چرا کسی هیچ راهنمایی نمی کنه دیگه؟
یعنی من باید دست رو دست بزارم و هیچ کاری نکنم؟
- - - Updated - - -
من بیتا 29 ساله,مهندس برق و شاغل,همسرم 27 ساله هستن و مهندس مکانیک. و ساکن دو شهر مختلف هستیم. از طریق دوست پسر خالم با همسرم آشنا شدیم,3 ماه دوست بودیم,از اول خانواده من در جریان بودن ,بعد از 3 ماه ایشون به خانوادشون گفتن و واسه آشنایی اومدن منزلمون.چون هر دو دانشجو بودیم قرار شد بعد از اتمام درس همسرم عقد کنیم.حدود 3 سال نامزد بودیم و الان 4 ساله عقدیم.قرار بود اردیبهشت 95 عروسیمون باشه که با همسرم دعوامون شد که الان ماجرا رو کامل واستون توضیح میدم.
بعد از عقدمون من رفتم تو خوابگاه شهر محل سکونت همسرم تا کار پیدا کنم,چون همسرم پول نداشت خونه اجاره کنه و بریم سر خونه زندگیمون.همسرم مغازه لباس فروشی زد ولی چون درامد نداشت تعطیل شد.یه مدت بعد مغازه فست فود زدن و چند ماه بعد رفتن سربازی.منم به خاطر اینکه خیال همسرم از بابت مغازه راحت باشه رفتم تو فست فود به عنوان صندوقدار و اینکه تو خوابگاه با 4 دختر دیگه تو یه اتاق کوچیک زندگی می کردم با شرایط سخت ولی همه رو به عشق همسرم تحمل کردم,همسرم هم خودش خیلی از این وضعیت کلافه و ناراحت بودن.تقریبا 5,6 ماه تو مغازه کار کردم و بعد برگشتم شهر خودمون........
مغازه فست فود هم چند ماه بعد تعطیل شد چون درآمد نداشت.همسرم با تمام توانش کار می کرد تا بتونه یه شغل جدید راه بندازه و در کنارش کارای دیگه مثل ترجمه زبان و معامله ماشین هم انجام می داد.ولی خوب دراند خوبی نداشت.خانواده ایشون هم نمی تونستن بهشون کمک مالی بکنن.
قرار بود شهریور 94 عروسیمون باشه و رفتیم دنبال کارهای تالار و مراسم.همسرم بعد چند وقت گفت پولم جور نشده و عروسی نگیریم بهتره ولی من دوست داشتم یه مراسم ساده داشته باشم چون مراسم نامزدی و عقد هم نگرفته بودیم.به خاطر من گفتن عروسی رو بندازیم اردیبهشت 95 و خیلی اصرار میکرد و می گفت دیگه بیشتر از این تحمل دوریتو ندارم و به زودی قول میدم تمام سختی هایی که به خاطر من کشیدی رو جبران کنم.ما تو این مدت چند بار سر مراسم عقد و عروسی دعوامون شده بود و منم دیگه خسته شده بودم که انقدر عقدمون طولانی شده.همسرم خیلی اصرار کرد که عروسی نگیریم و خونه رهن کنه بریم سرخونه زندگیمون ولی من قبول نکردم و دوست داشتم یه مراسم ساده بگیریم و همسرم هم قبول کرد اردیبهشت عروسی باشه.
تو این مدت هم یا من میرفتم شهر ایشون یا همسرم می اومدن.
از مهرماه احساس میکردم همسرم یکم توجهش بهم کمتر شده,البته هر روز چند بار بهم میگفت دوستم داره و داره تمام سعیشو میکنه پول جور کنه بریم سر خونه زندگیمون.ابان و اذر خودم رفتم خونشون و اون می گفت وقت نداره بیاد شهر ما.تو این مدت چندبار بحثمون شده بود و من غر میزدم میگفتم چرا کمتر زنگ میرنی یا چرا نمیای خونمون و گیر می دادم,اونم همش میگفت کار دارم.تا اینکه اذر ماه که رفته بودم خونشون گوشیشو دیدم که تو واتساپ با یه دختر چت کرده ,من فکر کردم شاید باهاش دوست شده و خواستم برگردم خونه که نزاشت و خیلی گریه کرد و بغلم کرد گفت به جان مامانم تو تنها زن زندگیمی و قضیه رو تعریف کرد واسم.گویا این خانوم شریک کاریشون بوده و من اطلاعی نداشتم و همسرم ورشکست میشه و پول خودش و این خانوم رو که دست همسرم بوده ازش می دزدن و همسرم مجبور میشه پول قرض کنه تا پول شریکشو بده.وقتی اینا رو شنیدم دنیا رو سرم خراب شد اخه بعد چند سال عقد خوشحال بودم که قراره بالاخره بریم سرخونه زندگیمون ولی با این بدهی معلوم نبود کی بتونیم ازدواج کنیم!من کامران رو دلداری دادم و گفتم همین که خودت سالمی خدا رو شکر و پول به دست میاد,مهم سلامتیته.بهش گفتم این چند ماهه همش فکر میکردم دیگه من رو دوست نداری که گفت اینجوری نبوده و تمام پولمو از دست داده بودم و شوکه بودم نمی دونستم باید چیکار کنم و به تو هم نگفتم که نگران نشی.تو این مدت هم هر وقت ازش می پرسیدم اوضاع کار چطوره می گفت خوبه و دارم بدهیمو میدم,منم فکر می کردم واقعا شرایطش خوب شده.بعدش همه چی عالی بود تا یه شب تو بهمن ماه خیلی دلم گرفته بود زنگ زدم به همسرم و گفتم عروسی رو چیکار می کنی که گفت عروسی رو کنسل کنیم و پول ندارم ,خونه می گیرم بیا بریم سر خونه زندگیمون.منم خیلی عصبانی شدم و گفتم اصلا برو به مامانت بگو طلاهاشو بفروشه بده ما و با این بدهی که بالا اوردی گند زدی به زندگیمون و دعوامون شد که ای کاش اون شب اصلا زنگ نمیزدم که بهش سرکوفت بزنم,از خودم عصبانیم.بعد از او شب همسرم کمتر زنگ میزد و بی حوصله بود و هر وقت ازش می پرسیدم چته هیچی نمی گفت,خیلی بی حوصله و دپرس بود و هر چی محبت میکردم هیچ پاسخی نمی گرفتم و فقط یه بار پیام داد از خودم بدم میاد که پرسیدم چرا ولی جواب پیامو نداد دیگه.خیلی عوض شده بود.حتی بهش گفتم چند روز مرخصی می گیرم میام پیشت تا حالت بهتر بشه ولی گفت نیا حوصله ندارم,وقت هم ندارم.منم خیلی ناراحت شدم ازش.بعدش واسه عمل چشمم رفتم تهران خونه داداشم و همچنان رفتار شوهرم سر بود.بعد از عمل بهش گفتم میخوام بیام شهرتون که گفت نیا!منم برگشتم شهر خودمون.چند روز بعدش پیام داد فردا با دوستم میخوام برم ترکیه,منم خیلی اصرار کردم برم که گفت نیا.واسه دوستش هم کاری پیش اومد و شوهرم خودش تنهایی رفت.من خیلی ازش ناراحت شده بودم و ترکیه که بود بهش پیام دادم نمی بخشمت که بدون من رفتی,من بهت احتیاج داشتم و از این حرفا.فقط یه شکلک ناراحت تو واتساپ فرستاد.بعد باز من پیام دادم گفتم بد کاری کردی رفتی که گفت چقدر غر میزنی و گیر میدی.منم گفتم اصلا طلاقم بده که گفت چرا باید طلاق بدم و تعحب کرد و خیلی ناراحت شد,گفت طلاقت نمیدم.از ترکیه که برگشت گفتم بیا خونمون ,گفت وقت ندارم و بعدا.چند روز بعدش هم شب با دوستاش رفته بود بیرون ,زنگ زدم جواب نداد,گفت پیام بده.گفتم دلم تنگ شده,گفت پیش دوستامم,هر کاری داری پیام بدا.منم عصبانی بودم ازش پیام دادم بد کاری می کنی با من,من دلم تنگ شده.اصلا طلاق می گیرم.دیدم پیام داد باشه طلاق می گیریم.فورا پیام دادم از سر دلتنگی گفتم طلاق,اون.گفت نه من طلاق میخوام.هرچی التماس کردم اون شب و زنگ زدم جواب نداد.
من خیلی شوکه بودم,فکر نمی کردم جدی بگیره.هرچی بهش گفتم غلط کردم اون حرفو زدم منو ببخش فایده نداشت.خیلی عصبانی بود.تلفن هامو به زور جواب میداد و هرچی التماس و خواهش میکردم هیچ فایده ای نداشت.هرچی پیام عاشقونه میفرستادم انگار بدتر میشد.تو عید هم فقط دو روز اومد خونه,گفت نمیخوام خانوادت بفهمن میخوایم طلاق بگیریم و بریم توافقی جدا بشیم,بعد به خانواده ها بگیم که من قبول نکردم توافقی جدا بشیم.هر روز کلی زنگ می زدم و پیام می دادم که جواب نمیداد.داشتم دیوونه میشدم.هر چی بهش گفتم منو به خاطر رفتارام ببخش و یه فرصت دیگه به زندگیمون بده قبول نکرد.
2 ماه و نیم گذشت و حاضر نبود به خانواده ها بگیم.منم با طلاق توافقی و بخشیدن مهریه موافقت نکردم.تو این مدت هر روز خیلی زنگ میزدم و التماسشو میکردم ولی انگار شده بود یه تیکه سنگ.حدودا یک ماه پیش یعنی اردیبهشت خانواده ها فهمیدن و وساطت کردن ولی بازم بدون اوردن دلیل منطقی میگفت طلاق.دلیل خاصی هم نمی گفت و می گفت ما خیلی سر عروسی دعوامون شده و همدیگه رو درک نمی کنیم و گفت زنم مسایل شخصیمون رو میره به خانوادش میگه در صورتیکه اینجوری نبوداه و من مساله بدهکاریشو به خانوادم گفتم که اگه می تونن از نظر مالی به همسرم کمک کنن ولی همسرم ناراحت شده که به خانوادم گفتم بدهکاره,در صورتیکه من قصد کمک داشتم و نمیخواستم ناراحتش کنم!در صورتیکه تا چند ماه قبلش بهم میگفت تو بهترین همسر دنیایی و ما غیر از مشکل مالی هیچ نشکلی نداریم و قول داد گفت به زودی مشکل مالیمون رو حل میکنه.
من هرچی التماس کردم و زنگ میزدم بیشتر دعوامون میشد و اصلا حاضر نبود حرف گوش بده و قطع می کردِحتی بهش گفتم عروسی هم نمیخوام و حاضرم از صفر شروع کنیم ولی می گفت اگه الان عروسی کنیم ت. تا اخر عمر میگی من عروسی نداشتم و لباس عروس نپوشیدم هر چی گفتم دیگه عروسی واسم مهم نیست و فقط زندگی با تو مهمه قبول نکرد.الا هم یکماهه هیچ خبری ازش ندارم.توروخدا کمکم کنید شوهرم رو برگردونم.تو این مدت اشتباهات خودمو فهمیدم و میخوام جبرانشون کنم.کمکم کنید زندگیمو نحات بدم.خیلی صبر کرده بودم واسه این زندگی,7 سال عمرمو به پاش گذاشتم و حاضرم همه کاری بکنم که زندگیمون بشه مثل قبل.کمکم کنید لطفا
- - - Updated - - -
از خصوصیات شوهرم:
فوق العاده مهربون و دلرحم.مسیولیت پذیری بالا.به شدت علاقمند به شعرهای حافظ و سعدی و موسیقی سنتی.خانواده دوست.دست و دلباز.همیشه تا اونجا که پول داشته بهترین چیزارو واسم خریده.مثلا 5 سال پیش که دانشجو بود رفته بود کارگری سر ساختمون تا بتونه واسم کادو یه گوشی اندرویدی بخره در صورتیکه خودش تا پارسال یه گوشی ساده داشت و الان چند ماهه گوشی اندرویدی تونسته واسه خودش بخره.هر کاری بقیه داشته باشن با جون و دل انجام میده و کمک می کنه.خیلی باهوشه.کم حرف میزنه.زود عصبانی میشه.مغرور و لجبازه.
منم تو این مدت پا به پاش تو سختی ها شریکش بودم.خیلی احساساتی و مهربونم.عجول هستم.این اواخر خیلی کم طاقت شده بودم و غر میزدم چون خسته شدم بودم از عقد طولانیم و دوست داشتم زودتر مستقل بشیم.
می دونم باید صبر و تحملم بیشتر بود و غر نمیزدم.الان خیلی ناراحتم و میخوام همه جوره جبران کنم ولی همسرم حاضر نیست حتی بیاد منطقی صحبت کنه و بگه از چی ناراحته.همش فرار می کنه ازم.تلفن هم جواب نمیده و پیام.منم یکماهه اصلا زنگ نزدم,البته اگه هم زنگ بزنم جواب نمیده.دفعه اخر گفت میخوام طلاق بگیرم که از دست زنگ زدنهات راحت بشم,اخه خیلی بهش زنگ میزدم و التماس میکردم که جدا نشه.من تاپیک خانوم سوده82 رو خوندم,حرفای همسرشون و عکس العمل هاش و مشکلاتشون خیلی شبیه به زندگی من و همسرم بود.
به همسرم گفتم ما 7 سال صبر کردیم تا بتونیم بریم سر خونه زندگیمون,حالا که قرار بود 2,3 ماهه دیگه بریم سر خونه زندگیمون طلاق نگیر تا ازدواج کنیم ولی میگه من با تو نمیام زیر یه سقف و طلاق بگیریم.نمی دونم چرا اون همه عشق و مخبت و خوشحالی هامون رو نادیده میگیره,چرا انقدر بیرحم شده,انگار شده یه تیکه سنگ بی روح.خیلی دلتنگشم,خدایا یعنی اون دلش تنگ نمیشه
حالا اصلا نمی دونم چطوری با همسرم حرف بزنم که راضی بشه یه فرصت دیگه به زندگیمون بده,چون مطمینم مشکلاتمون به راحتی حل میشه.خواهش می کنم منو راهنمایی کنید تا بتونم همسرم رو برگردونم
جویبار لحظه ها جاریست....
ویرایش توسط بیتا جون : پنجشنبه 03 تیر 95 در ساعت 16:17
علاقه مندی ها (Bookmarks)