سلام بر یاران همدردی
اومدم درد دل کنم تا دلم سبک بشه
وقتی حرفی تو گلوم گیر میکنه و صلاح نمیدونم به کسی بگم بعداز خدا ، اینجا میاد به ذهنم
این روزها صبرم کم شده خیلی دلتنگم و تنهایی بهم فشار میاره
تو شهر خودمم ولی خوب حس غربت دارم
شاید بدتر از غربت
چون تو غربت میدونی کسی نیست ولی تو شهر خودت میدونی با این که هستند نیستند
آدم ها ...
نمیشه ازشون انتظار داشت...
باورم نمیشه این همه بی تفاوتی ادم ها نسبت به هم ...
اصل حالم خوبه ولی دلتنگم ...
چند شب پیش از خدا خواستم صبرم رو بیشتر کنه وبهتر شدم ...
دعا کنید ...
از دوری همسرم خسته شدم و بعد از چند روز طاقتم تموم میشه و نمیتونم باهاش حرف بزنم
دوست دارم مادر بشم ولی بخاطر درسمون به تاخیر انداختیم و شد تعارض!!









علاقه مندی ها (Bookmarks)