سلام خوبی جی شد؟ دیدم الن رو سایتی گفتم حالتو بپرسم؟
تشکرشده 5 در 4 پست
سلام خوبی جی شد؟ دیدم الن رو سایتی گفتم حالتو بپرسم؟
تشکرشده 142 در 78 پست
سلام.مرسی.تو خوبی؟
هیچی.تو پست قبلی نوشتم
نمیدونم داره چی میشه!!!
- - - Updated - - -
دلم تنگیده.دلم شور میزنه.
چی شده یهو اینطوری می کنه؟؟؟
- - - Updated - - -
لااقل شما یکم بهم توجه کنید![]()
تشکرشده 6,549 در 1,838 پست
دخترخوب دنبال حرفهای خاله زنک نباش این حرفا باعث فتنه وخراب شدن روابط میشه، نشنیده بگیروپیش همو ن همسایه ازخوبی مادرشوهرت بگو.نیازی نیست این حرفاروبه شوهرت بگی. چون خودت چیزی از زبونش نشنیدی وشاهد اون حرف نبودی.اگه خودت بابزرگواری وکرامت برخوردنکنی گردش این حرفاموجی ازفشار روانی درست میکنه.آدمها هم بعد بدوسیاه دارن هم بعد خوب وسفید.تامیتونی با بعد خوب و؛سفید خانواده شوهرت ارتباط برقرارکن.
ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.
مهرااد (پنجشنبه 25 مهر 92)
تشکرشده 142 در 78 پست
ممنونم ammin..
شما همیشه از راه حلت مطمینی همین به ادم دلگرمی میده.میشه بگی با این ترس جدیدی که افتاده تو وجودم چیکار کنم؟
میشه بگی چیکار کنم شوهرم مثه دایی ش جریانو اون همه طولانی نکنه؟؟
تشکرشده 40 در 27 پست
اگه شوهرت ی رفتاری داره که خونوادت خوششون میاد بهش بگو.ی جوری براش توضیح بده که تو چقد برای خونوادم مهمی.از مامانت بخواه هرز گاهی ی یه اس بهش بده واحوالشو بپرسه.یاخودت با گوشی مامانت این کاروبکن.اینجوری احساس میکنه اونا در کنارشن نه در مقابلش.
اگه بشه ی بار راضی کن بیاد خونتون غذایی براش درس کن که دوس داره به خونوادت هم بگو باشن وباهاشون هماهنگ کن.چندتا موضوع جالب هم برا صحبت کردن در نظر بگیر.سعی کن خوش باشین و اگه مشکلی خواست پیش بیاد بحثو عوض کن.وهرطور شده اون روز رو خوب تموم کنید.
الهام20 (پنجشنبه 25 مهر 92)
تشکرشده 1,784 در 580 پست
الهام عزیز. چیزی که من به عنوان یه ناظر بیرونی دارم میبینم اینکه با تمام تاکیدی که شما دارین بر این که شوهرتون خ خام هستن باید بگم خودت هم خ خام هستی و دوست عزیز نیاز داری خخ مهارتهای زندگیت رو افزایش بدی و گرنه شادی تا 20 سال که چه عرض کنم تا 40 ساله دیگه هم سراغت نخاهد امد.
دوست نازنین من این تصور که همه باید شما رو دوست بدارن و برای شما احترام قایل باشن و... رو بریزین دور.
اولویت شما در زندگی اول خودت بعد شوهرت و بعد بقیه هستن! می تونی همیشه با یاد اوری حرفاشون خودت رو ازار بدی! اخه چرا! مگه شما م یتونی پدر شوهر و مادرشوهرتو عوض کنی! چرا اصلا پیگیری می کنی که مادرشوهرت چی گفته! چرا انقدر انری صرف کاری می کنی که نه تنها ارزش نداره بلکه بسیار هم ضرر داره! یعنی شما انقدر در زندگیتون وقت اضافی دارین که رصد می کنین بقیه دارن چی می گن و چی کار می کنن! مگه قرار ه شما تا چند وقته دیگه 20 ساله باقی بمونی! قطعا در زندگیتون شما دوستان و ادمهایی رو دارین که خ دوستشون دارین! این وقت رو صرف اونها و محبت و شادی بکنین!
حساب شوهرت از خانوادش جداست! دلیل نداره ایشون تاوان حرفهای بدون فکر خانودش رو پس بده!
چرا باید نظر مادرشوهرت انقدر مهم باشه! من توصیه می کنم اینجا رو بخونین. قطعا به شما کمک خاهد کرد. در پناه حق باشین. در ضمن حتما توصیه های جناب sci به خانمها شی و ستایش رو بخونین. خ کارهایی که در حال انجام دادنش هستین قطعا اثرات طولانی مدتی خاهند داشت! پس بهتره که هوشمندانه تر باشن تا افسوسی به دنبال خودشون نیارن
http://www.hamdardi.net/thread16807-16.html#post158018
نیایش به قصد این نیست که خدا را به برآوردن آرزوهایمان وادارد، بلکه برای آن است که اشتیاق به خدا را در ما برافروزد و ما را به سوی خدا فرا ببرد. دیونوسیوس مجعول می گوید:
"کسی که در قایقی نشسته و طنابی را که از صخره ای به طرفش پرت شده می گیرد و می کشد، صخره را به طرف خود نمی کشد، بلکه خودش و قایق را به صخره نزدیک تر می کند".فریدریش هایلر، نیایش، ص 331
تشکرشده 142 در 78 پست
اصن نمیدونم چرا اینجوریه.واسه همینه که خیلی وقتا به سلامتیش شک می کنم.مثلا این همه میرفتیم سفر.همیشه مامانمینا به گوشیه اون ز میزدن حالمونو بپرسن.اما ور نمیداشت.میگفت بابای خودته خودت حرف بزن.یا مامانم همیشه از خونه که ز میزد بهش ج نمیداد وقتی ش خونه میفتاد!! بعدش ز میزد به گوشیم که کاری داشتین ز زدین؟؟
احساس میکنم اول باید بهش بفهمونم این نفرت بی جا و بی دلیلش اشتباهه.باید بهش بفهمونم ما اعضای یه خونواده ایم.باید بهش یاااد بدم اینجا میدون جنگ نیست.
اصن به هیچ وجه نمیخواد با خونواده من ارتباط برقرار کنه.از همه بدش میاد.از همه.
مثلا میگم داییم انقد نازتو میکشه یه کلمه حرف بزنی باهاش چرا اونجوری برخورد میکن باهاش؟گناه داره.
میگه اصن از قیافه دایی ت خوشم نمیاد.از اول که دیدمش حال نکردم باهاش!!
مثه یه سد جلو هر کسی که میخواد باهاهش ارتباط برقرار کنه وامیسته.دوس داره غریبه باشه با همه.نمیدونم.
دلیل کاراشو نمیتونم هضم کنم.واسه همینم فک میکنم دیوونه س.
(من اصن با خونوادش اینجوری نبودم اوایل.میگفتم.میخندیدم.میرفØ ªم به مامانش سر میزدم.به خواهرش ز میزدم حالشو بپرسم.اما بعد که رفتارای خودش و از یه طرف خونوادشو دیدم باهاشون مثه خودش رفتار کردم)
- - - Updated - - -
دقیقا اقای ammin فک کنم بزرگترین مشکلم اینه که واسه خودم ارزش قایل نیستم.حتی واسه ناراحت شدنم نیاز به تایید شوهرم دارم.
مثلا اگه الان ناراحتم و اون بهم حق بده بدتر میکنم.اگه م ببینم تحویلم نمیگیره خودم میرم منت کشی و اصنم دیگه به خودم اجازه نمیدم ناراحت باشم!!.
یا وقتی میومد خونمون.اگه خوشحال بود(که معمولا نبود)منم بودم.اگه م نبود منم میرفتم تو خودم و اصن دیگه حوصله کسیو نداشتم.دوست داشتم برم یه گوشه به این فک کنم که چرا ناراحته؟چرا مامانمو دوس نداره؟چرا الان با همیم بهش خوش نمیگذره؟
- - - Updated - - -
ممنونم مهرااد .حتما میخونمش حتما.
من دنبال خاله زنک بازی نیستم.به خدا ازین کار متنفرم.
اما شوهرم ول کن این جریانا نیس.هرچقد میگم بذار کنار این حرفارو ول نمیکنه.منم واسه همین پیگیر میشم.دنبال اینم چیزی داشته باشم که وقتی میشینه منو مامانمو ترور شخصیتی میکنه و گلایه میکنه و ریزترین چیزارو یادم میاره منم یه چیزی داشته باشم پرت کنم سمتش.فک نکنه من از پدر و مادر اون راضیم.اونا بی عیبن و مال من سرتا پا عیب.
فقط همین.واسه همین میگم بهش بگم یا نه؟؟اگه نه به خدا نمیخوام اعصابش خورد شه.میخوام بدونه شرایط منم بهتر ازون نیس.منم ناراحت میشم..پدر و مادر اونم خطاهایی دارن.اما باید واسه زندگیمون چشامو روش ببندم.
تشکرشده 1,784 در 580 پست
دوست من من این رفتار رو زیاد دیدم در اقایون! شوهرتون کاملا سالم هستن! شما یه توقعتون خ بالاست. به نظر من این حق رو ادم داره که تعیین کنه با ه کسی صحبت کنه! من بی احترام ی ی تو این رفتار ندیدم. ایا شما به حق و حقوق خودتون و شوهرتون واقف هستین؟
در ضمن سعی کنین تفاوتهای هم رو بشناسین و بپذیرین و بهش احترام بزارین! اینها صرفا تفاوتها هستن نه کینه نه نفرت!
شوهر شما روی هم رفته یه سری خصوصیات دارین که برگرفته از شخصیت و تربیتشون هست کماکان که شما هم دارین. من مطمینم شوهر شما هم از برونگرایی شما متعجبه !
ببینید محبت کردن مثل ریختن اب توی یه رودخانه است! نباید منتظر بازگتش باشی. اگه محبت می کنی که برات جبران شه مطمین باش که حتما دلخور میشی پس اولا محبت بیش از حد نکن بعد واسه دل خودت یا رضای خدا محبت کن! باید مطمین باشی که بالاخره این خودت هستی که از این فواید این رودخونه لذت می بری.(من اصن با خونوادش اینجوری نبودم اوایل.میگفتم.میخندیدم.میرفï ¿½ �م به مامانش سر میزدم.به خواهرش ز میزدم حالشو بپرسم.اما بعد که رفتارای خودش و از یه طرف خونوادشو دیدم باهاشون مثه خودش رفتار کردم)
پاسخت رو الان دیدم. نه سعی نکن با تکرار رفتار اون زندگیت رو سر وسامان بدی. این یه اصل تجربه شده است مطمین باش اوضاع بدتر میشه که بهتر نمیشه. زندگی میدون لج و لجبازی نیست!
من باز خاهرانه بهت توصیه می کنم فوکوست رو از شوهرت برداری و متمرکز شی رو خودت. چون خ کم سن هستی و امادگی انچانی واسه زندگی متاهلی نداشتی احتمال به خطا رفتنت خ زیاده!
تو این روزا اصلا به شوهرت فکر نکن و فقط بچسب به ارتقا فکری خودت! خوداگاهیت رو زیاد کن! بعد برو سراغ شوهرت!
خفته را خفته کی کند بیداررررررررررررررر
از من نرنج! می دونم تند نوشتم! اما خ مهربونم باااور کن![]()
نیایش به قصد این نیست که خدا را به برآوردن آرزوهایمان وادارد، بلکه برای آن است که اشتیاق به خدا را در ما برافروزد و ما را به سوی خدا فرا ببرد. دیونوسیوس مجعول می گوید:
"کسی که در قایقی نشسته و طنابی را که از صخره ای به طرفش پرت شده می گیرد و می کشد، صخره را به طرف خود نمی کشد، بلکه خودش و قایق را به صخره نزدیک تر می کند".فریدریش هایلر، نیایش، ص 331
ویرایش توسط مهرااد : پنجشنبه 25 مهر 92 در ساعت 15:45
الهام20 (پنجشنبه 25 مهر 92)
تشکرشده 6,549 در 1,838 پست
اینکه نگرانی شوهرت مثل داییش نباشه به نظرم یک خطای شناختی است.شوهرت هویت وماهیت جدایی از داییش داره بایه پدرومادر دیگه قرارنیست دقیقا مثل اورفتارکنه هرچندآدما ازاطرافیانشون تاثیرمیگیرن ولی این تاثیر میتونه عکس باشه یعنی شوهرت به نتیجه برسه راه دایشو قطعا نره یاخود دایی اورو نصیحت کنه که راه من به ترکستان هست ونتیجه نداره...مهم تفکرات صحیح تو و قدرت نفوذ وشخصیتت هست که قبل ازهرچیزبایدبه خداتوکل کنی وترسهات رو کناربذاری حتی ترس از جدایی(منظورم اینه گاهی یکی از زوجین به خاطرچنین ترسی عکس العملهای ضعیفو منفعلانه ای بروزمیده که باعث مصنوعی شدن وسطحی شدن شخصیتش از دید همسرش میشه وبه سمت آنچه که نمیخواهدسوق پیدامیکنه). بعدازتوکل یک لیست ازتمام رفتارهای اشتباه گذشته خودت تهیه کن،کجا زیاد حرف زدی کجا کم حرف زدی کجا عجولانه تصمیم گرفتی کجا بهتربود حرف خانواده هارو نمیگفتی بامقداری تفکروخلوت این نکته هامشخص میشه بعد درموردجایگزین صحیح اون رفتاراشتباه فکرکن که بهتربود چطور رفتارمیکردی پس درموقعیتهای احتمالی آینده اون رفتار رو انجام بده.منظورمن اینه۰خودت باید به یک بستروزمینه منطقی،درست وآزادمنشانه برسی آزادو وارسته(نه وابسته) ولی منطقی وبامحبت وجدی،همه چیزدرون خودت هست همه چراغها وتجربه های مفید درگنجینه خاطراتت هست مهم اینه خودتوباور داشته باشی وبرای خودت ارزش وبها قائل بشی.مساوی بابقیه آدمای ارزشمند.تو فقط مسئول سهم خودت هستی والبته گاهی ح میتونی شوهرت رو درمورد رفتارهایی قانع کنی. میتونی بهش بگی من وتو باید بتونیم فکرامون رو روی هم بذاریم ومستقلابرای آینده مون برنامه ریزی کنیم ولی گفتن اینکه تو از داییت متاثری ممکنه باعث جبهه گیری وانکارش بشه چون دلیل قاطعی وجود نداره.
ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.
تشکرشده 142 در 78 پست
اره.اونم همیشه همینو میگه.میگه تو چرا دوس داری واسه من تصمیم بگیری کیو دوس داشته باشم کیو نه؟
شایدم به قول شما همین توقعات زیاد من که با خصوصیات اخلاقی شوهرم سازگار نبود کار بدتر کرده و روابطو سیاهتر.شاید اگه انقد ززوورر نمیزدم که رابطه شو با خونوادم بهتر کنم الان انقد خرابترش نمیکردم.
همین که میگین ررفتارش طبیعیه واقعا خوشحالم.اخه خیلی نگرانو ناامید بودم از همچین ادمی.
حالا شما میگین برای اینکه دوباره بخواد با خونوادم رابطه برقرار کنه هم از دست من کاری ساخته نیس یعنی؟؟
هیچ کاری نیس که به ترمیم این رابطه کمک کنم؟؟
فقط یه کنار وایسم نیگا کنم تا تصمیم بگیره درستش کنه؟
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)