
نوشته اصلی توسط
المای
سلام دوست عزیز
من و اون خواستگارم هم کفو هم نبودیم یعنی وقتی امتیاز بندی میکردم تو خلوت خوبی ها و بدی هاش رو کمتر از پنجاه درصد می گرفت ...مثلا نه تحصیلات نه شغلش و حتی از نظر خانوادگی... بعد جدا از این قضیه ...ظاهرشم به دلم نبود..تصور این که بغلم کنه حال خوبی نداشت برام و بیشتر گریه ام میگرفت..خب ادم ازدواج میکنه تا کنار همسرش خوش باشه و لذت ببخشه و لذت ببره
ولی خب خواستگارم خوبی هایی هم داشت از جمله خیلی زیاد خواهان وصل بود و دوستم داشت و این که فن بیان خیلی خوبی داشت و اهل مطالعه بود..یعنی این قد زبون داشت که حتی مامان و بابا رو هم راضی کرده بود و کلا اهل مناظره و گفتگو بود..این ویژگی ایش خیلی خوب بود اون قد که من چندین جلسه باز هم ادامه دادم و همدیگر رو دیدیم ولی هر چه تلاش کردم که به دلم بشینه و دوستش داشته باشم نشد که نشد..منم بدجور عذاب وجدان داشتم ..خیلی دوره سختی بود..من قاطعانه ردش می کردم ولی اون پیگیر بود و اصرار که وقت بذاریم... پسر بدی نبود ولی من اگه زنش میشدم هیچ کشش و میلی بهش نداشتم..این قدر هم ریش براش مهم بود که من گاهی میگفتم میشه لطفا سری بعد ریش هاتون رو بزنید که من قیافه بدون ریش اتون ببینم که میگفت نه ..و به خاطر پوستم باید ریش باشه..نمیدونم پوستش چه مشکلی داشت..خلاصه که توی بد مخمصه ای بودم..حتی مادرش هم اصرار داشت که انگشتر نشون بیارن و یه عقد محضری کنیم..
نهایتا خیلی محترمانه بهش حقیقت رو گفتم..اگه از نظر ظاهری به دلم میبود در مورد بقیه شرایطَش تعدیل میکردم معیارهام رو چون برام دوست داشتن اش پوشش میداد بقیه چیزها رو..اما وقتی نه ظاهرش برام دلنشینه نه از بقیه نظرها هم کفو ایم..با اینکه تحت فشار بودم از طرف هر دو خانواده و بعد از جواب ردم کلی سرزنش شدم ولی این کار رو کردم ..چون نمیخواستم هم خودم هم ایشون رو اذیت کنم تو زندگی... خداروشکر بعد یه سال خبر ازدواج اون اقا رو شنیدم و خیلی خوشحال شدم چون پسر خوبی بود فقط به دلم نبود..من هنوز مجردم ولی از رد اون اقا پشیمون نیستم
علاقه مندی ها (Bookmarks)