سلام
من زنی 25 ساله هستم...شوهرمم 31 سال دارن,حدود 3ساله که ازدواج کردیم...نمیدونم مشکلاتمو از کجا بگم...واقعا که درمونده شدم و دیگه نمیدونم باید چیکار کنم...8 ماه عقد بودیم توی عقدیمونم کلی سر چیزای مختلف دعوا داشتیم.از اینکه هیچوقت منو تو آغوشش نمیگرفت ناراحت بودم که بعدا فهمیدم از خجالتش بوده و اینکه اونم از من این توقع رو داشته... اون دوران دیگه گذشت...
حدود 1 ماهی از عروسیمون میگذشت ولی من هنوز باکره بودم...یه روابطی داشتیم ولی خب هنوز باکره بودم و به اصرار خودم بالاخره...از همون اولش سردمزاج بود بطوری که با دوش آب سرد و خوردن چیزای سرد خودمو به اون راه میزدم...روز به روز اونقدر سرد شد که ماهی یک بار هم گاهی رابطه نداشتیم...پارسال هم بعد از 3-4 ماه تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم از اون به بعد ماهی یکی دوبار بود تا اینکه عید امسال باردار شدم که توی اردیبهشت سقط شد...شوهرم واسه کارش خیلی سفر میره و تو اون روزا هم یه سفر یک ماهه رفت...تو این یک ماه خیلی احساس تنهایی میکردم و غم از دست دادن بچه ام...همیشه تو سختی هام تنها بودم...من دوباره بچه میخوام که حداقل تو زندگیم یکم از تنهایی در بیام ولی اون دور سر می اندازه از عید تا حالا هم هیچ رابطه ای با هم نداشتیم...شبا دیر میاد خونه و همیشه تو کارگاهشونه...عشق پوله و یه مقدار هم خسیس...دیروز رفتم بازار یه مقدار چیز خریدم واسه خونه مثل دستگیره و روکش متکا و دستمال آشپزخونه ...به من میگه مگه میخوای دختر شوهر بدی که این چیزا رو خریدی...خساست سردمزاجی و بی توجهیش به من و دعواهامون منو خسته کرده و واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم
کم محلی میکنم..اهی قهر میکنم گاهی بهش محبت میکنم ولی هیچ کدوم جواب نمیده...
حتی وقتی نوازشش میکنم میگه انقدر انگشتاتو مثل پشه تو سر من نکن...دیگه درمونده شدم نمیدونم باید طلاق بگیرم یابا این زندگی بسازم...نه مسافرتی نه دل خوشی![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)