من و همسرم هفت سال بدونه فرزند بودیم.
همسرم اوایل که احساس میکردن افسردگی دارن روانشناس رفتن حتی خودمم چند جلسه رفتم باهاشون برای درمان اولیه دکتر هم قرض هم قطره تجویز کردن که بعد از کمی استفاده حال تهوع بهشون دست میداد که قطع کردن. و کلا یه م ت زیادی ادامه ندادن بعد بیشتر کلاسهای خودشناسی یا مثل بچیزی مثل هیپنوتیزم شروع کردن. مثلا باید سره یه زمان خاصی حتما یه موسیقی خاصی گوش میدادن یا یکسری جملات آرام بخش بود. البته من زیاد آشنایی ندارم با این روشها که بتونم بگم چی بود دقیقا.ولی در مورد لاغریم بودش.
اوایل من فکر نمی کردم خیلی جدی باشه ولی وقتی می دیدم دیگه خیلی دارن احساس بطالت میکنن منهم بیشتر تو خانه داری و بچه داری کمکشان میکردم و با تصمیماش در مورد رفتن به کلاس و کار مخالفت نمی کردم تا از این حالت در بیان.ولی وقتی مثلا دیگه با دخترمان خیلی کمتر وقت میزاشتن من مجبور بودم سره دخترم و با بازی و تفریح گرم کنم . اوایل مثلا با ما مثلا به پارک یا شهره بازی اینا میآمد هرچند اونجا از ما جدا میَشد یا سرش تو تلگرام یا اینیستا برای خرید و فروش اینترنتی بود
- - - Updated - - -
یواش یواش دخترم که میدید مادرش کمتر براش وقت میزاره و روزه بیشتر تو خانه برنامه کودک میدید و تقریبا هفته سه روز هم به غیر از جمعه ها که من پیششون بودم با من بیشتر انس می گرفت مثلا میگه بابا بهم غذا بده با بابا برم بیرون با بابا بازی کنیم
منهم خیلی از وقتها اعتراض میکردم چرا باهاش بازی نمیکنی یا نمیبریش بیرون . ولی فایده نداشت








علاقه مندی ها (Bookmarks)