به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 49

Hybrid View

  1. #1
    Banned
    آخرین بازدید
    دوشنبه 04 دی 02 [ 13:45]
    تاریخ عضویت
    1394-2-15
    نوشته ها
    1,099
    امتیاز
    18,366
    سطح
    86
    Points: 18,366, Level: 86
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 484
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteranOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    269

    تشکرشده 1,106 در 598 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Amir A نمایش پست ها
    ممنون امید عزیز از اینکه در این مسیر کمکم میکنید.

    خب من بی حوصلگی و یکم بدخلقی رو پرخاشگری حساب نکردم. ناراحتی ای که همون لحظه بروز ندم هم دارم مثلا جایی باشم نتونم به شکل عصبانیت بروزش بدم ممکنه حتی دو سه ساعتم تحمل کنم ولی بعدش باید سر یکی خالی کنم یا دیگه هیچ کسی نباشه آخرش باید چندتا مشت بزنم مثلا تو دیوار یا رو میز یا فرمون ماشین یا یه چیزی رو بشکنم خورد کنم تیکه تیکه کنم کلا یه چیزی رو داغون کنم تا آروم بشم. ناراحتی ای که فقط بشینم غصه بخورم و بعدش ناراحتی دود بشه فکر نمیکنم داشته باشم. چیزی واقعا یادم نمیاد.

    - تازه عقد کرده بودم و تا چند ماه ذوق مرگ بودم.
    - هنوز متوجه دروغگویی و پنهان کاری زنم نشده بودم و گناه دروغ برای من یه درجه از خیانت کمتره. فکر میکردم روراسته باهام.
    - فکر میکردم رابطه مون عالیه و هیچ مشکلی با من نداره و منم توانایی خوشبخت کردنشو دارم خوشحال بودم از رابطه مون و مشکلات بینمون هم به نظرم کوچیک و بی اهمیت بود تا زمانی که به مشاور گفت راضی نیست خبر نداشتم از خیلی چیزا.
    - برادرم تو کنکور جز رتبه های برتر شد و تا چند ماه فوق العاده خوشحال بودم.
    - کارم سبک تر بود و چند تا پروژه با هم سرم نریخته بود
    - یه کاری که چندسال پیش استارتشو زده بودم هفت هشت ماه پیش خیلی غیرمنتظره به سود افتاد
    - نمیدونم چرا اون موقع انتظارات خانواده خانمم برام مهم نبود الان از اینکه تو تدارکات عروسی خیلی دخالت و امر و نهی میکنن عصبی میشم. اون موقع همین که منو قبول کرده بودن تا مدت ها باعث خوشحالیم بود.
    1-مشکلاتتون در زندگی لیست کنید و بنویسید
    دوست من ببین پرخاشگری مشکل نیست پرخاشگری نوعی واکنش هست به برداشت ما از واقعیت .
    مثلا شما میتونید بگید امروز خانوم من به من یه دروغ گفت اونم در چه شرایطی و این یعنی یه مشکل از نظر شما
    2- طرزفکر شما درمورد هر مشکل رو برای ما بیان کنید مثلا اینکه خانوم من به من دروغ گفت اون میخواست به من ضرر بزنه
    3-احساساتی که در رابطه با آن مشکل تجربه کرده اید را بیان کنید.با توجه به مثال مثلا احساس بد ب
    ینی به همسر
    4-تغییرات و ناراحتیهای جسمانی که تجربه کرده اید با بروز هر مشکل را بیان بفرمایید مثلا سردرد شدید
    5-و سرانجام برخورد ورفتار شما درمقابل این مشکل چگونه بوده است.مثلا دعوا و خشونت

    اگه هیچ کدوم این اتفاقات خوب هم نمی افتاد و حتی مشکلاتی هم پیش می اومد من آدمی نبودم تو مشکلات بشینم غصه بخورم اینکه الان ناراحتی من به شکل کج خلقیه جدیده. قبلا بیشتر به صورت عصبانیت بود. به اون شکلی که مثلا مردم میشینن غصه میخورن و گریه میکنن بلد نیستم ناراحتی کنم دلم هم بخواد نمیتونم. شده به رفیقم گفتم ناراحتم دو ساعت رفتیم بوکس یا تیراندازی تا حالم بهتر شده.
    -
    برای اینکه قبلا میتونستم جلوی خیلی از رفتارهای نادرستمو پیش خانمم بگیرم فکر این رفتارها می اومد تو سرم ولی انجامشون نمیدادم ولی الان کنترلش خیلی سخت شده برام و دارم مرتب خراب میکنم. قبلا برخورد فیزیکی به این شکل غیر از یه بار که زدمش نداشتم. جای اینکه یه کاری کنم بهم نزدیک بشه دارم بدتر میترسونمش و فراریش میدم اونقدر که حس میکنم دوست نداره پیشم تنها باشه.

    برای اینکه بتوانید سر و صدای ذهن را بخوابانید تا حالا چیزی راجع به تمرکز ذهن شنیده اید
    کنترل ذهن


    حالت ایده آل اینه که هم من بتونم خشمم رو مدیریت کنم و هم اون به حرف من یکم گوش کنه. اینجوری بشه خیلی خوشحال میشم.
    ولی اگه فقط خودم هم میتونستم جلوی پرخاشگریمو بگیرم و کاراش دیگه اعصابمو بهم نمیریخت و میتونستم مثلا خونسرد و بی تفاوت باشم بازم فکر میکنم خیلی موفقیت آمیز بود.
    طرز بر خورد ما با یک مساله حاصل بر داشت ما از واقعیت است.
    میدونید چه زمانی شما بدترین برداشت از خود یا دیگران میکنید ؟ وقتی عزت نفستون پایین
    فرد دارای عزت نفس بالا به همان اندازه که خودش را دوست داشتنی و ارزشمند میداند ، سایر انسانها را نیز محترم و با ارزش میداند.


    آره زیاد. برام مهم نبوده. کاری نکردم واکنش خاصی هم نشون ندادم. پدرم که زیاد براش اهمیتی نداشت من درس بخونم بیشتر منو برای کار اینور اونور میفرستاد عصبانیتشم به ده و بیست من زیاد ربطی نداشت مودی بود برای انضباط ولی کتک میخوردم. مادرمم فقط میگفت نذار از مدرسه اخراجت کنن. بعد دوازده سالگی هم دیگه کلا کسی با درس و مشق من کاری نداشت برای خودمم خیلی مهم نبود دغدغه های دیگه داشتم پونزده سالگی به دلیل کمبود وقت میخواستم ترک تحصیل کنم معلم ریاضیم منصرفم کرد.

    چرا میدونم کمال گرا هستم تو هر کاری جدی وارد بشم و هر پله ای که برم بالا بهترشو میخوام. همین درس خوندن وقتی تصمیم گرفتم کنکور بدم برام جدی شد و همینجوری پله پله که میرفتم جلو مهم میشد. از یه جهاتی کمال گرایی خیلی به زندگی من کمک کرد.

    خیلی خوبه برای جهت دهی به مسیر مثبتش چه کارایی کردید؟؟

    چرا میدونم تاحدودی مهار بچه نباش دارم. مجبور بودم به اختیار خودم نبوده و میدونم هم تو این سن نمیشه دیگه درستش کنم احتمال داره از اونور بوم بخوام بیفتم. راجع بهش تحقیق کردم این مدت.

    چرا نمیشه درستش کرد؟چرا انقدر بدبینید مثل اینکه یه خورده طرحواره بد بینی هم دارید .شما قدرتمندید که هر کاری که بخواهید بتوانید انجام دهید
    با نوشتن قرار داد درمانی اسمارت میشود
    دوست عزیز ببین هر تغییری اولش سخت است ولی کم کم دلپذیر میشود

    نه به هیچ عنوان زندگی پدر و مادرمو الگو نمیکنم. چیز خوبی نبود که الگو بشه برام. فکر نمیکنم مشکل مهار موفق نباش داشته باشم درسته زدم این مدت رابطه مو منفجر کردم ولی اگه این مشکل رو داشتم باید جلوی موفقیت های دیگه مم میگرفت. بعدم اینکه من از کوچکترین موفقیت و پیشرفتی که توی رابطه م با خانمم پیدا میکنم حتی وقتی موقتیه بینهایت خوشحال میشم و ذوق میکنم. کسی که مهار موفق نباش داره نمیتونه از موفقیت احساس خوبی

    یعنی فکر میکند حت
    ی در سطح نا خود اگاهتونم اونو نپزرفتید؟

    بد نیست برای این هم یک قرار داد بنویسیم با هم انشاءالله
    در پست ها بعدی راجع به قرار داد درمانی اسمارت بیشتر صحبت میکنیم

  2. 2 کاربر از پست مفید خادم رضا تشکرکرده اند .

    Amir A (شنبه 12 اسفند 96), گیسو کمند (یکشنبه 13 اسفند 96)

  3. #2
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 آذر 04 [ 21:28]
    تاریخ عضویت
    1396-9-12
    نوشته ها
    207
    امتیاز
    11,940
    سطح
    71
    Points: 11,940, Level: 71
    Level completed: 73%, Points required for next Level: 110
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    434

    تشکرشده 437 در 149 پست

    Rep Power
    50
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط omid12 نمایش پست ها
    1-مشکلاتتون در زندگی لیست کنید و بنویسید
    دوست من ببین پرخاشگری مشکل نیست پرخاشگری نوعی واکنش هست به برداشت ما از واقعیت .
    مثلا شما میتونید بگید امروز خانوم من به من یه دروغ گفت اونم در چه شرایطی و این یعنی یه مشکل از نظر شما
    2- طرزفکر شما درمورد هر مشکل رو برای ما بیان کنید مثلا اینکه خانوم من به من دروغ گفت اون میخواست به من ضرر بزنه
    3-احساساتی که در رابطه با آن مشکل تجربه کرده اید را بیان کنید.با توجه به مثال مثلا احساس بد ب
    ینی به همسر
    4-تغییرات و ناراحتیهای جسمانی که تجربه کرده اید با بروز هر مشکل را بیان بفرمایید مثلا سردرد شدید
    5-و سرانجام برخورد ورفتار شما درمقابل این مشکل چگونه بوده است.مثلا دعوا و خشونت
    تشکر
    1- غیر از مسئله خشم و ترس من از زندگی مشترک و صمیمیت با همسرم که مشکل حساب نمیکنید، مشکلات من الان به طور کلی سه دسته میشه:
    i- مشکلات اقتصادی؛ بدهی زیاد دارم.
    ii- رفتارهای خانواده خانمم بخصوص برای عروسی خیلی دارن اذیتم میکنن. سیصد تا مهمون خانمم داره پنجاه تا من. دیگه تا کجا من باید کوتاه بیام که راضی باشن؟
    iii- رفتارهای خود خانمم. لجبازی و بچه بازی، دروغگویی و پنهون کاری، تابع حرف و نظر دیگران بودن و در مقابلش حرف منو گوش نکردن.

    در مورد مشکل اول:
    2- طرز فکرم اینه که خونه سازی و بودجه عروسی و یه سری هزینه های دیگه این مدت تعادل زندگیمو بهم زده غیرقابل حل نیست ولی فعلا مشکل هست بخصوص که من خیلی صرفه جو نیستم و نمیتونم هم بذارم غیر از شرکام کسی بفهمه بدهکارم 3- گاهی خیلی احساس خستگی و فشار و استرس میکنم. 4- درد جسمی ندارم فقط خسته م نهایتا سرم درد بگیره. 5- دعوا و خشونت هم مستقیم سر بدهی هام ندارم یه میزانیش تا آخر اسفند حل میشه و برای بقیه شم برنامه دارم تو سال جدید فقط باید بتونم صبور باشم. ولی حس میکنم فشارهای مالی گاهی باعث میشه مسائل دیگه رو بهانه کنم برای دعوا و پرخاشگری.

    در مورد مشکل دوم:
    2- خانواده ش خیلی جریانات داره. طرز فکر من در مورد خانواده خانمم اینه که صبر زیادی که در همه موارد بهشون نشون دادم باعث شده یادشون بره من برام حرف مردم مهم نیست و همونجوری که قبل عقد ذله م کرده بودن و دوبار میخواستم بدزدمش ببرمش الانم خیلی اذیتم کنن بدون عروسی میبرمش خونه م و تا یه جایی میتونم تحمل کنم بعدش میزنم به سیم آخر. حداقل بخاطر دختر خودشونم شده نباید انقدر با من مخالفت کنن. قصدشونم اذیت کردن منه که آخرش بهم تیکه میندازن خرم از پل گذشته. 3- احساس هم شرمنده اینجوری میگم حسم اینه شعور کافی ندارن و دارن مقایسه ای رفتار میکنن یعنی درگیر اینن دیگران چی کار کردن ما هم دقیقا همون کارو بکنیم که من با این طرز فکر خیلی مخالفم 4- وقتی هی بحث میکنم و فایده نداره عصبانیم میکنن سردرد میگیرم و داغ میکنم. 5- برخورد و رفتار هم بعد از بحث های طولانی مثلا ده روز پیش دیدم دیگه اعصابم نمیکشه از خونه پدرخانمم اومدم بیرون گفتم میرم تو حیاط سیگار بکشم ولی دیگه نتونستم برگردم تو. حس کردم برگردم دعوامون میشه و اونام حالا بهشون برخورده که من بهشون بی احترامی کردم. با خودشون دعوا نکردم ولی عصبانیتمو به شکل خشونت یه جای دیگه خالی کردم.

    در مورد مشکل سوم:
    2- در مورد حرف گوش نکردنش طرز فکرم اینه که میخواد رئیس بازی دربیاره و دیگران اینجوری کوکش میکنن که مقابلم بایسته. در مورد دروغم میدونم از سر ترسش دروغ میگه ولی بازم عصبیم میکنه چون میفهمم منو به خودش نزدیک نمیبینه که دروغ میگه. پنهان کاریم همینطور.
    3- حسم در برابر لجبازی و حرف گوش نکردنش اینه که به قدر کافی دوستم نداره وگرنه احترام میذاشت و حرف گوش میکرد. در مورد مخفی کاری و دروغاشم حس میکنم از پشت بهم خنجر میزنه و خب معلومه اعتمادم به همه چیزش حرفاش کاراش رازداری و وفاش خیلی کم شده.
    4- بیشترین ناراحتی های جسمی رو سر دعواهام با خانمم دارم. هم یه ماهه تا یکی دو روز بعد دعوا گاهی قفسه سینه م شدید درد میگیره و تو کمرم حس سوزن سوزن شدن میکنم و تیر میکشه هم بعد دعواهای ناجور سردرد میگیرم و پشت سرم داغ میکنه. کلا هم حرارت بدنم خیلی میره بالا و بعد دعوا هم شدیدا استرس میگیرم که باز قهر کنه یا یه وقت حرف طلاق بزنه و تپش قلب میگیرم گاهیم حس میکنم هوا نیست و تا زمانی که رفتارش باهام عادی بشه و خیالم راحت بشه که قهر نمیکنه این حالت ها کاملا درست نمیشه. یکی دو روز ممکنه طول بکشه چون اون سری که قهر کرد چند روز بعد دعوا قهر کرد.
    5- برخوردم از صحبت جدی باهاش شروع میکنم ولی آخرش میشه همون دعوا و فحش و اگه مقاومت کنه داد و بیداد و بعدم تهدید به زدن و اگه ساکت نشه خشونت. البته الان یک هفته ست خداروشکر به برخورد فیزیکی کشیده نشده از وقتی رفتم دکتر و صحبت های دکتر هلاکویی رو دارم گوش میدم البته نمیدونم بخاطر اینه یا یه چیزهای دیگه ولی بهرحال هنوز به پیشرفت قبلی خودمم نرسیدم. قبلا به لطف مشاور و کمک های اینجا حتی موفق شده بودم فحشم ندم.

    نقل قول نوشته اصلی توسط omid12 نمایش پست ها
    خیلی خوبه برای جهت دهی به مسیر مثبتش چه کارایی کردید؟؟
    کار خاصی نمیکردم طبق غریزه م جلو میرفتم. مثلا نوجوونی یه چندسال تو مکانیکی کار میکردم ماشین هایی که خوشم می اومد رو رویاپردازی میکردم که یه روز میخرم. شاید باید در مورد رابطه م با خانمم هم رویاپردازی کنم. یا مثلا بحث ازدواجم اینجا بهم گفتن چرا با دختری که پولدارتر از خودته ازدواج کردی که تو هچل بیفتی اگه الان تمام چک های من برگشت بخوره و بیان منو با دستنبد هم ببرن بازم پشیمون نمیشم من زنم رو بخاطر پول پدرش انتخاب نکردم ولی باعث شد من ناخوداگاه بخوام با پدرش رقابت کنم و تلاش منو چند برابر کرد. بحث تحصیلم همین بود بعد کارشناسی احساس نیاز میکردم که باید برم بالاتر ارشدم بگیرم شاید اگه دنبال ازدواج نمی افتادم دکترامم میرفتم میگرفتم.
    نقل قول نوشته اصلی توسط omid12 نمایش پست ها
    برای اینکه بتوانید سر و صدای ذهن را بخوابانید تا حالا چیزی راجع به تمرکز ذهن شنیده اید
    کنترل ذهن
    بله تکنیک های توقف فکر رو شروع کرده بودم یه مدت. ادامه ندادم و بعدم کلا راهمو گم کردم و کارم به خفه کردنش و اینا رسید و اوضاع خیلی افتضاح شد که به فکر دارو افتادم.
    نقل قول نوشته اصلی توسط omid12 نمایش پست ها
    چرا نمیشه درستش کرد؟چرا انقدر بدبینید مثل اینکه یه خورده طرحواره بد بینی هم دارید .شما قدرتمندید که هر کاری که بخواهید بتوانید انجام دهید
    با نوشتن قرار داد درمانی اسمارت میشود
    دوست عزیز ببین هر تغییری اولش سخت است ولی کم کم دلپذیر میشود
    آدم بدبینی نیستم اصلا. میدونم اگه بخوام میتونم کودک درونمو بکشم بیرون ولی کار عاقلانه ای نمیدونم و مطمئن نیستم بتونم مهارش بکنم و این در شرایطیه که زندگی چند نفر به من وابسته ست. مثلا من خرج زندگی عمه مو میدم شوهرش ام اس داره نمیتونه کار کنه و سه تا بچه هم داره من که نمیتونم بهش بگم شوهرت یه ماه دارو نخواد یا بچه هات غذا نخورن من برم یکم با کودک درونم خوش بگذرونم. به همین شکل آدم های دیگه ای هم هستن که روی من حساب باز کردن. دلم میخواد بچگی کنم ولی نمیشه واقعا و هربار که طرفش رفتم خیلی شیرین بوده و ترجیح میدم زیاد اونوری نرم که وسوسه نشم. اگه یه درصد باعث بشه از اونور بوم بیفتم ممکنه چندین نفر از اهمال کاری من آسیب ببینن. سرخوشی و بازیگوشی اطرافیانم رو که میبینم لذت میبرم برام کافیه.
    نقل قول نوشته اصلی توسط omid12 نمایش پست ها
    یعنی فکر میکند حت
    ی در سطح نا خود اگاهتونم اونو نپزرفت
    ی
    د
    ؟
    از ناخوداگاهم که مطمئن نیستم ولی مطمئنم از کل بچگیم متنفرم و اون زندگی رو به هیچ عنوان برای زن و بچه هام در آینده نمیخوام. ولی فکر میکنم احتمالا قبح و زشتی کتک زدن یا خوردن برای من نسبت به دیگران خیلی کمتره. مثلا اینجا هیچ مردی نمیاد بگه زنشو زده زن ها میان میگن در حالی که مسئولیت حل این مسئله به عهده مرده که فاعل بوده. فکر میکنم مثلا مردهایی مثل من که تعدادشونم کم نیست انقدر احساس شرمندگی میکنن که روشون نمیشه بیان این مسئله رو بگن ولی من اگه اینجا به شکل یک کلوب حضوری هم بود میتونستم راحت این مسئله رو مطرح کنم فکر کنم رو در رو خیلی راحتتر هم بودم و به واقع باید ناراحتی و قهر زنمو ببینم ده نفر اینجا بهم بگن کارت فاجعه بود تا بتونم تفکرات و احساسات دیگرانو راجع به این مسئله درک کنم و بفهمم واقعا اشتباه بزرگی کردم. مثلا یکی از مسئولین اینجا یه مطلبی گذاشته بود که خیانت رو بعد از کتکاری بدترین کار تو زندگی مشترک عنوان کرده بود! در حالی که این حرف هیچ جور با منطق من سازگار نمیشه که خیانت رو که ته زندگیه با زدن که برای من به اون سبکی که خودم انجام میدم فقط یه روش تربیتی و حتی یه جور ابراز علاقه بوده مقایسه میکنن و بعد تازه میگن این از اون بدترم هست! از این جهت فکر میکنم ممکنه تاثیرات و تفکراتی در همون ناخوداگاه من که میفرمایید از بچگیم شکل گرفته باشه که با آدم های دیگه فرق داره.
    قرداداد درمانی اسمارت چیه و چی کار میکنه؟


    چه جوری میشه آدم به اختیار خودش روحیه شو یکم عوض کنه مثلا یکم لطیف بشه؟ یعنی کنار مقابله با خشم مثلا من بخوام یکم روحیه مو متعادل تر و نرم تر کنم که به صورت طبیعی کمتر عصبانی بشم.

  4. 2 کاربر از پست مفید Amir A تشکرکرده اند .

    mercedes62 (یکشنبه 13 اسفند 96), گیسو کمند (یکشنبه 13 اسفند 96)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. واقا به کمک و راهنمایی احتیاج دارم دیگه ذهن خودم نمیکشه
    توسط homan74 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: شنبه 12 خرداد 97, 12:53
  2. تقاضای راهنمایی در مورد نتیجه مطالعه یک کتاب
    توسط sina2004 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: جمعه 25 آذر 90, 11:36
  3. به راهنمایی شما عزیزان احتیاج دارم
    توسط ترلان 63 در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: شنبه 26 شهریور 90, 11:03
  4. مشکل جدی تر از قبل (به راهنمایی احتیاج دارم)
    توسط aminor در انجمن اختلاف با خانواده در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: پنجشنبه 29 مهر 89, 18:55
  5. احتیاج به راهنمایی وهمفکری دارم .لطفاااااااااااا
    توسط پانیز در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: چهارشنبه 31 شهریور 89, 08:10

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:52 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.