نقل قول نوشته اصلی توسط تولددوباره نمایش پست ها
این چه حرفیه دختر خوب!!!
مگه بچه بازیه جدا بشی.
تویی که از دانشگاه سطح بالایی تو تهران مدرک داری شک نکن تو شهر کوچیک بهتر برات کار هست.
من خودم اینطوری بودم وقتی برگشتم شهرم و گفتم از فلان دانشگام میخواستن منو.
هیئت علمی شدن به این راحتی نیست. فکر میکنی اگه طلاق بگیری و کلی فشار رو از خانواده و جامعه تحمل کنی روحیه برات میمونه که دکتری بگیری؟!
تازه بازم تو شهر کوچیک شرایط دکتری گرفتن و جذب هیئت علمی شدن راحت تره.
میگی همسرت از همه نظر اوکیه فقط بخاطر شهر و کار و جدا بشی بری دنبال آرزوهات؟
پس اصلا برای چی جواب مثبت دادی بهش؟
همین الانم با همین مدرکت میتونی تدریس خصوصی تو آموزشگاهها و حتی انجام پروژه رو شروع کنی.
مطمئنی بخاطر دلیل دیگه ای حرف از جدایی نمیزنی؟
خیلی داری کمال گرایانه مساله رو نگاه میکنی.
خودت چند سالته؟
همسرت؟
سطح خانوادگیتون چطوره؟
تو خانواده ی خودت خیلی مدرک و کار مهمه؟ در خانواده همسرت چطور؟
حس میکنم دلیل دیگه ای پشت این کسالت بی حوصلگی و بدخلقیت هست.
راستش برای این جواب مثبت دادم که همکلاسیا و کسایی که همسو با اهدافم بودن و یا میتونستن با من همپا بشن که اپلای کنیم برای دکتری، آدمای جالبی نبودن و مسئولیت پذیر نبودن. یعنی یه جورایی نتونستم ریسک کنم برای همراهی با کسی که مثل خودم بلند پروازه و در حال حاضر چیزی نداره! همسرم واقعا واقعا یه آدم خیلی خوبه.. جوری که بعضی وقتا حس می کنم برای من حیف بوده چون من همش زندگی آروم و قشنگشو با جاه طلبیام به هم میریزم.
من 24 سالمه اون 34.
اون حتی بهم میگه میخوای کارمو ول کنم بریم تهران؟ ولی من دلم نمیاد که آرامش و تثبیتشو به هم بزنم.
نه از لحاظ مالی مشکلی نیست کلا و به این خاطر دنبال کار نیستم. دلم می خواد خیلی موفق باشم و کلافه میشم اگه روند صعودی نداشته باشم. اونم یه دانشگاه خوب خونده ولی 8 سال قبل برگشته شهرمون و اوضاعش خوبه خدارو شکر. الان شاید من مجبور شم تبدیل شم به یه آدم مصرف کننده ی بیکار! کلا توی خانواده ی ما و اونا همه کار می کنن و هردو خواهراش هیئت علمی ان. قضیه داره از مقایسه آب می خوره؟ :(
راستش از اینکه بعد اینهمه ادعا، بخوام برم توی شهرمون دنبال کار بگردم، روم نمیشه. یعنی خیلی مسخره س که ملت بگن دوباره برگشتی اینجا؟ اونم دنبال کارای معمولی؟