مرسی خالقزی که برادرانه و منطقی راهنماییم کردی راستش خواستگارای قبلی گفتم که فقط حرف بود هیچکس پاجلو نذاشت و منم کلا دوست پسر نداشتم چون احساس میکنم یه جور خیانت به همسر اینده ام حساب میاد.
راستش با داداشم حرف زدم و اونم به مامانم گوشزد کرد که نباید انقدر خودمونی بشه.
داداشم رفته در موردش تحقیق کرده میگه پسر خوبیه ولی روی سن و سالش فکر کن منم بهش گفتم که به مامان گفتم جوابم منفیه ولی مامان میگه بازم فکر کن.دلیل هام و براش توضیح دادم داداشم گفت دلیلات منطقیه و شاید هیچوقت حس خواهرانه ات بهش عوض نشه و میگه اگه جوابت منفیه خودم از مامان میخوام جوابشون کنه منم گفتم اره.
راستش واقعا بهش حس خواهرانه دارم و فکر نکنم عوض بشه مثلا وقتی رفتیم بیرون دوست داشتم باهاش حرف بزنم اما نه به عنوان همسر بلکه فقط دوست داشتم باهاش بحث کنم و گفتگو کنیم.دیگه با خودم که رودروایسی ندارم احساس میکنم نمیتونم به عنوان همسر بپذیرمش(حس همسر بودن نداره).پسر خوبیه و لایق بهترین هاس به خاطر همین دوست ندارم درگیر بشه و ضربه بخوره و به قول معروف پاسوزه من بشه.(راستش خودم یه کار بد کردم غروبی پیام داد که اگه راضی هستی به مامانم بگم زنگ بزنه و باهم بریم بیرون و ادامه صحبتهامون رو بکنیم؟منم رک بهش گفتم.گفتم از نظر من بهتره نریم چون من به جوابم رسیدم و جوابم منفیه.زنگ زد و خواست دوباره فکر کنم و از این حرفها که من نمیتونم ازتون بگذرم .منم گفتم اقای ... شما از من خواستگاری کردید و دوتا جواب داشت یا مثبت یا منفی.حالا جواب من منفیه به خاطر اینکه ما از نظر سنی به هم نمیخوریم و شاید الان به نظر نیاد ولی چند سال بعد شدیدا به نظر خواهد اومد و بعدشم بهش گفتم دوست ندارم وقتی جوابم منفیه شما رو الکی درگیر کنم که اون گفت من الانشم درگیرم و جوابتون ازارم میده منم گفتم الان کمی اذیت بکشید بهتر از اینه که چندسال بعد تو دادگاههای خانواده عمرتون بگذره.بعدشم گفتم شما از بقیه لحاظ خوبین و لایق بهترینها و امیدوارم با دختری ازدواج کنید که خوشبختتون کنه و اینکه یه نصیحت خواهرانه بهتون بکنم دنبال دختری باشید که ازتون کوچیکتر باشه چون اینجوری ارامشتون تو زندگی بیشتره.بعدشم انگاری بغض کرده بود گفت باشه و خداحافظی کرد)
میدونم خراب کردم ولی بهتر شد چون الان حس بهتری دارم من اگه دوسشم میداشتم فقط جای برادر بود نه همسر.شاید اون همسر خوبی برای من بود ولی من همسر خوبی براش نبودم و واقعا براش ارزوی بهترینها رو داشتم.
حالا موندم جواب مامانم و چی بدم؟اگه مامانش بزنگه و بگه اینا رو چیکار کنم؟تازه به داداشم چی بگم اخه؟؟یعنی داغون کردم همه چی رو؟؟؟
من از جوابم مطمئنم به چند دلیل:
از لحاظ سنی واقعا به هم نمیخوردیم.
ادمی هستم که هیچوقت سنم رو مخفی نمیکنم و راستش رو میگم ولی اینکه تو ظاهرم معلوم باشه از همسرم بزرگترم یه چیز دیگه اس و ناراحت کننده اس.تازه اگه کسی به روم بیاره که دیگه نمیدونم واکنشم چیه؟؟
و اینکه به خاطر مخالفت برادر بزرگم(شاید مثل برادر دومیم پشتم نبوده و زیاد کنارم نیست ولی برادرمه و دوست ندارم به هیچ وجه حمایتش رو از دست بدم و میدونم اگه از دستم ناراحت بشه دیگه میره کنار و این برای من تو این وضعیت حساس خیلی گرون تموم میشه و حتی ممکنه همسر اینده ام از این مورد سواستفاده کنه)
حالا واقعا بابت جواب به مادرم موندم میدونم کلی باید توضیح بدم و در یک کلام بیچاره شدم؟؟
الان اگه مینویسم اینارو چون میخوام بهم بگید کارم درست بوده یا نه؟اگه نبوده کجاها اشتباه کردم و چه جوری بعدها درستش کنم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)