به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 27

Threaded View

  1. #3
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 فروردین 97 [ 16:19]
    تاریخ عضویت
    1396-12-15
    نوشته ها
    11
    امتیاز
    139
    سطح
    2
    Points: 139, Level: 2
    Level completed: 78%, Points required for next Level: 11
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 3 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام بله درست می فرمائید خیلی آشفتم نتونستم درست ابراز کنم.
    من ۳۶ سالم شغل در زمینه عینک فعالیت میکنم. همسرم ۳۲ ساله و خانه دار میباشد. گاهی فروش اینترنتی زیورالات انجام میدن.
    من همسر سال ۸۶ به صورت سنتی ازدواج کردیم هر دو از خانواده مذهبی هستیم و از لحاظ اعتقادی مشکل خاصی نداریم.از لحاظ مالی الحمد الله تا به حال مشکل خواستی نداشتیم.
    به دلیل ساعت کاری زیاد من که کل حدودا از صبح ۱۰ صبح میرم از خانه بیرون و ۱۰ شب برمیگردم منزل.ولی چون خانواده همسرم در بازار فعالیت میکنند از روزه اول کاملا با ساعت کاری من مشکل نداشتن.
    به هرحال زندگی ما با خوبی و خوشی شروع شد. و هردو روزهای خوبی رو داشتیم و هر سال چندین بار به سفر می رفتیم هم داخلی هم خارجی . تا سال ۹۲ وقعا مشکل بزرگی نداشتیم و حتی جرو بحث شدیدیم نداشتیم تو اون ۷ یا ۸ ساله.
    تا اینکه سال ۹۲ ما دختر دار شدیم و دیگه واقعا احساس میکردیم دیگه دقیقه ای نداریم و وارد مرحله جدیدی از زندگی مان شدیم . همسرم در زمان بارداری کمی مشکل جسمانی روهی پیدا کرده بود. و من هم تلاش میکردم در زمینه خانه داری و بچه داری کاملا به همسرم کمک کنم از مرتب کردن خانه بگیر تا بچه داری شبانه و کلی مسولیت جدید دیگه...
    در همون زمان بعد از زایمان همسرم همیشه میگفت من افسردگی بعد از زایمان گرفتم و احتیاج به روانشناس و آرامش بیشتری دارم.من در اوایل به افسردگی اعتقاد زیادی نداشتم و حرفاشون جدی نمیگرفتم تا اینکه واقعا احساس کردم که همسرم دیگه او زن شاداب و سرحال گذشته نیست کم کم خیلی از لحاظ روحی حساس و بهانه گیر شده بود . همش به من میگفت من دوست ندارم یه زن خانه دار باشم دوست دارم درس بخونم یا یه فعالیت کاری داشته باشم تا روحی بهتر بشه . منهم بهش کمک کردم تا فروش تلگرامی داشته باشن تا کمی از این حالت در بیاد. به توری که با تمایل خودم دخترمان که هنوز یکسالش تمام نشده بود با خودم سره کار میبردم البته چون ساعت کاری زیادی داشتم دوست داشتم کمی بیشتر با دخترم باشم .
    روزهامون به همین شکل میگذشت و همسرم کمی کارش تغییر کرده بود فروشش به بازارچه های خیریه و مزون ها اضافه شده بود و کلاسهای خودشناسی و روانشناسی در هفته میرفت . کمکم بچه داریم کمتر میکرد به شکلی که هفته چهار مرتبه ما دخترمان پیشه خودم یا اقوام میزاشتیم .
    من به دلیل علاقه زیاد به بچه رابتمونم روز به روز با دخترم بیشتر میشد و همسرم از ما فاصله می گرفت و همش سرش تو گوشی یا دوره های خودشناسی بود منهم شب که از سره کار میامدم شام باهم می خوردیم و من مشغول بازی با دخترمان میشدم و همسرم سرش تو گوشی بود.
    روز به روز از هم دورتر میشدیم و همسرم با اینکه خودش از ما دور شده بود ولی همیشه میگفت شما دوتا باهم خوش باشین . من بهش می گفتم این گوشیو بزار کنار بیا پیشه ما و خیلی کم میشد بیاد اگرم میآمد حال و حوصله بازی نداشت و میرفت.
    روزهامون میگذشت و از هم دورتر میشدیم ایشون از بچه داری دورتر میشد و من در زمانی که خانه بودم کلیه کارهای دخترمان بر گردن من بود و همچنان هست.
    ما دلیل بیخوابی و دخترمان در شب ها دیگر تو اطاق خواب میخوابیدیم و در پذیرایی خانه میخوابیدیم و کمکم رابتمونم خیلی کم میشد و بعد از مدتی ایشون دوباره برگشت به اطاق خواب منهم بعد از خواب رفتن دخترمان میرفتم به طلاقمون .و کم کم رابتمونم روز به روز کمتر میشد.
    از لحاظ مالی ما کمتر به مشکل می خوردیم ولی اگر زمانی مشکل داشتیم کاملا کوتاه مدت بود .
    ولی همسرم دیگه کاملا بهانه گیر شده بود و با کوچکترین مخالفت من برخورد شدید میکرد . مثلا من دیگه از اینکه وظیفم شده بود هر هفته دخترمان سر کار ببرم یا هر هفته خانه مادرم اینا ببرن شکایت میکردم و ایشون با پرخاشگری جواب منو میداد . یا مثلا اگر کاری میخواست انجام بده اول خودش تصمیم می گرفت و برنامش می ریخت و بعد به من اطلاع میداد اگر من مخالفت میکردم درگیر میشدیم.

    - - - Updated - - -

    تا اینکه دوریه ما از همدیگر یواش یواش بیشتر میشد . منکه می دیدم مثلا همسرم دلخواه و خودش پا پیش نمیزاره من خودم میرفتم و از دلش در میآوردم ولی همیشه با اینکه خیلی از وقتها من خودمو مقصر نمیدونستم ولی من پا پیش می‌گذاشتم تا یه جوری مشکلمان حل بشه .
    ولی یواش یواش سره چیزای کوچیک باهم به مشکل می خوردیم و چو جلو دخترمان نمیخواستم مشاجره کنم سکوت میکرد م وقتی که میرفتم صحبت کنم میگفت تو درست بشو نیستی همش میزاری من خودم به خودم حالم خوب بشه یا برات مهم نیست چه میگم من .
    تا اینکه همسرم قهرهای طولانی تر میشد و منهم چند وقتی سکوت میکردم بعد میرفتم دلجویی یا یه خریدی براش میکردم از دلش در بیارم. ولی یواش یواش اون خیلی دلش دیگه سخت شده بود و براهتی هیچی و فراموش نمیکرد. و خیلی حالت کینه توزانه رفتار میکرد. اختلاف ما شروع شده بود و با حرف زدن حل نمی شد. به طوری که ما مثلا یک ماه از هم دختر بودیم منهم دیگه خسته شده بودم از اینکه همش من دارم مادر میانی میکنم ولی ایشون یک سره سوزن با زندگی راه نمیاد.
    بعد مدتی که ما دیگه حتی پیشه مهم میخوابیدیم و شام هم دیگه برای من درست نمی کرد و حال جواب سلام و خدا حافظی منم نمیداند و نمیدن . با پادر میانی خانواده همسرم مشکلات دیگه حل نمی شد و همسرم اجازه به هیچ کس نمی داد وارد بشه یا پادرمیانی انجام بدن حتی به خواهر یا برادر یا مادر و پدرشان. کاملا روزه و شبه با خودشون تو اطاق با دره بسته زندگی میکنن حال شام هم میبره تو اطاق میخوره و حتی هیچ تعارفی به من نمیکنه و اصلا با من و دخترم بیرون نمیاد و به هیچ عنوان با من صحبت نمیکنه
    و دو ماهی هست به توره جدی فقط میگه بیا توافقی بدونه اطلاع خانوادتون طلاق بگیریم تا این وسط هیچ کس اذیت نشه و واقعا از من متنفر شده . بتوری که من به هیچ عنوان با اسم کوچک صدا نمی زنه و خیلی رسمی با من صحبت میکنن. حتی ببخشید تو خانه کمی از من حجاب میگیرن. و فقط اصرار به تمام کردن رابتمونم دارن و هرکس میگه به خاطره دخترتونم شده با هم کنار بیاید میگه این همه بچه طلاق داریم این سرنوشتش دیگه من که نباید به خاطره بچه عمرم تلف کنم.

  2. کاربر روبرو از پست مفید حامد تی تشکرکرده است .

    deljoo_deltang (پنجشنبه 17 اسفند 96)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: سه شنبه 04 فروردین 94, 19:00
  2. قابل توجه دوستانی که به مشاوره نیاز دارن
    توسط mostafa7449 در انجمن معرفی سایت های روانشناسی،مشاوره ازدواج و خانواده
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: دوشنبه 24 مرداد 90, 15:09
  3. فراخوان : " قابل توجه دوستان اهل قلم"
    توسط فرشته مهربان در انجمن مسائل واخبار اعضاء و تالار
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: جمعه 04 اردیبهشت 88, 19:01
  4. تردید دارم،دوستان تورا خدا کمکم کنید!
    توسط farzaneh61 در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: چهارشنبه 13 شهریور 87, 17:03
  5. چگونه از ديگران انتقاد كنيم ؟(قابل توجه دوستان تالار)
    توسط erfan25 در انجمن مهارتهای ارتباطی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه 02 خرداد 87, 21:10

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:51 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.