خب ریحانه جان
حالا من ازت می پرسم عزیزم
چرا ندیده میگی نه ؟
گل من چیه ؟ چی شده ؟
چرا منتظری ازت بپرسن ؟
اصلاً چرا گفتن حرف دلت رو گره زدی به اینکه دیگران توجه کنن حرفی داری یا نه ؟ مصمم و با اعتماد به نفس بگو مامان
خوشگلم .... میخوام امروز تو سنگ صبور من باشی و درد دلهای منو گوش بدی ....
نکنه رودربایستی داری ؟ سختته ؟ و ...... یعنی ببین تو چرا فعال نباشی در گفتن حرفهات ؟ در ابراز احساساتت به
خانواده ات (چه احساس منفی چه مثبت) ؟
راستی یه خاطره یادم اومد از یکی از دوستان و بچگی های دختر داییش :
می گفت یه روز که دایی غروب از سرکار خسته برگشته بود هنوز از پله های ایوان خونشون بالا نیامده بود که دخترکوچولوش
روی یکی از پله های نشسته بود و پاهاشو زمین می کوبید و گریه میکرد که :بستنی میخوام ، بستنی میخوام و ... چهره دایی
دیدنی بود که با این خستگی و نای نداشته برای رفتن و بستنی خریدن چه کند و لحظاتی در مکث و گوش کردن و دیدن کار
دخترش گذشت که یکهو اومد کنار دخترش نشست و مثل خود او شروع کرد به نالیدن و پا روی زمین کوبیدن و
گفتن اینکه منم بستنی میخوام و همراهی با دخترش در این حرکات که دیدم دختر دایی ساکت شد و به باباش نگاه
کرد و دیگه هیچی نگفت و ........
باباش هم چند ثانیه بعد آرام شد و دختر دیگه غر نزد و با هم وارد خونه شدند و .....
به نظرت میشه گاهی این کودک آزرده و شاکی درون مامانت رو اینجوری آروم کرد ؟ یعنی تا میاد درد دل کنه تو دست پیش رو
بگیری و بگی مامان ...... و براش درد دل کنی و .... زیرکانه امان ندی او شروع کنه . وقتی او ساکت شد و به حرف تو داره گوش
میده یهو بگی وای مامان ببخش من پر حرفی کردم و اگه ناراحت شدی ببخش . می دونم گوش دادن به درد دلام اذیتت می کنه
...
البته اینو در بار چندم این اتفاق بگو بهش ..... یعنی چند بار این کار را بکن بعدش در یکی از این بارها اینو بگو و بعد از اون هربار
بگو ولی .....
امتحان کن ، ضرری نداره . ببین چی میشه ..... و اتفاقاً توی این گفتن ها همین حرفهایی که منتظری اونا بپرسن تا بگی را بگو ...









علاقه مندی ها (Bookmarks)