ممنونم جناب باغبان از توضیحاتتون من اصلا سواد درک و فهم شعر رو ندارم متاسفانه و متوجه مطالبی که مبهم و بااحساس میگین نمیشم راستش. مثلا متوجه نمیشم میگین پرواز به دوران کودکیت بده یعنی چی کار باید بکنم؟ نقاشی کنم همینطور؟
خوشبحالتون که میتونین اینجوری با احساس بنویسین خانم ها خیلی از این جور بیان کردن مسائل خوششون میاد و مردی بتونه اینجوری حرف بزنه یعنی خیلی توانایی داره دیگه تو حرف زدن با زن ها. واسه من ولی متاسفانه پیچیده و غیرقابل درک میشه اینجوری شاعرانه حرف زدن. خانمم هم اینجوری حرف میزنه هیچی سر در نمیارم. شعر و سوالی که آخر آوردین رو اصلا نفهمیدم منظورتون چی بود واقعیت. اگه معنیشو بگین ممنون میشم دیگه بی سوادی منه در مورد شعر و ادبیات.
راستش من اصلا علاقه ای ندارم به گذشته م زیاد فکر کنم از وقتی رفتم مشاوره خیلی مجبور شدم یه چیزهایی رو برای خودم مرور کنم و حتی بیشتر اذیت شدم. خودمم معتقدم فکر کردن به گذشته هیچ فایده ای نداره.
پس منظور از لایه چهار اینه که نیازهایی که صحیح نیستن رو تغییر بدیم. یعنی من باید یه راهی پیدا کنم نیاز به پرخاش، نیاز به تسلط و کنترل، نیاز به کتک زدن، نیاز به نظم و مقررات زیاد، نیاز به فرمانبرداری اطرافیان، نیاز به درست بودن صد در صد همه چیز و احتمالا یه سری نیازهای دیگه که الان به ذهنم نمیاد رو تغییر بدم. کار واقعا سختیه باید روش اساسی فکر کنم ببینم چی کار میشه کرد. الان راهی تو ذهنم نیست و به نظرم اینکار غیرممکن میاد. تشکر از توضیحتون.
من نیازهای خانمم رو فکر میکنم میدونم اون بازی و تفریح و خوشی و لذت و خرید و مهمونی و معاشرت و به سر و وضع خودش و دیگران رسیدنو دوست داره و اینکه تماشاچی داشته باشه برای کاراش. دوست داره دیگران تشویقش کنن ازش خیلی تعریف کنن و مرتب بهش ابراز عشق و علاقه کنن. تحت مراقبت دیگران بودن رو دوست داره و وابسته ست ولی از طرف من خوشش نمیاد انگار زیاد مراقبت بگیره. احساسات و هیجاناتشم در همین راستا هستن ولی اینکه باورهاش چیه نمیدونم واقعا. درست میگین من لایه های اونم بتونم بشناسم باعث میشه بتونم بهتر رفتارهاشو درک کنم. این چهار تا سطح رو بذارم جلوش بگم هر کدومو برام توضیح بنویسه فکر کنم خوبه.
ممنونم سحر خانم از نظر و همدردیتون
دل پر که آره خب دلم خیلی پر هست. خسته هم خیلی خسته هستم. مال الان نیست خستگی چندساله. بیشتر خستگیم ولی از دست خودشه نه کار و مسئولیت های دیگه. ولی ناامید نیستم هنوز و انرژی جنگیدنم هم هنوز تموم نشده. خودم رو هم بی تقصیر نمیدونم اصلا. این بهرحال مسئولیت منه اگه رابطه م با خانمم مشکل پیدا کرده باید بتونم درستش کنم. اینجوری نیستم مسائلمو بندازم گردن خانواده ها و دیگران. گاهی فکر میکنم من مرد مناسب خانواده تشکیل دادن نبودم و اونو که معصوم و پاک داشت زندگی میکرد خودخواهانه تو زندگی خودم کشیدم. قویا فکر میکنم باید یه خونه برای خودم جور کنم بتونم زمان هایی فقط خود واقعیم باشم که بتونم برای اون نقش کسی که دوست داره رو بازی کنم.
من کسی رو ندارم این حرفارو بتونم باهاش بزنم یعنی رفیقام هستن ولی من از رابطه م با زنم نمیتونم باهاشون حرف بزنم اونا در مورد روابطشون میگن ولی من نمیتونم در مورد زنم پیششون بد بگم. فقط خوبی هاشو میتونم بگم. اینه که اینجا زیاد حرف میزنم و فکر میکنم هم راهکار میگیرم هم خالی میشم هم فکرم منسجم میشه و خودم یه راه حل هایی به ذهنم میاد از همه مهمتر و موثرتر آگاهیم بیشتر میشه نسبت به جنس مونث و اینکه یه زن چی میخواد و چطوری فکر میکنه.
دقیقا مشکل من با اون زن مطلقه همینه که نمیتونم شکایتشو به کسی بکنم اگه دختر مجرد بود میرفتم سراغ پدرش اگه شوهر داشت میرفتم با شوهرش حرف میزدم ولی کسی در ظاهر مراقب زندگی این خانم نیست و این خانم خونه و سالن آرایشگاهش هردو محل کسب دیگه ای هم براش هستن و من دوست ندارم حتی وسط روزم خانمم جلوی در خونه این آدمم بره چه برسه باهاش معاشرت کنه و پند و راهنمایی هم ازش بگیره. اگه مرد بود تا الان صد بار خودم حالشو گرفته بودم. چندبار حتی فکر کردم آمارشو بدم بیان بگیرن ببرنش آشنا هم دارم نگهش دارن ولی یه پسر کوچیک داره و فکر میکنم هرجور مادری هم باشه بازم از اینکه اون بچه بی مادر بشه بهتره.
تا الان خیلی جدی باهاش حرف زدم و این حرفم بهش گفتم که وقتی تو رفتارت درست باشه منم اخلاقم خوب میشه ولی اصلا اثر نداشته. نهایت تاثیری که من بتونم با حرف جدی روش داشته باشم دو سه روزه! نمیتونم که هر دو سه روز یه بار براش سخنرانی کنم اثر اونم از بین میره.
با خانواده شم نمیتونم صحبت کنم چون به ضرر من تموم میشه. من یک نفرم اونا جمعشون زیاده. اقوام من تهران نیستن و پدرم هم برای خواستگاریم هم فقط یه دفعه حاضر شد بیاد. همون بار اول به من گفت اینا به تو دختر نمیدن و دیگه هم حاضر نشد بیاد و سه سالی هم که من میرفتم و می اومدم موج منفی میداد و میگفت داری وقتتو تلف میکنی. منم دیگه ازش توقع این حد پدری کردنم ندارم.
خواستگار بی پول و بی خونه نداشت یه سری جوجه فوکولی مایه دار بودن که چونشونو میگرفتی دستت سرتاپاشون میلرزید بی خونه و بی پولشون خودم بودم.
بخوام با خانواده ش خودمو در بندازم با یک طایفه در می افتم و تجربه شو داشتم سر خواستگاری و بله برون و مهریه و خونه و همه شرایط مجبور شدم هرچی میگن قبول کنم تعدادشون زیاد بود من یه نفر بودم.
بعدم نمیتونم برم به خانواده ش بگم که من دخترتونو زدم حالا هم این شرایطو براش دارم! من یک کلمه بخوام به خانواده ش شکایت کنم قطعا اونم جریان کتک خوردنشو تعریف میکنه. جدای از اینکه خانواده ش پتانسیل اینو هم ندارن که من از دخترشون ایرادی بگیرم. بهشون میگی لیست مهمونا ایراد داره زیاده جبهه میگیرن و یه هفته چشم غره میرن چه برسه بخوای بگی دخترشون ایراد داره. بحث اذیت های خانواده ش خودش خیلی مفصله. من اگه اینجوری با خانواده ش حرف بزنم دعوا میشه و میدونم نتیجه مفیدی هم برام نداره میگیرنش ازم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)