به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 27

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 اسفند 03 [ 16:38]
    تاریخ عضویت
    1393-3-15
    نوشته ها
    434
    امتیاز
    15,815
    سطح
    80
    Points: 15,815, Level: 80
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 54.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    835

    تشکرشده 424 در 189 پست

    Rep Power
    67
    Array
    باز هم زدین به هدف...
    راستش من نه علاقه ای به درس خوندن دارم که بگم الان انگیزم درس خوندن در فلان دانشگاهای برتره دنیاس، نه اینجا وضع مالی بدیدارم که بگم برم یه لقمه نونی برسم، نه اونقدر تو اجتماعم که بگم بی قانونی این مملکت داره اذیتم میکنه.
    یعنی رسما هیچ هدف محکمی ندارم برای رفتن.
    ۱.میخوام هرچی که هستم و دیدم و کشیدم و دارم، بذارم برم. از اول یه من دیگه درست کنم...
    میدونم احمقانه س،
    دقیقا مثل وقتی داشتیم خونه میخریدم، خونه های خوب زیادی همسایگی مامانمینا بود، ولی از من اصرار ک این خیابونی که توش بزرگشدم نباشه،
    میخوام برم ی جا جدید، یه جا که از اول شروع کنم، همه چیو فراموش کنم،هرچی تا به امروز زندگی کردم بذارم و برم...
    اولین روزایی که ابنجا بودم هرروز خوشحال سر صب بیدار میشدم، یوگا میکردم، لباس مرتب به تن صبونه میخوردم و همه ش میگفتم : نذار حالت بد شه، اینجا نباید دیگ فکرای بیخودی کنی.اون روزا تموم شد...
    نمیدونم کی بود که روزای تاریک ، تاریکتر از همیشه باز شروع شد.


    (چقد یاد جلسات روانکاویم افتادم که خودم جوابو از خودم میکشبدم بیر‌ون،)


    ۲.من دو روزه دارم این جمله بهاره جان رو تکرار میکنم، تمرکز نداشتم بفهمم یعنی چی، تازه فهمیدم جقد خوب کفته: " ترکیب نداشتنعزت نفس و کمالگرایی"


    کمالگرایی: دوس دارم بهترینارو داشته باشم، بهترین لباس، خونه، موقعیت اجتماعی، درامد، ...
    عزت نفس: هیچی نیستم، هیچی ندارم، اگه م دارم معمولشو دارم.
    حتی میشه کفت در کذر زمان افتم داشتم.
    یه زمان خونه پدرم بهترین سفرارو میرفتم، الان در ارزوی شمال رفتنم.
    یه زمان همه منتظر رتبه کنکور سه رقمیم بودن، الان همه میگن گازپاک کن خوب چیه ب نظرت؟!
    و هزارتا چیز دیگه.
    برای همینم انقد خودمو مقایسه میکنم، چون برای خودم هیچی نیستم.
    خواهر کوچیکترم امسال پزشکیش تموم شده، هرجا میریم همه میگن خانم دکتر مبارکه ، طرحت کجاس، تخصص چی میخوای، فلانفلان...
    از ته قلبم براش خوشحالم،
    ولی واقعا کنارش خیلی خجالت میکشم.حس بدی دارم، هیچوقت هیچکس بهم افتخار نکرد، چون من هیجوق هیچی نشدم.
    تو این همه سال تنها حرکتم ازدواج بود ، که اونم همه ش باعث ازار بقیه بود
    .فقط خوب روضه میخونم و خیالپرداری میکنم
    (همون جریان انتخاب ساز و ماشین ک گفتین)
    مهاجرت این کمبودارو جبران میکنه و یجور دهن پر کنه به قول معر‌وف!!( شاید همینم چون مطمعنم همسرم نمیتونه بیاد و نمیشه،
    قاب کردمش تو ذهنم و هی نیگاش میکنم و حسرت میکشم
    ، شاید تو دل اینم که برم مث ساز زدنم بیخیالش شم)


    میدونم اقای امین، بیشتر از هر وقت‌دیگه ای مطمعنم دلیلش فراتر از همسر و سفر و ...


    نمیدونم شاید اشتباه میگم،
    اما به نظرم افسردگی من ریشه در کودکی و ژنتیکمم داره.
    مادرم به شدت افسرده بود، از بچه گی فقط با من درددل میکرد و برام گریه میکرد،
    تصویری که از بچه گیام دارم خونه ایه ک همه ش مامانم گریه میکنه، قهر میکنه هفته ها مارو میبره خونه مادربزرگم، بابام جلوی ما تا پایمرگ کتکش میزنه...
    و من مسیولم نذارم خواهر و بردارم غصه بخورن چون مامانم امروز و تقریبا هرروز حالش خوب نیس.
    هرچند فک‌کنم به قول خانم دکتر اقایی ( که به پیشنهاد شما فالو کردمش و به دلم خیلی نشست) الحمدالله همه ما کودک درونمون له لوردهشده :)))
    ولی من از بچگیم ادم شاد و شنگولی نبودم. میدونم باید ازش گذر کنم، ولی نمیدونم چطوری....


    چیز دیگه اینکه من هیچ اعتقادی ندارم،
    فک میکنم از وقتی به هیچی باور ندارم حالم بدتر شده.
    ادم مذهبی ای نبودم، ولی خدا رو قبول داشتم، ازش چیزی میخواستم، منتظر میموندم کمک کنه، از همه جا که بریده میشدم میگفتم خداهست درست میکنه...


    کتاب سینوهه رو که خوندم نمیدونم چرا باورم شل شد،
    فایلهای دکتر هلاکویی ک گوش میکردم، ماجرای خانومی ک از بچگی پدرش بهش تجاوز میکنه و تو نوجوانی از پدرش حامله میشه خیلیروم اثر گذاشت، این فایل رو صصصدبار گوش کردم، هیچ منطق و عدالت و خدایی توش پیدا نکردم.
    و الان هرکار میکنم نمیتونم برگردم به اعتقادم.
    نه خدا، نه اخرت ، نه کارما، نه تناسخ ، نه...
    هیچ اعتقادی ندارم.


    قسمت اخر سوال تون، من بیشتر تایم روزم تنهام، همسرم صب و عصر مغازه س (حتی روزای تعطیل میره سرکار)،
    قبلا استفاده میکردم ازین تایم،
    الان ازش فرار میکنم، اسم تنهایی خیلی برام سنگین‌شده، همه ش فکرای بد و حال بد و رو سرم خراب میشه و سعی میکنم برم جایی، حتی پیش کساییکه خوش نمیگذره بمونم ولی تنها نباشم.
    ویرایش توسط Somebody20 : سه شنبه 21 اردیبهشت 00 در ساعت 01:41

  2. 4 کاربر از پست مفید Somebody20 تشکرکرده اند .

    ammin (سه شنبه 21 اردیبهشت 00), Pooh (چهارشنبه 22 اردیبهشت 00), بهاره جون (چهارشنبه 22 اردیبهشت 00), باغبان (چهارشنبه 22 اردیبهشت 00)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:25 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.