
نوشته اصلی توسط
مرگ خاموش
سلام
میدونی خدا من با تو خیلی فرق دارم. من حس رنج و ناراحتی و غم رو میفهمم ولی تو اینا رو تجربه نکردی. نمیدونی تنهایی چندین ساعت راه رفتن چه حسی داره تا حالا احساس ضعف نکردی نمیدونی چقدر دردناکه برای یه نفر. البته خب تو خدایی، قوی هستی به کسی احتیاجی نداری نیازی به کسی نداری ما ولی اینجوری نیستم.
ولی خب چه میشه کرد، زندگی ادمها فرق داره با هم، ما هم اینطوری شدیم دیگه. گاهی یه جرقه توی فکرم باعث میشه چندین ساعت برم توی فکر. بعضی اوقات فکر میکنم چقدر خنده دار بود داستان ما. باورم نمیشه که ده دقیقه حرف زدن باعث بشه زندگی یه نفر تا دو سال بعدش تحت تاثیر اون ده دقیقه باشه، واقعا چرا؟ درسته بعضی اوقات زیادی تخس میشم یا زیادی مهربون یا زیادی سرد و خشک، اما تو منو میشناختی، نباید منو با چیزایی امتحان میکردی که توانشو نداشتم.
الان زندگی بهتر شده، ایده های جدیدی توی ذهنم میاد همه تشویق میکنن منو، احساس میکنم چیزایی دارم که بقیه ندارن، همه شو خودت بهم دادی... اما یه چیزی کمه، احساس میکنم یه چیزی سر جاش نیست، دیگه اون پسر سابق نیستم ولی خب مهم نیست برای تو اصلن مهم نیست و برای خودم.
کلی حرف داشتم، ولی ولش کن تو که میدونی همه رو
حتمن به قول خودت یه حکمتی داره
علاقه مندی ها (Bookmarks)