سلام عزیزم
عیب نداره خوب زمان می بره این دلخوری رو فراموش کنه بهت هم گفتم کار یه روز دو روز و یه هفته دو هفته نیست . شایدم اصلا به سال بکشه بستگی به شوهرت داره. مشاوره میاد ؟ اگه مشاوره میاد خیلی خوب می شه برید در مورد دوست هاتون و بیرون رفتن مشاور می تونه راضیش کنه . چون به همسر منم گفت بذار همسرت هفته ای دو روز واسه خودش باشه با دوستاش بره مهمونی و بیرون که شوهرم هم حرفی نداره حتی مشاور به من گفت می نویسی با دوستات کجا رفتی و چیکار کردی جلسه دیگه برام می خونی (من یه مقدار از زندگی خسته شده بودم ) تو نذار به اونجا برسه.
چرا درس نمی خونی ؟ درسته شاید علاقه نداشته باشی اما فرصت خوبیه که بری یه رشته ای که دوست داری بخونی . اگه لیسانس هستی برای فوق بخون یه لول بالاتر فکر می کنی و به شوهرت هم می گی می خوام بزرگ شم . واقعا هم بزرگ می شی حالا سر کارم نرفتی نرفتی فقط 2 سال 3 سال سرگرم می شی و دوست پیدا می کنی و تو خونه مجبوری درس بخونی و سرت گرم می شه. خدایی دوست داشتم منم وقت داشتم می رفتم طراحی دوخت می خوندم چون خیلی خیاطی رو دوست دارم.
چند تا کتاب برات می نویسم هر چند خودم از یکی گرفتم خوندم و هنوز پیدا نکردم بخرمشون اما زیاد دیدم که تو بازار موجود باشه :
- تو همانی که می اندیشی (جیمز آلن)
- از حال بد به حال خوب: شناخت درمانی
- هفت اصل موفقیت در ازدواج و زناشویی: راز ازدواج های موفق
- زندگی عاقلانه - آلبرت الیس، رابرت آلن هارپر، مهرداد فیروزبخت (مترجم)، وجیهه داودآبادی (ویراستار)
دوتا کتاب هم همست دقیق یادم نمی آد عنوانشو
- نکاتی که در مورد مردان باید بدانید
- نکاتی که در مورد زنان باید بدانید
یه همچین چیزایی








باعث میشد از تجربه ها استفاده کنم و چشام باز تر باشن . کلیم مقاله و اینا خوندم ( ممنون از m.reza91 گرامی و باقی دوستانی که مقاله های جالب داشتن) تا حدود دوهفته پیش همچنان تیکه مینداخت و سرکوفتم میزد ولی من جوابشو نمیدادم و فقط میگفتم ببخشین قول میدم از این به بعد عاقل تر باشم یا اگه خیلی دیگه عصبی میشدم میرفتم خودمو سرگرم کاری میکردم . حتی اواخر اردیبهشت دوستش دعوتش کرد و ما رفتیم خونشون ، خانم دوستش نقطه ی مقابل من خیلی خیلی دختر اروم و کم حرفی بود و فقط با شوهرم سلام خدافظی کرد ، خود منم به زور و بدبختی یه کوچولو یخشو وا کردم
کلا از این مدل خانومایی بود که توی مهمونی فقط درحال پذیرایین و علاقه ای به شرکت توی شوخیا و مکالمه ها ندارن ( برعکس من ) . پامونو از در خونه اشون بیرون گذاشتیم شوهرم شروع کرد به مقایسه من با همسر دوستش که فلانی زن گرفته منم زن گرفتم ، اون از لباساش و سادگیش که یه ذره ام ارایش نداشت اونوقت تو اینجوری خودتو نقاشی کردی ابروی منو بردی ، اونم از وقار و متانتش . منم به روی خودم نیاوردم گفتم اره واقعا خانوم باشخصیتی بود . دید روم کم نشده شروع کرد با عصبانیت که تو چت بود ابروی منو بردی با اون خندیدنت ؟ هر دقیقه صدای خنده ات میومد من اب شدم جلوی دوستم . با اینکه خیلیییییی بهم برخورد فقط بهش گفتم دفعه دیگه بهم اصرار نکن بیام جایی که میدونی ابروتو میبرم اونم گفت اره معلومه که دیگه جایی نمیبرمت با این سبک بازیات ، تو فقط به درد رفت و امد با اون فامیل جلفت میخوری ( بازم تیکه به همین ماجرای مسافرتم) . من دیگه حرفی نزدم ولی خیلی دلم شکست که منو با یه خانوم دیگه مقایسه کرد . بعد اون حرفاش خودش عذاب وجدان گرفته بود فردا شبش گفت دست خودم نبوده هرکاری میکنم اون رفتار عیدت واسم غیرقابل قبوله ، حس میکنم هنوز درست نفهمیدی که یه زن متاهلی و توی رابطه ی دوستیمون گیر کردی ( اخه وقتی دوست بودیم حساسیتاش به مراااااااتب کمتر بود و ابدا ایرادی به پوششم هم نمیگرفت اون موقع ) گفت تو فرق فامیل دور و نزدیک و مهمونی اشنا و غریبه رو نمیدونی تو همه یه اندازه صمیمی برخورد میکنی . خلاصه که برای اولین بار در تاریخ زندگی زناشویی آوای بهشت ، این همسرش بود که اومد و درباره ی مسائل و اختلافای بینشون واقعا حرف زد
داشتم کاااملا عقلمو از دست میدادم . انقدرم با تلفن خودمو سرگرم کردم که گوش درد گرفتم
خبر اصلی اینجاس که :
عاااااشقتوووووووونم
) به همدردی و اعضای مهربون ، دلسوز و بادرایتش :

علاقه مندی ها (Bookmarks)