ميدونيد چرا نسبت به اعتقادات شوهرم اول سرد ميشم بعد دوباره برميگردم روي حالت امربه معروف:
1.شوهرآيندم رو هميشه يه آدم نمازخوان تصورميكردم...هميشه اينطورتصورش ميكردم...اينكه پشت سرش نمازبخونم...باروزه بگيريم باهم سحري بخوريم باهم افطاركني....من زيادآدم مذهبي نيستم ولي معنويات روخيلي دوست دارم وعلاقه دارم...نيازدارم شوهرم اهل اين چيزهباشه كه من ازمعنويات دورنشم درواقع نياز به يه محرك دارم همراه داشته باشم من اينطوري تنهايي ممكنه اين چيزارويادم بره
2.يه عمويي داشتم كه اهل نماز وروزه نبود وقتي فوت كرد...من خيلي افسرده شدم وبيشتر ناراحتي من اين بود كه اون دنيا داره عذاب ميكشه....عموها ودخترعموهام ومن خيلي براش خيرات كرديم براي شادي روحش قرآن ميخونيم...نميخوام شوهرم اينطورباشه
شيدا جان چندوقت پيش شوهرم بهم گفت توچرامثل توفلاني شادنيستي...هميشه خسته اي
ميخوام شاد وپرانرژي باشم...چطورميتونم توخونه كنار همسرم شادباشم پرانرژي باشم
چندوقت پيش دكوراسيون خونمون تغييردادم دكوري هاي جديد گرفتم گلدون گرفتم تاخونمون انرژي مثبت بگيره ..اتفاقا خيلي تاثيرداشته مخصوصا به من
چه كارايي بكنم ؟
تروخداكمكم كنيد








علاقه مندی ها (Bookmarks)