به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 30

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 دی 98 [ 01:15]
    تاریخ عضویت
    1395-4-04
    نوشته ها
    194
    امتیاز
    6,016
    سطح
    50
    Points: 6,016, Level: 50
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 64.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    369

    تشکرشده 353 در 152 پست

    Rep Power
    47
    Array
    آقای سامان سلام من یک معذرت خواهی به شما بدهکارم. یه پست خیلی بد تو یه تایپیک دیگه در پاسخ به شما دادم که واقعا از لحن و گفتارم پشیمونم. متاسفم.
    آقای سامان من چند تا از پستای شما رو خوندم به نظر آدم خوبی میایید. فقط نمیدونم چرا نا امید.
    اینکه شما قبول کردین لاغرید با این که قبول کنید ازدواج نکنید خیلی فرق داره. مورد اول خیلی طبیعی هست و کلا آدم ها حتی قابلیت از دست دادن عزیزترین فرد زندگیشون رو دارند چه برسه
    به پذیرفتن بیماری یا لاغری. مشکل شما اینه که شما درگیری ذهنی شدیدی داشتید گویا و شاید در حد وسواس بوده که بعد از قبول واقعیت یه حس فوق العاده خوب تو شما ایجاد شده که
    واقعا بهش نیاز داشتید. تجربه ی این حس عمیق و فوق العاده که بیشتر شبیه آرامش یا سکوت عمیق توی ذهنه (اگه تونسته باشم خوب توصیف کنم ) شما رو خیلی جذب خودش کرده.
    به عنوان یه هم تالاری بهتره بگم یه چیزی تو مایه های مواد مخدر به شما تزریق شده!!! شما راحت شدین از حرف دیگران چون دیگران رو بسیار با اهمیت می دونستید. شما راحت شدین از
    ناراحتی بابت شرایط جسمی تون چون اونقدر ناراحت بودین که حتی نمی تونستید خوبی هاتون رو ببینید. الان چشماتون باز شده و دارید می بینید که نه تنها بد نبودید خوش تیپ هم هستید.
    می دونید شما چون تحت فشار شدید ذهنی بودید این قدر پذیرفتن براتون شیرینه!!! پذیرفتن واقعیت ها واقعا خوبه اما نکته اینجاست که واقعیت اصلا یعنی چی؟
    واقعیت یعنی حرف دیگران مهم نیست. واقعیت یعنی شما خوبید. واقعیت یعنی من خوبم . واقعیت یعنی شرایط جسمی شما اصلا مهم نیست . مهم اینه که آدم هستید فارغ از داشته ها و
    نداشته ها.
    شرایط جسمی و مالی چه زمانی مهم میشه؟ چرا اصلا مهمه؟چرا اصلا آدم ها میان دیگران رو بر اساس داشته های ظاهری، روحی و مادی میسنجن و نکته ی بسیار مهم اینه که شما چرا
    نمیتونید با جامعه و خواسته هاش کنار بیایید و مهم ترین نکته در شحصیت شما اینه که اصلا فرض کنیم همه ی آدما بد، جامعه بد، دخترا بد، مگه نه اینکه ما باید بدها رو مجازات کنیم و این
    بدیهیه برای همه که دنبال عدالتن ولی شما که خوبی، چرا به جای مجازات بدها میایید خودتون رو مجازات می کنید؟
    می دونید چیه متاسفانه شما هم چنان خودتون رو بد می دونید وگرنه هیچ وقت هیچ وقت هیچ انسانی که دوستدار خودش باشه خودش رو همانند شما مجازات نمی کنه.
    باور کنید شما جوون خوب و شایسته ای هستید. من مطمئنم به زودی زود متوجه می شید که به اندازه ی کافی خوب هستید و اون روز می فهمید که چقدر انگیزه دارید برای ساختن زندگی.

  2. 2 کاربر از پست مفید زندگی خوب تشکرکرده اند .

    samanft (پنجشنبه 21 بهمن 95), شیدا. (پنجشنبه 21 بهمن 95)

  3. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 08 خرداد 99 [ 15:45]
    تاریخ عضویت
    1391-10-02
    نوشته ها
    399
    امتیاز
    8,219
    سطح
    61
    Points: 8,219, Level: 61
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 231
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    14

    تشکرشده 833 در 318 پست

    Rep Power
    60
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط زندگی خوب نمایش پست ها
    آقای سامان سلام من یک معذرت خواهی به شما بدهکارم. یه پست خیلی بد تو یه تایپیک دیگه در پاسخ به شما دادم که واقعا از لحن و گفتارم پشیمونم. متاسفم.
    آقای سامان من چند تا از پستای شما رو خوندم به نظر آدم خوبی میایید. فقط نمیدونم چرا نا امید.
    اینکه شما قبول کردین لاغرید با این که قبول کنید ازدواج نکنید خیلی فرق داره. مورد اول خیلی طبیعی هست و کلا آدم ها حتی قابلیت از دست دادن عزیزترین فرد زندگیشون رو دارند چه برسه
    به پذیرفتن بیماری یا لاغری. مشکل شما اینه که شما درگیری ذهنی شدیدی داشتید گویا و شاید در حد وسواس بوده که بعد از قبول واقعیت یه حس فوق العاده خوب تو شما ایجاد شده که
    واقعا بهش نیاز داشتید. تجربه ی این حس عمیق و فوق العاده که بیشتر شبیه آرامش یا سکوت عمیق توی ذهنه (اگه تونسته باشم خوب توصیف کنم ) شما رو خیلی جذب خودش کرده.
    به عنوان یه هم تالاری بهتره بگم یه چیزی تو مایه های مواد مخدر به شما تزریق شده!!! شما راحت شدین از حرف دیگران چون دیگران رو بسیار با اهمیت می دونستید. شما راحت شدین از
    ناراحتی بابت شرایط جسمی تون چون اونقدر ناراحت بودین که حتی نمی تونستید خوبی هاتون رو ببینید. الان چشماتون باز شده و دارید می بینید که نه تنها بد نبودید خوش تیپ هم هستید.
    می دونید شما چون تحت فشار شدید ذهنی بودید این قدر پذیرفتن براتون شیرینه!!! پذیرفتن واقعیت ها واقعا خوبه اما نکته اینجاست که واقعیت اصلا یعنی چی؟
    واقعیت یعنی حرف دیگران مهم نیست. واقعیت یعنی شما خوبید. واقعیت یعنی من خوبم . واقعیت یعنی شرایط جسمی شما اصلا مهم نیست . مهم اینه که آدم هستید فارغ از داشته ها و
    نداشته ها.
    شرایط جسمی و مالی چه زمانی مهم میشه؟ چرا اصلا مهمه؟چرا اصلا آدم ها میان دیگران رو بر اساس داشته های ظاهری، روحی و مادی میسنجن و نکته ی بسیار مهم اینه که شما چرا
    نمیتونید با جامعه و خواسته هاش کنار بیایید و مهم ترین نکته در شحصیت شما اینه که اصلا فرض کنیم همه ی آدما بد، جامعه بد، دخترا بد، مگه نه اینکه ما باید بدها رو مجازات کنیم و این
    بدیهیه برای همه که دنبال عدالتن ولی شما که خوبی، چرا به جای مجازات بدها میایید خودتون رو مجازات می کنید؟
    می دونید چیه متاسفانه شما هم چنان خودتون رو بد می دونید وگرنه هیچ وقت هیچ وقت هیچ انسانی که دوستدار خودش باشه خودش رو همانند شما مجازات نمی کنه.
    باور کنید شما جوون خوب و شایسته ای هستید. من مطمئنم به زودی زود متوجه می شید که به اندازه ی کافی خوب هستید و اون روز می فهمید که چقدر انگیزه دارید برای ساختن زندگی.
    ممنونم از نظر خوبتون.چیزی که باید بگم اینه که من تو مقامی نیستم که بخام جامعه رو مجازات کنم.بهتر بگم کسی توی این مقام نیست.ما نمیتونیم کسی رو که دوس داره طرفش مقابلش پولدار باشه یا تحصیلات عالیه داشته باشه یا هیکل زیبایی داشته باشه و... رو محکوم کنیم.خب طرف اینجور دوست داره.در مورد اون تیکه حرفتون که گفتید من خودم رو مجازات کردم هم شاید حرفتون یه جورایی درست باشه .اما قبول کنید که شما هم اگر چند بار توسط جنس مخالفتون که برتری بهتون ندارهپذیرفته نشید دیگه میل و رغبتی برای موقعیت های جدید براتون نمیمونه.من خودم اصلا به موقعیت جدید حتی دیگه فکر هم نمیکنم چه برسه به اینکه بخام بررسی کنم و اقدام کنم.بهتر بگم دیگه اصلا حوصله اینکه توی یک موقعیت قرار بگیرم و بعد از کلی هیجان و استرس اخرشم هم جور نشه رو ندارم.در مورد این مسئله در حال حاضر یک حس کاملا خنثی و بیتفاوت دارم و تنها چیزی که دیگه برام اهمیت نداره جنس مونث هست.در واقع خودم هم از خدا همینو خواستم که این حس رو از وجودم بیرون کنه فکر کنم داره جواب هم میده.اینجور ارامش بیشتری دارم


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 54
    آخرين نوشته: چهارشنبه 17 تیر 94, 18:47
  2. سرد شدن نسبت به همسر بدلیل مشکلات زیاد
    توسط سناریا در انجمن سایر مشکلات خانواده
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: شنبه 16 خرداد 94, 18:34
  3. از اینکه خیلی زیاد عاشق شوهرمم خسته شدم چون مشکلات زیادی برام ایجاد کرده
    توسط مهشید93 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: پنجشنبه 11 دی 93, 15:23
  4. پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: یکشنبه 11 خرداد 93, 10:55
  5. استرس شدید -تنبلی زیاد -بی حوصلگی زیاد باعث شده همه اش بخورم
    توسط پونه در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: چهارشنبه 11 دی 92, 23:06

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:58 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.