شیدا جان درسته ذهنم خیلی نا آرومه.البته خداروشکر امروز خیلی بهترم.من احساس شرمندگی و سرافندگی از طلاق نمی کنم.ولی از اینکه دیگران بدونن احساس بدی بهم دست میده.خجالت نمی کشم فقط بدم میاد.چون می خوان تحلیل کن و قضاوت کنن یا ترحم کنن.
کلا فکر می کنم هیچ دلیلی نداره که همکارام بدونن.اگه کسی متوجه شه یا سوال کنه منم باهاش درد و دل می کنم اگه البته مورد اعتمادم باشه
ولی چرا باید برم اعلام کنم آخه؟به دیگران چه که من جدا شدم یا نشدم
در مورد اقوام که می فهمن و پنهان کردنی نیست.تا حدی از مشکلات ما خبر دارن حتی بعضی هاشون واسطه شدن.ولی این عمم که گفتم تو یه دعوای خانوادگی منو نفرین کرده بود.با مادرم حرفش شده بود نفرین کرد
پسر عمم هم خواستگارم بود.دلم نمی خواد بخنده به من.چون وقتی من اعلام کردم نامزد کردم بهم ابراز علاقه کرد منم گفتم الان برای گفتن این حرفا خیلی دیره.گفت با خانواده قبلا صحبت کرده خواهرش و عمم مخالف بودن منم گفتم در هر صورت الان من این حرفات رو فراموش می کنم.الان دیگه من متاهلم.اونم گفت نیستی چون عقد نکردی.فرصت یه زندگی خوب رو از من و خودت نگیر.الان اگه بدونه جدا شدم خیلی بد میشه.










علاقه مندی ها (Bookmarks)