به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 11 تیر 05 [ 02:22]
    تاریخ عضویت
    1393-6-17
    نوشته ها
    141
    امتیاز
    10,645
    سطح
    68
    Points: 10,645, Level: 68
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 205
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکرها
    597

    تشکرشده 274 در 108 پست

    Rep Power
    33
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوآدی نمایش پست ها
    خیلی قشنگ گفتید، دلنشین و عالی

    - - - Updated - - -

    - - - Updated - - -

    خیلی خیلی مفصله
    شاید یه شب بشینم و بنویسمش
    فعلا در مرحله ابتداییش،ایشون درخواست مهریه شون رو به دادسرا دادن. از منزل هم رفتن
    من 32 سالمه و 7 ساله باهم ازدواج کردیم
    ایشون دختر دایی منم هست

    - - - Updated - - -


    متاسفانه اکثر راهها امتحان شده و مع الاسف بی نتیجه

    - - - Updated - - -

    اما اگر بخوام دلیل عمده جداییمون رو بگم، از نظر من قهر بی اندازه ایشون بوده
    از 4 روز تا 4 ماه
    بسیار هم مغرور هستن.
    پس هنوز جدا نشدید. اتفاقا شاید قسمت این بوده که بخاطر بچه اینجا بیاید تا در مورد اصل موضوع کمی صحبت کنیم. بنظرم اشتباست که راه حل رو جدایی بدونید. این پاک کردن صورت مساله هست و اون بچه آسیب میبینه. در ضمن بخاطر بچه هر دو در آینده به هم مربوط میشید و روی زندگی آیندتون تاثیر میزاره .
    اگرم دور بشید کامل که بازم بچه آسیب میبینه و شما هر دو در قبالش مسئولید. میدونم سخته اما مشکلو مسائل مهم رو تیتر بار بنویسید .
    ممکنه راهی باشه. 7 سال هم با هم بودید.

    مشکلتونم که حیثیتی نیست. در ضمن فامیلم هستید و جداییتون مشکلات بیشتری ممکنه ایجاد کنه نسبت به غریبه ها. سن همسرتون رو نگفتید.
    آیا هر کدومتون قدمهای مثبتی برای حل یا برگشت برداشتید تا حالا؟
    پیشفرضهای ذهنیتون یا سو تفاهمات اشتباه در هر کدوم میتونه حل بشه و زندگیتون نرمال بشه. یادتون باشه اینجا بهشت نیست و زمینه و هر آدمی و ازدواجی مشکلاتی داره. هر دو آسیب میبینید. یعنی جدایی باید آخرین راه باشه و قبلش همه راه های سالم و لازم رو باید رفته باشید.

  2. کاربر روبرو از پست مفید Quality تشکرکرده است .

    نیکیا (پنجشنبه 22 آذر 97)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 دی 97 [ 00:32]
    تاریخ عضویت
    1397-9-19
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    124
    سطح
    2
    Points: 124, Level: 2
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 26
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 7 در 6 پست

    Rep Power
    0
    Array
    من ابدا خودم رو عاری از مشکل نمیدونم ، همیشه هم گفتم که ما هر دو مقصریم. پیشنهاد دادم بریم پیش یه مشاور که مخالفت کرد.یکم توضیحش سخته ولی در کل بدونید که ایشون یکی از افتخارات زندگیش اینه که تا حالا نه از کسی معذرت خواهی کرده و نه منت کسی رو کشیده
    نقل قول نوشته اصلی توسط Quality نمایش پست ها
    پس هنوز جدا نشدید. اتفاقا شاید قسمت این بوده که بخاطر بچه اینجا بیاید تا در مورد اصل موضوع کمی صحبت کنیم. بنظرم اشتباست که راه حل رو جدایی بدونید. این پاک کردن صورت مساله هست و اون بچه آسیب میبینه. در ضمن بخاطر بچه هر دو در آینده به هم مربوط میشید و روی زندگی آیندتون تاثیر میزاره .
    اگرم دور بشید کامل که بازم بچه آسیب میبینه و شما هر دو در قبالش مسئولید. میدونم سخته اما مشکلو مسائل مهم رو تیتر بار بنویسید .
    ممکنه راهی باشه. 7 سال هم با هم بودید.

    مشکلتونم که حیثیتی نیست. در ضمن فامیلم هستید و جداییتون مشکلات بیشتری ممکنه ایجاد کنه نسبت به غریبه ها. سن همسرتون رو نگفتید.
    آیا هر کدومتون قدمهای مثبتی برای حل یا برگشت برداشتید تا حالا؟
    پیشفرضهای ذهنیتون یا سو تفاهمات اشتباه در هر کدوم میتونه حل بشه و زندگیتون نرمال بشه. یادتون باشه اینجا بهشت نیست و زمینه و هر آدمی و ازدواجی مشکلاتی داره. هر دو آسیب میبینید. یعنی جدایی باید آخرین راه باشه و قبلش همه راه های سالم و لازم رو باید رفته باشید.
    - - - Updated - - -

    ایشون متولد 67 و من هم 64
    دخترمونم متولد 93

    - - - Updated - - -

    قول میدم واسه فردا موضوع رو به بهترین مدل و منصفانه ترین حالتی که بتونم یجا تایپ کنم بفرستم
    داستان جالبیه وقتی که خودم مرورش میکنم
    البته با مدارک

  4. 2 کاربر از پست مفید ابوآدی تشکرکرده اند .

    Quality (جمعه 23 آذر 97), نیکیا (جمعه 23 آذر 97)

  5. #3
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 دی 97 [ 00:32]
    تاریخ عضویت
    1397-9-19
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    124
    سطح
    2
    Points: 124, Level: 2
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 26
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 7 در 6 پست

    Rep Power
    0
    Array
    انتهای پاییز در تمامی سالیان عمرم گویا منتظرمی ماند تا تقاص باقی سال به بیداد از من بستاندقسمت اولمن علی هستم، بچه اول یه خانواده 5 نفره که پدرمنظامی بود و الان بازنشسته و مادرم هم مثل بقیه ی عام زنای این سرزمین خانه دار.میگن ضریب هوشیم بالاست. راهنمایی که تموم شد و رفتیم دبیرستان من تصمیم گرفتم کهرشته فنی رو دنبال کنم. دلم میخواست یه نجار بشم. بعداز تست هایی که اون موقعمیگرفتن و مثلا میگفت کدوم رشته برات بهتره ، مدیر و معلم پرورشی بابام رو خواستندبیرستان، هنوز یادمه که صدام زدن دفتر. مدیرمون با صدایی بلندتر از همیشه ازمسوال می کرد:کدوم احمقی به تو مشاوره داده که می خوای بریفنی بخونی؟ بابام داشت مآیوسانه نگاهم می کرد، باعث سرافکندگیش بودم؟ معلمپرورشیمون (آقای همایی) میگفت : بیا و از خودت یکم بیشتر انتظار داشته باش. بابامبلند شد و کلاه نظامیش که رو زانوهاش بود .(یادم رفت بگم که این اتفاقا توی شهردزفول بود.به خاطر کار پدرم ما 5 سال اونجا بودیم.) رو گذاشت زیر بغلش و به مدیرگفت من راضیش میکنم. بعد از جلوم رد شد و رفت.حافظه ام زیادی قویه و این باعث اذیت شدنم تویتمام زندگی بوده. القصه تا دیپلم رفتیم. به بابام گفتم میخوام برم سرکار و خدمت.مخالفت کرد و گفت دانشگاه. دانشگاه صنعتی اصفهان رشته مهندسی هوافضا قبول شدم بارتبه 1197.و این شهر تمام زندگی من رو تغییر داد

  6. کاربر روبرو از پست مفید ابوآدی تشکرکرده است .

    Quality (شنبه 24 آذر 97)

  7. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 آذر 00 [ 21:47]
    تاریخ عضویت
    1391-2-29
    نوشته ها
    421
    امتیاز
    12,188
    سطح
    72
    Points: 12,188, Level: 72
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 262
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    662

    تشکرشده 635 در 275 پست

    Rep Power
    70
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوآدی نمایش پست ها
    انتهای پاییز در تمامی سالیان عمرم گویا منتظرمی ماند تا تقاص باقی سال به بیداد از من بستاندقسمت اولمن علی هستم، بچه اول یه خانواده 5 نفره که پدرمنظامی بود و الان بازنشسته و مادرم هم مثل بقیه ی عام زنای این سرزمین خانه دار.میگن ضریب هوشیم بالاست. راهنمایی که تموم شد و رفتیم دبیرستان من تصمیم گرفتم کهرشته فنی رو دنبال کنم. دلم میخواست یه نجار بشم. بعداز تست هایی که اون موقعمیگرفتن و مثلا میگفت کدوم رشته برات بهتره ، مدیر و معلم پرورشی بابام رو خواستندبیرستان، هنوز یادمه که صدام زدن دفتر. مدیرمون با صدایی بلندتر از همیشه ازمسوال می کرد:کدوم احمقی به تو مشاوره داده که می خوای بریفنی بخونی؟ بابام داشت مآیوسانه نگاهم می کرد، باعث سرافکندگیش بودم؟ معلمپرورشیمون (آقای همایی) میگفت : بیا و از خودت یکم بیشتر انتظار داشته باش. بابامبلند شد و کلاه نظامیش که رو زانوهاش بود .(یادم رفت بگم که این اتفاقا توی شهردزفول بود.به خاطر کار پدرم ما 5 سال اونجا بودیم.) رو گذاشت زیر بغلش و به مدیرگفت من راضیش میکنم. بعد از جلوم رد شد و رفت.حافظه ام زیادی قویه و این باعث اذیت شدنم تویتمام زندگی بوده. القصه تا دیپلم رفتیم. به بابام گفتم میخوام برم سرکار و خدمت.مخالفت کرد و گفت دانشگاه. دانشگاه صنعتی اصفهان رشته مهندسی هوافضا قبول شدم بارتبه 1197.و این شهر تمام زندگی من رو تغییر داد
    کاش ادامه میدادید
    خدایا کمکم کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد

  8. 2 کاربر از پست مفید نازنین2010 تشکرکرده اند .

    Quality (چهارشنبه 28 آذر 97), ابوآدی (پنجشنبه 06 دی 97)

  9. #5
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 دی 97 [ 00:32]
    تاریخ عضویت
    1397-9-19
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    124
    سطح
    2
    Points: 124, Level: 2
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 26
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 7 در 6 پست

    Rep Power
    0
    Array
    انتهای پاییز 97
    طبق معمول و بی اغراق تر، طبق روال معمول زندگی مان ، مادرت قهر بود. تقریبا منت کشی هر روزه مرا رد میکرد. اصلا دیگر یادم نمیاید که ما قبل از شروع این قهرها چگونه روز را میگذراندیم. موجود عجیبی است. خیلی دوستش داشتم ، خیلی. یا برایش کافی نبود یا اینکه زیادی بود. زمان به هر دو ما ثابت خواهد کرد که چه کسی یا شاید کسانی ندامت را تجربه خواهد کرد
    بارها و بارها چه بصورت غیر مستقیم و چه مثل همین دفعه آخر ، به مادرت گفتم مراقب باش. دلم دارد می میرد. داری توی قلبم گم میشوی . اما غرورش مادرت را اسیر کرده است . او برده غرور است و من گویا اینبار میتوانم از هر دو آنها خلاص شوم . وقتی مادرت نیست ،تازگی ها احساس میکنم شادترم ، انگار شانس به سمت من مایل شده است.
    سعی بر آن دارم که به هر حو ممکن از احساس هایمان در ای لحظات بگویم . تا بر ما خورده نگیری که چرا جدا شدیم

    - - - Updated - - -

    قسمت دوم
    اوضاع مالی ما نه بد و نه خوب بود. یکم دیر رفتیم واسه ثبت نام به همین خاطر خوابگاه گیرم نیومد. توی گیر و دار التماس واسه خوابگاه با چندتا مثل خودم رفیق شدم. گفتیم خوب جمع میشیم و یه خونه دانشجویی میگیریم که هزینه کم بدیم. توی اصفهان خونه گرون بود. رفتیم یکی از شهرهای نزدیک به اصفهان و در فاصله 15 کیلومتری دانشگاه ، یه شهر خیلی خوشگل و سرزنده به اسم شاهین شهر.(کاش یه شاهین شهر رفته اینارو بخونه و براتون تاییدش کنه). یک طبقه ،125 متر ،3خوابه . 5 میلیون پیش و ماهیانه 140 هزارتومن اجاره.تقسیم بر 5 نفر. یکیمون یه ترم بالایی بود که از خوابگاه اخراج شده بود. بچه شهرک نفت پونک بود و مهندسی شیمی میخوند ، اسمش حامد بود. نفر بعدی اسمش محسن بود و مهندسی صنایع میخوند.نفر سوم میلاد ، بچه گیشا و دانشجوی مکانیک جامدات و آخری که بچه میدون المپیک بود و هم رشته ای میلاد.
    تقریبا همه چیز توی سال اول روی روال طبیعی طی میشد، تا اینکه دوتا از دوستای حامد که بچه شهرهای اطراف شیراز بودن سر و کله شون پیدا شد. فرشاد و محمد
    مهمون های روز اول که یک ساعت نشستن و رفتن. خوش سر و زبون و شیرین لهجه و البته پر انرژی.ماشالا در ضمینه خورد و خوراک هم از حرفه ای های روزگار بودن.
    تقریبا بعدش هر روز میومدن،بعدش پای ما خونه اونا باز شد.اونام اخراجی بودن(از خوابگاه).یبار که از حامد پرسیدیم چرا اخراج شدن؟ اونم با اخم گفت که مشروب خورده بودن و یه آدم فروش به حراست خبر داده بوده،بعدش جفتشون دو ترم تعلیق و اخراج از خوابگاه براشون زده بودن.

  10. کاربر روبرو از پست مفید ابوآدی تشکرکرده است .

    نازنین2010 (شنبه 08 دی 97)

  11. #6
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 آذر 00 [ 21:47]
    تاریخ عضویت
    1391-2-29
    نوشته ها
    421
    امتیاز
    12,188
    سطح
    72
    Points: 12,188, Level: 72
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 262
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    662

    تشکرشده 635 در 275 پست

    Rep Power
    70
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط ابوآدی نمایش پست ها
    انتهای پاییز 97
    طبق معمول و بی اغراق تر، طبق روال معمول زندگی مان ، مادرت قهر بود. تقریبا منت کشی هر روزه مرا رد میکرد. اصلا دیگر یادم نمیاید که ما قبل از شروع این قهرها چگونه روز را میگذراندیم. موجود عجیبی است. خیلی دوستش داشتم ، خیلی. یا برایش کافی نبود یا اینکه زیادی بود. زمان به هر دو ما ثابت خواهد کرد که چه کسی یا شاید کسانی ندامت را تجربه خواهد کرد
    بارها و بارها چه بصورت غیر مستقیم و چه مثل همین دفعه آخر ، به مادرت گفتم مراقب باش. دلم دارد می میرد. داری توی قلبم گم میشوی . اما غرورش مادرت را اسیر کرده است . او برده غرور است و من گویا اینبار میتوانم از هر دو آنها خلاص شوم . وقتی مادرت نیست ،تازگی ها احساس میکنم شادترم ، انگار شانس به سمت من مایل شده است.
    سعی بر آن دارم که به هر حو ممکن از احساس هایمان در ای لحظات بگویم . تا بر ما خورده نگیری که چرا جدا شدیم

    - - - Updated - - -

    قسمت دوم
    اوضاع مالی ما نه بد و نه خوب بود. یکم دیر رفتیم واسه ثبت نام به همین خاطر خوابگاه گیرم نیومد. توی گیر و دار التماس واسه خوابگاه با چندتا مثل خودم رفیق شدم. گفتیم خوب جمع میشیم و یه خونه دانشجویی میگیریم که هزینه کم بدیم. توی اصفهان خونه گرون بود. رفتیم یکی از شهرهای نزدیک به اصفهان و در فاصله 15 کیلومتری دانشگاه ، یه شهر خیلی خوشگل و سرزنده به اسم شاهین شهر.(کاش یه شاهین شهر رفته اینارو بخونه و براتون تاییدش کنه). یک طبقه ،125 متر ،3خوابه . 5 میلیون پیش و ماهیانه 140 هزارتومن اجاره.تقسیم بر 5 نفر. یکیمون یه ترم بالایی بود که از خوابگاه اخراج شده بود. بچه شهرک نفت پونک بود و مهندسی شیمی میخوند ، اسمش حامد بود. نفر بعدی اسمش محسن بود و مهندسی صنایع میخوند.نفر سوم میلاد ، بچه گیشا و دانشجوی مکانیک جامدات و آخری که بچه میدون المپیک بود و هم رشته ای میلاد.
    تقریبا همه چیز توی سال اول روی روال طبیعی طی میشد، تا اینکه دوتا از دوستای حامد که بچه شهرهای اطراف شیراز بودن سر و کله شون پیدا شد. فرشاد و محمد
    مهمون های روز اول که یک ساعت نشستن و رفتن. خوش سر و زبون و شیرین لهجه و البته پر انرژی.ماشالا در ضمینه خورد و خوراک هم از حرفه ای های روزگار بودن.
    تقریبا بعدش هر روز میومدن،بعدش پای ما خونه اونا باز شد.اونام اخراجی بودن(از خوابگاه).یبار که از حامد پرسیدیم چرا اخراج شدن؟ اونم با اخم گفت که مشروب خورده بودن و یه آدم فروش به حراست خبر داده بوده،بعدش جفتشون دو ترم تعلیق و اخراج از خوابگاه براشون زده بودن.
    منم صنعتی اصفهان بودم

    خوابگاه پسرای کارشناسی الغدیر بود
    خدایا کمکم کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:25 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.