سلام
ممنون از نظرات دوستان و وقتی که گذاشتید.
تا حدودی بحث به دل ننشستن بود، ولی فرهنگ کلی خانوادشون رو دوست داشتم و به خاطر همین هم خیلی صبر کردم و زمان دادم و سعی کردم بررسی کنم. پدر و مادرش مهربان هستند و خیلی خوشرفتار. ولی خودش نمیدونم چرا نه.
تو حرفای مشاور که دیشب گوش دادم، مشاور بهم گفته تردیدها از طرف ایشون خیلی بالاست. من پرسیدم منظورتون چیه؟ گفته یعنی یه پسر وقتی میره خواستگاری دختری باید بگه من این دخترو باید دوسش داشته باشم، ازش مراقبت کنم و ...، بزرگترین مشکلی که در این آقا هست وابستگی بیش از حد به خانوادشه و در اینده مشکل استقلال خواهید داشت و نمیتونه ازت مراقبت کنه.
اولین جلسه مشاوره ما پارسال ۸ خرداد بوده و دومین جلسه ای که من رفتم مشاوره ۲۲ خرداد. و سومین جلسه یعنی دومین جلسه ای که تنها رفتم ۹ تیر. و ایشون در طی این یک ماه نوبت نگرفت. توی جلسه دوم مشاور ازم میپرسه خب چه خبر این مدت چطور بود؟ و من میگم راستش اون روز که ما با هم اینجا بودیم دیگه ایشونو ندیده ام. مشاور میگه یعنی هیچ ارتباطی نبوده؟ من میگم چرا گاهی پیام میدادن ولی اینکه زنگ زده باشن با دیده باشمشون نه. مشاور میگه من که نگفتم ارتباطی با هم نداشته باشید. منم میگم مشکل منم همینه و به خاطر همین میگم عاطفه ای از سمتش حس نمیکنم.
خودم ترجیح میدم بهش فکر نکنم.
البته کلا تا حالا پیش نیومده کسی واقعا منو دوست داشته باشه. چنین برخوردها و رفتارهایی در اکثر مواردی که پیش اومده بوده. که شاید نشانه ای از این باشه که خود من شخصیت دوست داشتنی ای نیستم!
خودم که خیلی ناامیدم از اینکه موردی که با هم جور باشیم پیش بیاد. احتمالی در حد صفر! و میتونم تصمیم به ازدواج نگیرم. ته ذهنم هم دارم برنامه ریزی میکنم برای تنها زندگی کردن و البته جدا از خانواده و مستقل. و برای این نیاز هست به شغلی که بشه نیازهای ضروری رو رفع کرد. میتونم بی خیال ازدواج بشم. ولی واقعا با این دغدغه های شغل و ...نمیدونم چطور باید فاصله بگیرم از درگیری های ذهنی و مشغلات، و فعالیت هامو هم کاهش بدم و به ارامش برگردم؟؟
فکر میکنم بهتر هست روی ازدواج برای همیشه یه خط قرمز بکشم و پروندشو ببندم و دیگه جایی براش توی ذهنم نذارم و فشار فکر کردن به کسی رو به مشغلاتم اضافه نکنم.
چمیدونم. گویا تقدیر منم این بوده! من خیلی چیزا رو تو وجود خودم کشتم، اینو هم میتونم بکشم.
راستی الان یاد یه چیزی افتادم که شاید بی ربط باشه. چند وقت پیش یکی از بچه های خوابگاه عقد کرده بود. من تبریک گفتم و ادامه دادم وای وه جراتی داشتی، کلا ازدواج خیلی جرات میخواد. جوابش برام تازگی داشت و غیرمنتظره بود. گفت نه، جرات زیادی نمیخواد ایشالا تو هم یه موردی پیش بیاد که همونه که میخوای و با خیال راحت و دل قرص جواب بله بدی. ..... تازه دیدم بعضیا هم هستن که همونی که میخواستن سر راهشون قرار گرفته و با خیال راحت جواب بله داده اند. که خب نعمت بزرگیه که من ازش محروم بوده ام!








علاقه مندی ها (Bookmarks)