
نوشته اصلی توسط
میس بیوتی
تنهایی عزیز به نظرم داری زیادی بهش فکر میکنی.یه جور وسواس فکری پیدا کردی .بهت حق میدم نگران باشی.ولی باور کن وقتی تو موقعیت قرار بگیری میبینی اوضاع به اون بدی که فکر میکنی نیست.بیش از حد فکر کردن فقط استرس و اضطراب میاره.الان از حرفای دوستان کلی چیزای خوب یاد گرفتی وبعدا که زندگی مشترکتو شروع کردی میتونی به کار بگیری.الان به این فکر نکن که ممکنه بیشتراز قرار تعیین شده اونجا بمونین.این افکارو از خودت دور کن.با همسرت عادی و راحت باش و دیگه هیچیو واسش توضیح نده.اگه موقعیتش پیش اومد غیر مستقیم بهش بگو که خوشحالی خواهرش همسن تویه و میتونین با هم وقت بگذرونین.توصیه های خانم تازه نفس گرفته و زن ایرانی عاااالی بود.حتما به کارشون بگیر.حرمتا رو رعایت کردن به معنی راحت نبودن با ادما نیست.به نظرم تعداد زیادی از کتابایی که دوست داری( حتی مربوط به رشته تحصیلیت) با خودت ببر.به خواهر شوهرتم چندتا خوبشو معرفی کن و بگو هروقت خواستی ازم بگیر و بخون.از در دوستی با دخترشون وارد شو.اینجوری اصلا حس نمیکنن که میخوای خودتو عقب بگیری و صمیمی نشی! میتونی با خداهر شوهرت دوست شی البته هیچ چیزی راجع به خودت همسرت خانوادت دوستات و...باهاش در میون نذاری
علاقه مندی ها (Bookmarks)