودش بکنه ؟ مگه سر چی دعواتون شده بود که به خودش جرات داد همچین کاری باهات بکنه ؟؟؟

    با این اوصاف من جات بودم نمی رفتم اون مهمونی.

  14. #40
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 آبان 00 [ 11:30]
    تاریخ عضویت
    1395-3-22
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    8,590
    سطح
    62
    Points: 8,590, Level: 62
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 160
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6

    تشکرشده 113 در 56 پست

    Rep Power
    32
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط fahimeh.a نمایش پست ها
    این کارا چیه ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    من اینا رو نمی دونستم خب. چجوری میشه آدمی این کارا رو با همسر قانونی خودش بکنه ؟ مگه سر چی دعواتون شده بود که به خودش جرات داد همچین کاری باهات بکنه ؟؟؟

    با این اوصاف من جات بودم نمی رفتم اون مهمونی.
    سر يه چيز الكى دعوا شد، يعنى اگه وجدان داشته باشه ميتونه درك كنه كه خيلى داره بهم بدى ميكنه. ولى هميشه دست پيش ميگيره و قضايا رو به نفع خودش تعريف ميكنه، اصلا نميدونم هدف و منظورش چيه؟!!!! نه هدفش جدائيه نه درست وحسابى ميچسبه به زندگيش. توى اين ده ماه نامزديمون انقدر خاطرات بد دارم كه هر روز همه اش مياد تو ذهنم و واقعا افسرده شدم از بدرفتارى هاى همسرم.
    خواهش ميكنم كمك كنين، بعضى از دوستان ميگن برم مهمونى بعضى ها ميگن نه. من نميدونم چيكار بايد بكنم. اگه نرم يعنى همه چى تموم شده است و همه چى تموم ميشه. چون همه خواهند فهميد كه ما مشكل داريم


 
صفحه 4 از 10 نخستنخست 12345678910 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تو سایت همسر یابی اشنا شدیم به دوستم گفته خیلی دوستم داره نمی دونم دوستم داره یا نه
    توسط arshida در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: شنبه 16 دی 96, 21:27
  2. چی کار کنم که شوهرم دوستم داشته باشه
    توسط نازنین 2 در انجمن نامزدی و عقد
    پاسخ ها: 21
    آخرين نوشته: دوشنبه 25 خرداد 94, 10:22
  3. شوهر دوستم فوت کرده...خودکشی...چه کمکی میتونم به دوستم بکنم؟
    توسط یک زن در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: سه شنبه 05 خرداد 94, 16:40
  4. پاسخ ها: 20
    آخرين نوشته: سه شنبه 31 اردیبهشت 92, 09:09
  5. چطور از عشقم دل بکنم ؟ (به خاطر دوستم)
    توسط Hamdardi2 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 32
    آخرين نوشته: شنبه 04 آذر 91, 13:19

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:38 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.