سلام آنه ماری جان.متاسفانه حرفهای همسرم درمورد بیمهریهای خانوادش کاملا درسته.فقط این وضعیتیه که از بچگی بهش عادت کرده بود ولی الان وجهه منفیش کاملا براش پررنگ شده.
من داغون شدم چون خیلی تنهام فکرمیکنم آیا هیچکی هست که دلش برام تنگ بشه؟!!آیابخاطر همسرم همه من و بچه هام رو فراموش کردند؟
.گاهی اوقات دیوونه میشم خودخوری میکنم همه رو در وضعیتی که دارم مقصر میدونم،گاهی خونوادش رو گاهی خودم وخونوادم،گاهی خودش.وقتی حالم خوبه همه چیز رو بادید منطقی میبینم ولی امان ازوقتی که حالم بده.واقعا خیلی وقتها دیگه نمیتونم به دردودلهای همسرم گوش بدم یعنی درظاهر گوش میدم ولی از درون درحال انفجارم،اصلا مثل قبل نیستم بتونم حرفهای منفی روتحمل کنم حالا میخواد اخبار تلویزیون باشه،یااتفاق توی مدرسه بچه ها یا هرچیز دیگه.دوباره باخودم میگم اگه حرفاشو به من نزنه به کی بزنه؟!!!
یه روز که حال روحیم دروضعیت انفجار بود بهش به شوخی وجدی گفتم:تویکی مثل منو داری که آرومت کنه بهت امید بده ولی من چی؟ازش خواهش کردم قرارنیس بهم قول بده یا راستشو بگه که همه چی درست میشه لااقل امید بهم بده کمی آرومم کنه.اون شب اولش جبهه گرفت من همینیم که هستم بلد نیستم ازاین مسخره بازیا دربیارم ولی ازشب بعدش چندباری محکم توبغلم گرفت وغصه نخور،ازهیچی نترس همه چی درست میشه،منو میگی چقدر حالم خوب شد بعد به خودم میخندم میگم چقدر دنیام کوچیکه که بااینجور حرفها هرچند الکی میرم رو ابرها.









علاقه مندی ها (Bookmarks)