سلام عزیزم
این پستتون رو که خوندم ناراحت شدم. تو آدم خوبی هستی شوهرت هم همینطور. خیلی تاسف آوره که اینجوری همدیگه رو ناراحت می کنید.
هر کمبود یا ناراحتی که داشتین مربوط به گذشته بوده.چرا الان اینجوری به سر خودت و شوهرت میاری؟؟
همسرت کمبود پدر رو حس میکنه و اینقدر احساساتی هست که این قضیه روش اینقدر اثر گذاشته.چرا باید کمبود مهر و محبت همسر و آزارهای اون رو هم تحمل کنه.
یا خودت.اینقدر تو زندگی گذشتت سختی کشیدی و به قول خودت کمبود داشتی.چرا الان خودت رو از محبت متقابل بین خودت و همسرت محروم میکنی.
شما دو تا میتونین خیلی زندگی خوبی داشته باشید.به شرط اینکه از این احساس قربانی بودن بیاین بیرون.
تا کی میخوای بشینی و به کمبودها و عقده هات فکر کنی؟دیگه بس کن.
قبلا زندگیت دست خودت نبوده.خانوادت رو خودت انتخاب نکردی.بچه بودی و نمیتونستی شرایط رو عوض کنی.الان چی؟
الان که بزرگ شدی.الان که همسرت رو دوست داری. الان خودت زندگیت رو رقم بزن.
این که بشینی و علائم تک تک بیماری ها رو توی خودت جستجو کنی چه فایده ای برات داره؟بزار هر وقت اتفاقی افتاد اون موقع براش یه فکری کن.
من که فکر نمیکنم تو همزمان هم دوقطبی باشی هم ام اس داشته باشی هم مشکل قلبی.
این چیزی هم که گفتی راجع احساساتت به آدمها ، منم همینجوری هستم. ولی تا حالا هیچ وقت فکر نکردم دوقطبی ام.اصلا ربطی نداره.
ببین همونجوری که دوست داری زندگی کن و فکر نکن باید جور دیگه ای باشی.خودت رو همینجوری که هستی دوست داشته باش.
مشکل اصلی تو نارضایتی از خودته که باعث میشه بعضی وقتها این رفتارها (دعواهای سخت با همسرت) رو داشته باشی.
خودت هم که به همین نتیجه رسیدی.
پس اول از همه به خودت بعد به همسرت محبت کن.هر چقدر بیشتر به هم محبت کنید و از هم و از خودتون محبت بگیرین با روحیه تر میشین و کم کم از افکار گذشته هم
فاصله میگیرین.








علاقه مندی ها (Bookmarks)