نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
سلام

از نوشته هاتون مشخصه ذهن نا آرومی دارید و مدام در حال بررسی گذشته، مخصوصا زندگی مشترکتون، هستید.
یه پست از خوبی های همسرتون می نویسید
یه پست از بدیهاش

داری دنبال سهم خودت توی این ماجرا می گردی ... من شیطون و سرحال نبودم؟ من جذابیت جنسی نداشتم؟ من ؟
پست بعدی یه جوری باز خودت را توجیه می کنی و به خودت جواب می دی ...

حتما برو یک روانشناس خوب ... کمکت می کنه ذهنت را آروم کنی.


بررسی کن ببین چطوری می تونی جداییت را اعلام کنی و با اعتماد به نفس و عادی با دوست و آشنا رفت و آمد داشته باشی
شیدا جان درسته ذهنم خیلی نا آرومه.البته خداروشکر امروز خیلی بهترم.من احساس شرمندگی و سرافندگی از طلاق نمی کنم.ولی از اینکه دیگران بدونن احساس بدی بهم دست میده.خجالت نمی کشم فقط بدم میاد.چون می خوان تحلیل کن و قضاوت کنن یا ترحم کنن.
کلا فکر می کنم هیچ دلیلی نداره که همکارام بدونن.اگه کسی متوجه شه یا سوال کنه منم باهاش درد و دل می کنم اگه البته مورد اعتمادم باشه
ولی چرا باید برم اعلام کنم آخه؟به دیگران چه که من جدا شدم یا نشدم
در مورد اقوام که می فهمن و پنهان کردنی نیست.تا حدی از مشکلات ما خبر دارن حتی بعضی هاشون واسطه شدن.ولی این عمم که گفتم تو یه دعوای خانوادگی منو نفرین کرده بود.با مادرم حرفش شده بود نفرین کرد
پسر عمم هم خواستگارم بود.دلم نمی خواد بخنده به من.چون وقتی من اعلام کردم نامزد کردم بهم ابراز علاقه کرد منم گفتم الان برای گفتن این حرفا خیلی دیره.گفت با خانواده قبلا صحبت کرده خواهرش و عمم مخالف بودن منم گفتم در هر صورت الان من این حرفات رو فراموش می کنم.الان دیگه من متاهلم.اونم گفت نیستی چون عقد نکردی.فرصت یه زندگی خوب رو از من و خودت نگیر.الان اگه بدونه جدا شدم خیلی بد میشه.